۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

جلسه "انجیل به زبان ساده" کلیسای امانوئل - 2017/04/24 - آنگلا واهل


آنگلا واهل


سلام
خوشحالم از اینکه شما را دوباره ملاقات می کنم. من درهفته گذشته با گروه کوچکی در اینجا بودیم و با هم کلام خداوند را می خواندیم و در مورد نوشته ها و معنای آنها با یکدیگر صحبت می کردیم. اما گاهی اوقات وقتی قسمتی از کتاب مقدس را می خوانیدم احساس می کردیم که برای ما معنای جدیدی دارد. اکنون می خواهم همان قسمت از کتاب مقدس را با شما نیز تقسیم نمایم:
" هنگامی که به حوالی اورشلیم، به نزدیکی بیت فاجی و بیت عنیا واقع در کوه زیتون رسیدند، عیسی دو نفر از شاگردان خود را جلوتر فرستاد و به ایشان فرمود: « به دهکده‌ای که در مقابل شماست بروید. هنگامی که وارد شدید، کره الاغی را خواهید دید که بسته‌اند. تا بحال کسی بر آن سوار نشده است. آن را باز کنید و به اینجا بیاورید.  اگر کسی بپرسد چه می‌کنید، فقط بگویید: استادمان لازمش دارد و زود آن را پس خواهد فرستاد». آن دو شاگرد رفتند و کُرّه الاغ را یافتند که در جاده‌ای، کنار در خانه‌ای بسته شده بود. وقتی کره را باز می‌کردند، عده‌ای که در آن نزدیکی ایستاده بودند، پرسیدند: «چه می‌کنید؟ چرا کرّه را باز می‌کنید». پس آنچه عیسی فرموده بود، گفتند. آنان نیز اجازه دادند که کره را ببرند.  کره را نزد عیسی آوردند و شاگردان ردای خود را بر پشت آن انداختند تا او سوار شود.  از میان جمعیت نیز بسیاری لباس خود را در راه پهن می‌کردند تا عیسی سوار بر کره از روی آنها عبور کند. بعضی نیز شاخه‌های درختان را بریده، سر راه او می‌گذاشتند.  مردم از هر سو او را احاطه کرده بودند و فریاد بر می‌آوردند: «خوش آمدی ای پادشاه! خدا را سپاس باد بخاطر او که به نام خداوند می‌آید...   خدا را سپاس باد که سلطنت پدر ما داود بار دیگر برقرار می‌شود. خوش آمدی ای پادشاه».( عهد جدید، انجیل مرقس، فصل یازده، جمله یک تا ده)
مسیح به دو شاگرد خود گفت که بروند و کره الاغی را بیاورند و اگر بخواهیم این کلام را به عصر کنونی که در آن قرار داریم بیان نماییم اینگونه می شود که بروید و برای من خودرویی بیاورید. شاگردان رفتند و دستور مسیح را انجام دادند. من نمی دانم که آن دو شاگرد برای انجام این درخواست مسیح چگونه می اندیشیدند. شاید این درخواست برای آنها عجیب بود. اگر مسیح امروز به یکی از ما بگوید که برو و خودروی کسی را بیاور شاید برای ما خیلی عجیب باشد و من به شخصه مطمئن نیستم که اینکار را انجام دهم. به هر صورت شاگردان اطاعت نمودند و همان کاری را که مسیح از آنها خواسته بود انجام دادند. مسیح به آنها گفت که اگر کسی از شما سئوال کرد که چه کاری انجام می دهید به آنها بگوید که استاد ما لازم دارد. آن دو شاگرد می دانستند که باید درخواست مسیح را انجام دهند اما چه اتفاقی برای این آنها افتاد؟ 
شاید آنها از این اتفاق شگفت زده شدند که البته همینگونه نیز شد زیرا آنچه مسیح از آنها خواسته بود انجام شده بود. پس به همین دلیل ما مطمئن هستیم که هر سخنی که او به ما گفته حتمن انجام خواهد شد. 
مسیح دوازده شاگرد داشت و برای آن ده شاگرد دیگر چه اتفاقی افتاد؟ ما نمی دانیم زیرا در مورد آنها چیزی نوشته نشده است و شاید آنها ویژگی مسیح را درک نکرده بودند. به هر صورت مسیح دو شاگرد خود را فرستاد و می دانست که آنها کارشان را بدرستی انجام خواهند داد. شاید آن دو شاگرد به این می اندیشیدند که مسیح عقل خود را از دست داده است و با یکدیگر صحبت می کردند که آیا ما می توانیم این کار را انجام دهیم و همچنین چرا باید همین یک الاغ را با خود ببریم. در هر صورت آن دوشاگرد کار را انجام دادند و اگر آنها به مسیح و گفته اش اطمینان نداشتند چه اتفاقی رخ می داد؟ 
مسیح شاگردان دیگری هم داشت و شاید آنها را به آن ماموریت می فرستاد. شاید هم هرگز به اورشلیم نمی رفت و شاید هم کسی به پیشواز او نمی آمد و ما نمی دانیم. شاید اگر آن دو شاگرد این ماموریت را مهم نمی پنداشتند و نمی رفتند این کار انجام نمی شد و اتفاق دیگری رخ می داد. اما آنها درک، شناخت و ایمان به مسیح داشتند و آن کار را انجام دادند. 
در عهد عتیق ایوب زندگی دشواری داشت اما خداوند به سئوال های او پاسخ داد. در کتاب ایوب نوشته شده است:
" پیش از این گوش من درباره تو چیزهایی شنیده بود، ولی اکنون چشم من تو را می‌بیند"(عهد عتیق، ایوب، فصل چهل و دو، جمله پنج)
سخن گفتن خداوند با سخن گفتن مسیح فرق دارد، یعنی دیدن با چشم و درک کردن آن چیز دیگری می باشد و اشاره من به دو شاگرد مسیح است که دستور او را انجام دادند و آنها این درک را داشتند. من و شما نیز به این درک رسیده ایم و کلام خداوند را می خوانیم و ایمان داریم که واقعیت است. این مختص به صحبت کردن در مورد خداوند نمی باشد و می تواند یک رابطه شخصی با خداوند باشد همانطور که در مورد ایوب بود که گفت قبلن در مورد تو چیزهایی شنیده بودم اما اکنون می خواهم با تو سخن بگویم. ارتباط و رابطه با خداوند فقط به این مختص نمی شود که فقط سخنی در مورد خداوند شنیده شود بلکه باید آنرا درک نماییم و احساس درونی به آن داشته باشیم. ارتباط شخصی با خداوند داشتند فقط صحبت کردن در مورد او نمی باشد بلکه سخن گفتن با خداوند است. همانگونه که عیسای مسیح با دو شاگرد خود سخن گفت، با تو و من نیز سخن می گوید. عیسای مسیح برای ما نیز کارهای مشخص و برنامه هایی دارد به همان صورت که برای آن دو شاگرد خود داشت. من معتقدم که او در حالات مختلف و زندگی های مختلف با ما سخن می گوید. البته این سخن به صورتی نیست که با گوش شنیده شود بلکه از درون و قلب ما سخن می گوید که به شکل های و شرایط مختلفی است. 
خداوند در مسائل کوچک و بزرگ زندگی با ما در تماس است. در بیست و هفت سال پیش اتفاقی برای ما رخ داده بود و در آن زمان ما خیلی دعا کردیم که خداوند ما را راهنمایی کند و ما انتظار داشتیم که او با ما سخن بگوید. بعد فکری در ما بوجود آمد و آن اسمی بود به نام «پادشاه کودکان». در مورد این کلمه زیاد سخن گفتیم و می خواستیم بدانیم که چه کاری باید با این کلمه انجام دهیم. در بیست و هفت سال بعد من با سازمانی به نام «پادشاه کودکان» همکاری خود را آغاز کردم. در این مدت من نمی دانستم که چه اتفاقی قرار است بیوفتد و بیست و هفت سال طول کشید تا آن را دریابم و برای من این موقعیت بسیار بزرگی بود. 
این اتفاق در مورد موارد کوچک نیز رخ داده است و نمونه آن اینست که این گردن بندی که اکنون بر گردن خود دارم را در خانه خود گم کرده بودم. چندین ماه بود که به دنبال او همه جا را گشته بودم و آنرا پیدا نمی کردم و به همین خاطر این موضوع مرا خیلی آزار می داد. بالاخره از دختر خود خواهش کردم تا بیاید و دعا نماییم تا او ما را راهنمایی نماید. وقتی دعا می کردیم به ذهن من آمد که باید قسمت خاصی از منزل را بگردم و این چیزی مانند الهام شدن بود. من شروع به جستجو کردم و گردن بند را در آنجا یافتم. خداوند در موقعیت های بزرگ و حتا کوچک ما را راهنمایی می نماید و با ما سخن می گوید. دو شاگرد مسیح با آوردن کره الاغ بهمراه خود این زمینه را مساعد ساختند تا عیسای مسیح به اورشلیم وارد شود و بسیاری از مردم با لقب «پادشاه» به او خوش آمد گفتند. گاهی اوقات ما نیز کارهای کوچکی انجام می دهیم و با این کار نام عیسای مسیح را بزرگ می نماییم. شاید این کارهای ما کوچک و یا مهم نباشد اما این امکان را بوجود می آورد که موقعیت و یا کاری را برای شخصی و یا عیسای مسیح هموار نماییم. وقتی خداوند با تو سخن می گوید،  برو و کاری را که به تو گفته انجام بده زیرا هیچگاه از این کار خود پشیمان نخواهی شد. شاید اینکار زمینه ای برای ملاقات با عیسای مسیح بوجود آورد.




من امروز می خواستم این سخن خود را با شماها تقسیم نمایم. کتاب مقدس کتاب ویژه ای است و اگر شما یک جمله از آن را  در زمان های مختلف بخوانید، هر دفعه معنی خاصی را برای شما بیان می نماید.
چه کتابی در سال دوهزار و هفده از لحاظ اهمیت مقام چهارم را کسب کرده است؟
کتابی که پانصد سال قبل و در یک اصلاحات به دست همگان رسید. کتاب مقدس در آن زمان فقط به یک زبان نگارش می شد و فقط کشیشان می توانستند آنرا بخوانند و مفهوم آن را دریابند و برای انسان های عادی این امکان میسر نبود. در آن زمان کتاب مقدس به این صورت که در دستان و من و شما قرار دارد نبود. منظور از اصلاحات این است که کتاب مقدس به زبان های مختلف و بخش های مختلف ترجمه شد تا همگان بتوانند آنرا به آسانی بخوانند. این کتاب در قرن پانزدهم به زبان سوئدی نیز ترجمه گردید. اینکار بسیار مهمی است زیرا هر کسی می تواند به زبان خود آنرا بخواند، از او استفاده و آنرا درک نماید.
دعا می خوانیم:
عیسای مسیح سپاس تورا که امروز کلام خود را به ما گفتی.
ما را یاری ده تا از تو بشنویم و قلب خود را آماده نماییم تا هرآنچه که تو می گویی را انجام دهیم.
دعا می کنیم تا با خواندن کتاب مقدس بیشتر و بیشتر تو را درک نماییم و بشناسیم.
سپاس تورا که ما می توانیم به زبان مادری خود کلام تورا بخوانیم.
به ما کمک کن تا خشنود باشیم. در نام عیسای مسیح. آمین.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

جلسه "انجیل به زبان ساده" کلیسای امانوئل - 2017/04/10 - رونی آگستسون


کشیش رونی آگستسون


همه ما می دانیم که سال میلادی با ژانویه آغاز و با ماه دسامبر به پایان می رسد. سال میلادی برمبنای به دنیا آمدن مسیح بر روی زمین است و یاد آور زمانی است که مسیح بر روی زمین بود و کارهای بزرگی برای ما انجام داد. زادروز مسیح در کریسمس است و به همین علت عید بزرگی برای ما ایمانداران به مسیح می باشد. البته عید پاک نیز برای ما عید بزرگتری است زیرا همیشه ایمانداران نخستین، هر یکشنبه را عید پاک به حساب می آوردند و آنها همیشه عادت داشتند که مراسم عید پاک را در صبح خیلی زود برگزار نمایند و این کار آنها تقریبن سیصد سال ادامه داشت. می دانید که یکشنبه گذشته «پالم یکشنبه» بود و روزی است که مسیح بر روی یک خر وارد اورشلیم می شود. مردم فریاد می زدند «هوسیانا» و برگ های درخت نخل را بر جلوی پای او قرار می دادند. آنها انتظار نداشتند که پادشاه با یک اسب سفید بزرگ وارد شود زیرا آنها در کتاب اشعیا که در حدود هفتصدسال قبل از مسیح نوشته شده بود خوانده بودند که به زودی پادشاه پادشاهان می آید. در پنجشنبه همان هفته اطرافیان مسیح او را خیلی آزار دادند که یکی از آنها پطرس بود. پطرس به مسیح گفت که من هرگز تو را رها نمی کنم اما بعد از زمان کوتاهی گفت که من این شخص ( مسیح) را نمی شناسم و او را انکار کرد. 
برای درک بهتر مطلب متن از کتاب مقدس به این شرح می باشد:
"
 آنگاه عیسی به ایشان فرمود: «امشب همه شما مرا تنها می‌گذارید. چون در کتاب آسمانی نوشته شده که خدا چوپان را می‌زند و گوسفندان گله پراکنده می‌شوند. ولی پس از آن که زنده شدم، به جلیل خواهم رفت و شما را در آنجا خواهم دید».   پطرس گفت: «اگر همه، شما را تنها بگذارند، من از کنار شما دور نخواهم شد». عیسی به او فرمود: «باور کن که همین امشب، پیش از آنکه خروس بخواند، تو سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمی‌شناسی‌«. ولی پطرس گفت« حتی اگر لازم باشد، با شما خواهم مرد، ولی هرگز شما را انکار نخواهم کرد‌!» بقیه شاگردان نیز چنین گفتند."(انجیل متی، فصل بیست و شش، جمله سی و یک تا سی و پنج)
"
 اما پطرس هنوز در حیاط نشسته بود که یکی از کنیزان کاهن اعظم نزد او آمد و گفت: «به گمانم تو نیز همراه با عیسای جلیلی بودی!» ولی پطرس در حضور همه منکر شد و گفت: «من اصلا از گفته‌هایت سر در نمی‌آورم»  اندکی بعد، در کنار در، کنیز دیگری به او برخورد و به آنانی که در آنجا بودند گفت: «این مرد نیز با عیسای ناصری بود». پطرس دوباره انکار کرد، و حتی این بار قسم خورده، گفت: «من اصلا این مرد را نمی‌شناسم ». ولی کمی بعد، کسانی که آنجا ایستاده بودند پیش پطرس آمده، به او گفتند: «تو حتماً یکی از شاگردان او هستی، چون لهجه‌ات جلیلی است» پطرس این بار شروع کرد به لعنت کردن و قسم خوردن و گفت: «من اصلا این مرد را نمی‌شناسم.» درست در همین هنگام خروس بانگ زد،  و پطرس گفته عیسی  را بخاطر آورد که گفته بود: «پیش از اینکه خروس بخواند، تو سه بار مرا انکار خواهی کرد.» پس بیرون رفت و زار زار گریست."(انجیل متی، فصل بیست و شش، جمله شصت و نه تا هفتاد و پنج)


یهودا نیز یکی از شاگردان مسیح بود که او را بخاطر چند سکه لو می دهد و عیسای مسیح تنها و تنهاتر می شود. دوباره به این قسمت باز خواهیم گشت و اول می خواهم چیزی را برای شما تعریف نمایم. 
دو چیز مانع ما انسان ها می شود تا زندگی خوبی داشته باشیم و مانع رابطه ما با خداوند می گردد. یکی «گناه» و «بدهی» و دیگری «شرم» می باشد. در مورد اینها بسیار در کتاب مقدس نوشته شده است و در کلیسا نیز در مورد آن بسیار صحبت می شود. در مورد گناه و بدهی که کار اشتباهی انجام داده ام و دوست دارم که کامل زندگی نمایم و انسان برای گناهان خود بخشش دریافت می نماید زیرا همه ما انسان ها گناهکاریم و به همین دلیل طلب بخشش می نماییم. 
در مورد شرم صحبت زیادی نمی کنیم اما به نظر من مهم می باشد و اثر مهمی دارد و چیزی است که مانع رابطه ی خوب ما با خداوند می گردد. فرق گناه و شرم اینست که گناه یعنی من اشتباهی کرده ام و عملی نادرستی را انجام داده ام اما شرم چیزی است که «من در آن هستم اما کافی نیستم» و ارزشی ندارم. به عبارت دیگر ما خود را مخفی کرده و می پوشانیم زیرا از چیزی که هستیم خجالت زده و شرمنده می باشیم. 
می خواهم مطلبی را از عهد عتیق برای شما بخوانم که در مورد اینست که گناه وارد دنیا شد و شرم و حیا از آنجا آغاز گردید. 
"  آن درخت در نظر زن، زیبا آمد و با خود اندیشید: «میوه این درختِ دلپذیر، می‌تواند، خوش طعم باشد و به من دانایی ببخشد». پس از میوه درخت چید و خورد و بـه شوهـرش هـم داد و او نیـز خـورد. آنگاه چشمانِ هر دو باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند؛ پس با برگهای درختِ انجیر پوششی برای خود درست کردند. عصر همان روز، آدم و زنش، صدای خداوند را که در باغ راه می‌رفت شنیدند و خود را لابلای درختان پنهان کردند. خداوند آدم را ندا داد: «ای آدم، چرا خود را پنهان می‌کنی؟». آدم جواب داد: «صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم، زیرا برهنه بودم؛ پس خود را پنهان کردم».( عهد عتیق، پیدایش، فصل سه، جمله شش تا ده)

 وقتی آدم و حوا میوه درخت ممنوعه را خوردند، خود را از خداوند پنهان می کردند. خداوند به آنها می گوید که چرا خود را پنهان می کنید و آدم جواب می دهد که ما برهنه می باشیم و به همین دلیل خود را پنهان کرده ایم و خداوند به آنها می گوید که از کجا فهمیده اید که برهنه هستید. با خواندن این مطلب احساس می نمایم که عیسای مسیح بارها و بارها جلوی این شرم را گرفته است. شاید شما در مورد زن سامری که برای بردن آب به کنار چاه می رود را شنیده باشید. 

وقتی آن زن در وسط روز به چاه آب می رسد مرد یهودی را می بیند که در آن زمان یهودیان نسبت به آن زن سامری در سطح و مقام بالاتری قرار داشتند. مسیح در کنار چاه نشسته بود و آن زن می آید: 
"  سر راه، نزدیک دهکده «سوخار» به «چاه یعقوب» رسید. این چاه در زمینی است که یعقوب به پسر خود یوسف داده بود. عیسی از رنج سفر خسته و از گرمای آفتاب تشنه، کنار چاه نشست‌. ظهر بود و شاگردان او برای خرید خوراک به ده رفته بودند. در همین وقت، یکی از زنان سامری سر چاه آمد تا آب بکشد. عیسی از او آب خواست.  زن تعجب کرد که یک یهودی از او آب می‌خواهد، زیرا یهودیان با تنفری که از سامریها داشتند، با آنان حتی سخن نمی‌گفتند، چه رسد به اینکه چیزی از آنان بخواهند ".(عهد جدید، انجیل یوحنا، فصل چهار، جمله پنج تا نه)

 همچنین چند فریسی زن تن فروشی را نزد مسیح می آورند و به او می گویند که این زن ارتباط نا مشروع داشته و او را در مقابل مسیح بر روی زمین پرت می نمایند. آنها به مسیح می گویند که طبق شرعیت یهودیان این زن باید سنگسار شود و تو در این مورد چه نظری داری؟ مسیح بر روی زمین نشسته بود و با خاک روی زمین خط می کشید و آنها نگاه می کردند که او چه چیزی بر روی زمین می نویسد یا می کشد. او در همان حال می گوید که اولین سنگ را آن کسی که گناهی انجام نداده است به طرف این زن پرتاب نماید. او بعد از این جمله همچنان به کار خود ادامه می دهد. آن زن که در جلوی مسیح قرار داشت از شرم چهره خود را پوشانده بود.

حال می خواهم از کتاب اشعیا برای شما بخوانیم :
" ما او را خوار شمردیم و رد کردیم، اما او درد و غم را تحمل کرد. همه ما از او رو برگردانیدیم. او خوار شد و ما هیچ اهمیت ندادیم.  این دردهای  ما بود که او به جان گرفته بود، این رنجهای ما بود که او بر خود حمل می‌کرد؛ اما ما گمان کردیم این درد و رنج مجازاتی است که خدا بر او فرستاده است.  برای گناهان ما بود که او مجروح شد و برای شرارت ما بود که او را زدند. او تنبیه شد تا ما سلامتی کامل داشته باشیم. از زخمهای او ما شفا یافتیم.  ما همچون گوسفندانی که آواره شده باشند، گمراه شده بودیم؛ راه خدا را ترک کرده به راههای خود رفته بودیم. با وجود این، خداوند تقصیرها و گناهان همه ما را به حساب او گذاشت.  با او با بی رحمی رفتار کردند، اما او تحمل کرد و زبان به شکایت نگشود. او را مانند بره به کشتارگاه بردند؛ و او همچون گوسفندی که نزد پشم برنده‌اش بی زبان است، خاموش ایستاد و سخنی نگفت.  به ناحق او را به مرگ محکوم کرده، کشتند و مردم نفهمیدند که او برای گناهان آنها بود که کشته می‌شد بلی، او بجای مردم مجازات شد."( عهد عتیق, اشعیا، فصل پنجاه و سه، جمله سه تا هشت)
شما می دانید که در پنجشنبه، قبل از مصلوب شدن مسیح مردم چگونه از خداوند فاصله گرفتند و دور شدند همانطور که اشعیا نیز هفتصد سال قبل از میلاد مسیح دقیقن به آن اشاره کرده بود. در زمان مسیح، رومی ها که همان ایتالیایی های کنونی می باشند اسراییل را اشغال کرده بودند. سربازان رومی همیشه و در تمامی خیابان های حضور داشتند و مردم اسراییل همیشه از آنها می ترسیدند. رومی ها مردم اسراییل را مجبور به پرداخت مالیات های سنگین کرده بودند. یکی از ملیت هایی که در زمان عیسای مسیح نمی توانستند بر صلیب بکشند رومی ها بودند و دلیل اینکار نیز به این خاطر بود که با به صلیب کشیدن یک فرد در حقیقت او را شرمسار می کردند. وقتی عیسای مسیح در این راه زجر می کشد و به طرف جلجتا می رود تا به صلیب کشیده شود این راه شرم و خجالت را می پیماید تا همه چیز را به کنار بگذارد. وقتی که مسیح به صلیب کشیده می شود، او تمام گناهان، بدهی ها،تمام شرم ها و خجالت های ما را بر روی بلندی صلیب بر خود گرفت. وقتی ما در سرود نیایشی خود می خوانیم که «چشمان خود را به مسیح بدوز» یعنی عیسای مسیح به خاطر ما، گناهان و بدهی های ما و همینطور برای شرم ها و خجالت های ما بر روی صلیب زجر کشید. پس ما می توانیم سر خود را بالا بیاوریم و سربلند باشیم و او را در بالای صلیب مشاهده نماییم. مسیح از قبر و مردگان برخاست و اکنون در ابدیت زندگی می نماید. بدهی و گناه بار سنگینی است که فقط مسیح می تواند آنرا بلند نماید و ما باید برای همدیگر و خود دعا کنیم و این آزادی را بپذیریم. 
خجالت و شرم زخم های عمیقی می آورد و شاید ما آنرا از انسان های دیگری که به چشم بی ارزشی به ما نگریستند و یا به ما گفته اند که بی ارزش هستیم و ارزشی نداریم و به دردی نمی خوریم دریافت کرده ایم. در این صورت ما سر خود را پایین می آوریم و این زخم ها، چه کوچک و چه بزرگ را همیشه با خود حمل می نماییم. اما آشتی مسیح با مرگ تمام بدهی ها و شرم های ما را با خود حمل نمود و زخم های ما را شفا داد و ما از زخم های او شفا یافتیم. ما باید به مسیح دعا نماییم و در آن صورت روح خداوند می تواند زخم های ما را شفا دهد. خداوند اغلب انسان های دیگری را نزد ما می فرستد و می توانیم بگوییم که کلیسا به عنوان بدن مسیح برای ما است. وقتی ما پیرو و ایماندار مسیح هستیم و با او راه می رویم، شاگردان او هستیم و باید به خوبی به همدیگر بنگریم و انسان هایی که نیازمند به کمک هستند را یاری نماییم تا تمام شرم و زخم هایی آنها را از بین ببریم. خجالت و شرم تاریکی است و ما با برگرداندن چهره های خود به یکدیگر می توانیم به همدیگر کمک نماییم و خداوند نیز چهره ی خود را با برکت و فیض به روی ما می گرداند. به همین دلیل می خواهم که دعای برکت را برای شما بخوانم.
خداوند به شما برکت بدهد و محافظ شما باشد. 
خداوند چهره ی خود را به روی شما بدرخشاند و فیض و برکت خود را به شما بدهد.
خداوند چهره ی خود را به سوی شما بگرداند و آزادی را به شما بدهد. 
در نام پدر، پسر و روح القدس. آمین.