۱۳۹۴ شهریور ۸, یکشنبه

جلسه "انجیل به زبان ساده" کلیسای امانوئل دوشنبه 2015/8/24

 کشیش رونی آگستسون
کشیش رونی آگستسون

داستان هایی که شما درباره مسیح می خوانید و یا می شنوید، ممکن است نگاه متفاوتی را در آینده برای شما بوجود بیاورد. 
در انجیل لوقا فصل هجده داستانی گفته شده که اکنون و بعد از سال ها دید تازه ای را برای من به وجود آورده است.

" سپس برای کسانی که به پاکی و پرهیزگاری خود می‌بالیدند و سایر مردم را حقیر می‌شمردند، این داستان را تعریف کرد: » دو نفر به خانه خدا رفتند تا دعا کنند؛ یکی، فریسی مغرور و خودپسندی بود و دیگری، مأمور باج و خراج. فریسی خودپسند، کناری ایستاد و با خود چنین دعا کرد: ای خدا تو را شکر می‌کنم که من مانند سایر مردم، خصوصن مانند این باجگیر، گناهکار نیستم. نه دزدی می‌کنم، نه به کسی ظلم می‌کنم و نه مرتکب زنا می‌شوم.  در هفته دو بار روزه می‌گیرم و از هر چه که بدست می‌آورم، یک دهم را در راه تو می‌دهم. » اما آن باجگیر گناهکار در فاصله‌ای دور ایستاد و به هنگام دعا، حتی جرأت نکرد از خجالت سر خود را بلند کند، بلکه با اندوه به سینه خود زده، گفت: خدایا، بر من گناهکار رحم فرما!  » به شما می‌گویم که این مرد گناهکار، بخشیده شد و به خانه رفت، اما آن فریسی خودپسند، از بخشش و رحمت خدا محروم ماند. زیرا هر که خود را بزرگ جلوه دهد، پست خواهد شد و هر که خود را فروتن سازد، سربلند خواهد گردید»". ( انجیل لوقا، فصل هجده، جمله نه تا چهارده).
واقعیت این است که ما درباره یکدیگر اطلاعات کمی داریم. اما با این حال معمولن قضاوت ما در مورد دیگران بسیار سخت گیرانه است و در حال نقد آنها می باشیم. این کاملن طبیعی است زیرا ما همواره در پی شناخت اطراف خود و دیگران هستیم زیرا اینگونه احساس امنیت بیشتری می نماییم. اگر من بخواهم که در کنار تو احساس راحتی بنمایم، باید اطلاعاتی از تو داشته باشم؛ از طرز فکر، شخصیت، کار و... . و این اطلاعات باعث می شود که نظری در مورد تو داشته باشم و همینطور تو نیز عقیده ای درباره من داشته باشی. البته در بیشتر موارد این نظرات اشتباه است زیرا که اطلاعات ما از یکدیگر بسیار محدود و اندک است. با این حال همیشه اینکار را انجام می دهیم تا حس کنترل و امنیت را داشته باشیم.
داستان این فریسی به ما حس انزجار می دهد زیرا خود را از دیگران برتر می پندارد و از طرف دیگر با شخص باجگیر احساس همدردی می کنیم زیرا اورا بدلیل فروتنی شخص بهتری می بینیم. اما در حقیقت ممکن است که آن فریسی انسان خوبی باشد. فریسیان معمولن انسان های با ایمان و پیرو گفتار خداوند بودند. شخص باجگیر را نیز معمولن غیر قابل اطمینان و مزدور در نظر می گیریم. امپراطوری روم یکی از قدرتمندترین کشورها بود که بیشتر کشور ها دیگر را تصرف کرده و از طریق گرفتن مالیات، هزینه جنگ و تصرف را بدست می آورد. رومیان با استخدام افراد باسواد و بومی هر کشور نسبت به دریافت مالیات از ممالک تصرف شده اقدام می کردند که به آنها باجگیر می گفتند. مردم از باجگیرها نفرت داشتند و آنها هم به همین دلیل باج و خراج و مالیات بیشتری از مردم طلب می کردند و در جیب خود می گذاشتند. از منظر جامعه، فریسیان انسان های خوب و باجگیران منفور بودند؛ با این حال مسیح می گوید که بهشت شامل حال آن باجگیر شده است. البته ممکن است که آن فریسی اخلاق و کردار خوبی در بین اجتماع و خانواده خود نداشته بود و از طرف دیگر ممکن است که آن باجگیر وضعیت سلامت و جسمانی خوبی نداشته و بناچار و از روی کم توانی و ناتوانی به باجگیری روی آورده است؛ شاید هم در تمامی سرزمین اسراییل این تنها باجگیر درستکار بوده است. ما نمی دانیم زیرا معمولن اطلاعات ما از دیگران کم است.
البته این داستان در مورد خوب بودن و نبودن، موفق بودن و نبودن نیست، بلکه در مورد مسئله مهمی است که آن اعتقاد قلبی عمیق و دعای خالص و از صمیم قلب است که زندگی بدون حضور خداوند و بخشش او را غیر ممکن می کرده است.

انسانیت حکم می کند که ما چه بخدا اعتقاد داشته باشیم و چه نداشته باشیم  باید راه درست را در پیش گیریم. هدف اصلی اینست که انسان به نتیجه ای برسد که زندگی بدون خداوند امکانپذیر نمی باشد. البته ممکن است که بعضی ها در زندگی خود خیلی موفق و بعضی ها شکست خورده باشند، شاید آن کسانی که موفق بوده اند در عوض کارهای خوب زیادی انجام نداده اند  و ممکن است آن کسانی که کمتر موفق بوده اند در عوض توانسته باشند که کارهای خوبی انجام بدهند؛ زیرا ما هیچگاه و هیچگاه اطلاع کاملی از کسی نداریم. اما قطعن می دانم که هرچه که هستی، چه خوب و بد، بدون حضور خداوند امید به زندگی وجود ندارد. شاید نظر بعضی ها اینگونه باشد که ما نیازی به خدا نداریم، من به این اشخاص می گویم موفق باشید.
دعا می کنیم:
خداوندا برای همه ی خوبی ها سپاسگزاریم
ما را کمک کن تا بتوانیم از همه این خوبی ها به بهترین شکل استفاده کنیم
خداوندا به ما بیاموز تا در پی ایراد دیگران نباشیم
خواست تو اینست که ما از صمیم قلب بپذیریم که زندگی را مدیون تو می باشیم
خداوندا برای انسان بودن نیازمند تو می باشم
خداوندا بخاطر حضورت سپاسگزاریم
بخاطر ایمانی که به تو آوردیم سپاسگزاریم
تو نجات بخشی و کمک رسانی و از قلب ما خبر داری
و هیچگاه نگاهت را از کسی بر نمی گردانی زیرا عشق و محبت تو محدودیتی ندارد
در نام عیسای مسیح
امین

۱۳۹۴ شهریور ۶, جمعه

ویلیام کولگیت

با شنیدن اسم "کولگِیت" بی‌درنگ به‌ یاد خمیردندان می‌افتیم. بد نیست بدانیم در پسِ موفقیت این کالای جهانی که امروزه تقریبن در همه جای دنیا یافت می‌شود، مرد مسیحی وجود دارد که  تجارت خود را بر اصول کتاب‌مقدس قرار داد.
ویلیام کولگیت در ۲۵ ژانویه ۱۷۸۳ در دهکده‌ای در استان کنت واقع در کشور انگلستان چشم به جهان گشود. پدرش کشاورز آزادی‌خواهی بود که بدلیل آزار مقامات حکومتی انگلیس ناگزیر به‌ همراه خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کرد. 
پدر ویلیام پس از چندی با شریک خود به تولید شمع و صابون پرداختند و ویلیام جوان نیز به آن‌ها ملحق شد و راه و رسم این حرفه را فرا گرفت. پدر ویلیام پس از مدت کوتاهی مجددن به حرفه ی کشاورزی بازگشت. ولی ویلیام جوان مصمم این حرفه را ادامه داد اما یک‌ سال بعد به دلیل کمبود سرمایه ورشکست شد.
در آن دوران ویلیام دوستی مسیحی داشت که پیوسته او را تشویق می‌کرد تا قلب خود را به مسیح بسپارد. یک‌ بار دوستش این آیه از کتاب امثال را برایش نقل کرد:
 "در همه راه‌های خود او را بشناس، و او طریق‌های تو را راست خواهد گردانید".
سپس به ویلیام گفت: «قلب خود را به مسیح بسپار، آنچه که متعلق به خداست به او بده، با صداقت صابون بساز. آن وقت چرا بزرگترین صابون‌سازِ نیویورک تو نباشی؟»
ویلیام تصمیم گرفت که ایمان به خدا را جدی‌تر بگیرد. زمانی که سرگرم مطالعه ی کتاب‌مقدس بود، چشمش به سخن یعقوب در پیدایش فصل بیست و هشت، جمله بیست تا بیست و دو ‏افتاد و سخت شیفته ی آن شد:
"یعقوب نذر کرده گفت: اگر خدا با من باشد، مرا در این راه که می‌روم محافظت کند، و مرا نان دهد تا بخورم و رخت تا بپوشم تا به خانه پدر خود به‌ سلامتی برگردم، هرآینه یهوه، خدای من خواهد بود و این سنگی که چون ستون برپا کردم، خانه ی خدا شود. آنچه به من بدهی، ده‌ یک آن را به تو خواهم داد"
ویلیام در سال ۱۸۰۴ برای یکی دیگر از صابون‌ سازان نیویورک مشغول کار شد. او خیلی زود متوجه شد که آن کارخانه‌ به‌ درستی اداره نمی‌شود. کارخانه در سال ۱۸۰۶ تعطیل گردید و ویلیام در این مدت در میان تجار صابون شهر نیویورک شهرتی بدست آورده بود و به‌ زودی موفق شد «کمپانی صابون‌سازی ویلیام کولگیت» را تاسیس کند. کار ویلیام از همان ابتدا با موفقیتی چشمگیر مواجه شد و رونق فراوان یافت و توانست فروش خود را به چندین برابر برساند. او در کمتر از شش سال قسمت عمده‌ای از بازار صابون در آمریکا را تحت پوشش خود قرار داد و به تولید لوازم بهداشتی و آرایشی نیز روی آورد.
با این‌ حال هیچ‌ گاه عهدی را که با خدا بسته بود از یاد نبرد. او موفقیت خود را در گرو وفادار ماندن به اصول کتاب‌مقدس می‌دانست و هر ساله ده درصد از عایدات خود را وقفِ خدا می‌کرد. خدا نیز پیوسته او را از لحاظ مالی و خانوادگی برکت می‌داد. در سال ۱۸۱۱ با مری گیلبرت ازدواج کرد و خداوند به آن‌ها یازده فرزند بخشید. ویلیام برغم مشغولیت‌های شغلی، فعالانه در امور مختلف کلیسایی و مذهبی نیز شرکت می کرد و از فعالیت‌های مبشران خارجی و مؤسسات آموزش الهیات پشتیبانی می‌ نمود.
کارخانه تولید لوازم بهداشتی کولگیت که اکنون "کولگِیت-‏نخل زیتون" Palm Olive نام دارد، پر رونق‌ تر می‌شد و گسترش می‌یافت. خداوند ویلیام را چنان برکت ‌داد که او پس از مدتی تصمیم گرفت به‌جای ده درصد درامد خود، بیست درصد از آن را برای کار خدا کنار بگذارد و پس از مدت کوتاهی این مبلغ را به سی‌ درصد افزایش داد.
ویلیام کولگیت در سال ۱۸۵۷ در سن هفتاد و چهار سالگی نزد پدر آسمانی خود شتافت. پس از او، پسرش اداره ی امور کمپانی را برعهده گرفت و او نیز مانند پدرش کماکان شرکت کولگیت را بر اساس اصول کتاب‌مقدس به‌ پیش می‌برد.
کمپانیِ "کولگِیت-‏نخل زیتون" یکی از قدیمی‌ترین، موفق‌ترین و شناخته‌شده‌ترین کمپانی‌های دنیاست و در بیشتر کشورها شعبه دارد و درآمد سالیانه‌ آن به ۹ میلیارد دلار می‌رسد.
موفقیت چشمگیر کمپانی "کولگِیت-‏نخل زیتون" گواهی است بر این واقعیت که اگر خدا را در کار و زندگی خود در اولویت قرار دهیم و وفادارانه آنچه را که متعلق به اوست، برای کار او کنار بگذاریم، او نیز آن را برکت خواهد داد:
"روزنه‌های آسمان را بر ما خواهد گشود و ما را چنان برکت خواهد داد که گنجایش آن نباشد"(ملاکی، فصل ده، جمله سه)"

۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

کلیسای فارسی زبانان - شنبه 2015/8/22 (رونی آگستسون)

کشیش رونی آگستسون


موضوع امروز ما، مسیح کیست؟



 در کتاب مقدس در مورد مسیح زیاد نوشته شده است. در اول لوقا می خوانیم:
" عالیجناب تِئوفیلوس: بسیاری کوشیده‌اند شرح زندگی عیسی مسیح را به نگارش درآورند؛ و برای انجام این کار، از مطالبی استفاده کرده‌اند که از طریق شاگردان او و شاهدان عینی وقایع، در دسترس ما قرار گرفته است. اما از آنجا که من خود، این مطالب را از آغاز تا پایان، با دقت بررسی و مطالعه کرده‌ام، چنین صلاح دیدم که ماجرا را بطور کامل و به ترتیب برایتان بنویسم،  تا از درستی تعلیمی که یافته‌اید، اطمینان حاصل کنید" (انجیل لوقا، فصل اول، جمله یک تا چهار).در کتاب مقدس چهار داستان و روایت وجود دارد که در مورد مسیح صحبت کرده اند؛ متی، مرقس، لوقا و یوحنا. شخصیت هر یک از این اشخاص با یکدیگر فرق می کند و به این شبیه است که چهار دوست بخواهند که یکی دیگر از دوستان مشترک خود را توصیف نمایند. این تعریف می تواند به شخصیت خود این افراد هم بستگی داشته باشد.
لوقا در انجیل خود می خواهد خبر مهمی را به تِئوفیلوس بدهد. لوقا هیچگاه مسیح را ندید و در این کتاب بصورت یک خبرنگار اتفاقات و شنیده ها را جمع آوری کرده است. مسیح برای هرکدام از ما تعریف خاصی دارد و تک تک ما او را به گونه خاصی می بینیم و می شناسیم. چهار انجیل اول کتاب مقدس عهد جدید، منبع اطلاعاتی ما از مسیح و کارهای اوست. به همین دلیل شما ها را به خواندن این کتاب ها و انجیل ها تشویق می نمایم تا با کمک روح القدس بیشتر بتوانید آنها را فهمیده و درک نمایید. مسیحی بودن اعتقاد به کتاب یا کتاب هایی  نیست. هرچند این کتاب ها برای ما مقدس و کلام خدواند است اما اعتقاد ما نمی باشد. اعتقاد ما به خدا و مسیح است. مسیحی بودن برای ما یعنی شناختن و رابطه داشتن با مسیح، با این شخصیت و خدای زنده و نباید که ما این کتاب ها فقط بصورت روزانه بخوانیم و در پی اجرای قوانین و احکام آن باشیم. هر کس بنا به شخصیت خود می تواند ارتباط مخصوص و منحصربفردی با خداوند داشته باشد زیرا ایمان مسیحی روش زندگی کردن با مسیح است نه تعدادی قوانین. اگر شما به اینجا آمدید و مسیح را نمی شناسید نیازی نیست که شرمنده و خجل باشید زیرا ممکن است که من هم با دوستان شما آشنا نباشم و یا آنها را نشناسم. آنانی که اطلاع زیادی از مسیح دارن هیچ برتری نسبت به کسانی که تازه به این راه قدم گذاشته اند ندارند. شاید من که بیش از سی سال است که مسیحی هستم و کشیش می باشم چیز جدیدی از کسی که امروز صبح مسیحی شده بیاموزم. 




مسیح درباره خود چه می گوید؟ کلیسا ها معمولن اینگونه مسیح را می شناسند که او هم قطعن انسان بوده و هم قطعن خدا. زمانی که مسیح برروی زمین زندگی می کرد مانند ما بود، همانند ما زندگی می کرد، خسته می شد، ناراحت می شد، عصبانی می شد و احساس تنهایی می کرد. از شما می خواهم که زمانی که کتاب مقدس را چه در تنهایی و یا با دوستان خود می خوانید، بدانید که  احساس، شرایط  و مسائل انسانی برای مسیح عجیب نبود ونیست زیرا همانند من و شما او هم کاملن انسان بود، با این تفاوت که ایمان داریم که فرزند خدواند و نجات دهنده و آزاد کننده ما است. او هیچگاه از کلمات بزرگ در مورد خود استفاده نکرد و فقط خود را فرزند خدا معرفی نمود. در خیلی موارد او منظور خود را بصورت غیر مستقیم بیان می کرد و می گفت که هیچ کس نمی تواند به خداوند نزدیک بشود جز از طریق من؛ من راه و راستی و حیات هستم؛ من نان حیات هستم؛ من نور جهان هستم؛ هر کس به من ایمان داشته باشد هرگز نخواهد مرد. مسیح زمانی که در ناصره و در خانه ای مشغول صحبت بوده است، مردم بقدری اطراف او را احاطه کرده بودند که حتا درها و پنجره ها نیز کاملن پر بود و در بین این جمعیت چهار دوست در حال انتقال دوست فلج خود به نزد مسیح بودند. بدلیل شلوغی و عدم امکان ورود به خانه آنها از طریق سقف و بوسیله طناب دوست خود را به پیش مسیح آوردند و از او طلب شفا کردند. مسیح رو به افلیج کرد و گفت "گناهان تو بخشیده شد". چند نفر از فریسیان که در آن جلسه حضور داشتند از ادعای مسیح ناراحت شده و به او گفتند که چه کسی در این دنیا دارای این قدرت می باشد که گناه کسی را ببخشاید! مسیح گفت که چه چیزی راحت تر از همه است؛ اینکه گناهان تو بخشیده شده اند راحت است یا گفتن این جمله به یک افلیج که " رختخواب خود را جمع کن و برو"؟ سپس به آن افلیج می گوید که رختخواب خود را جمع کن و برو. او نیز شفا یافته و همین کار را انجام می دهد.



در مورد توماس که یکی از شاگردان مسیح بود داستانی وجود دارد. مسیح بعد از قیام خود از مرگ به دیدار شاگردان خود رفت و در بار نخست توماس در بین شاگردان نبود و موفق به دیدار مسیح نشد. بعد از مراجعت توماس دیگر شاگردان شرح دیدار با مسیح را به او دادند و او باور نکرد و گفت امکان پذیر نیست. من زنده شدن مسیح را قبول نمی کنم و تا با چشمان خود او را نبینم و انگشتم را بر زخم او فرو نکنم باور نخواهم کرد که همان مسیح از مرگ برخاسته و به دیدار شما آمده است. در اناجیل نوشته شده که بعد از یک هفته دوباره مسیح به دیدار شاگردان می آید و توماس نیز در بین آنها بود. مسیح به توماس می گوید که بیا و انگشت خود را بر زخم پهلوی من فرو کن؛ شک نکن و ایمان داشته باش. سپس اتفاق جالبی رخ می دهد، توماس زانو زده و می گوید: " سرور من و خدای من ". این اولین بار است که کسی در عهد جدید مسیح را خدای خود خطاب می نماید. توماس شکاک ترین شاگرد مسیح بود و همیشه می خواست منطقی تر از همه با این مسئله برخورد کند و زمانی که مسیح را دوباره زنده می بیند، اولین کسی است که او را خدا خطاب می کند. پس اگر شما هم شک می کنید و گاهی به این می اندیشید که نمی توانید مانند دیگران ایمان داشته باشید، هیچگاه شرمنده نباشید زیرا راه و روش مسیح با هرکسی متفاوت است. ما هیچگاه نمی توانیم روش او را درک کنیم. ممکن است برای بعضی اشخاص ایمان آوردن به مسیح طولانی و برای بعضی بسیار کوتاه باشد. توماس شکاک ترین شاگرد بود و در کوتاه ترین زمان با ایمان ترین شد.
سی اس لوئیس(C.S Lowes)

سی اس لوئیس(C.S Lowes) نویسنده، منتقد، پژوهشگر ادبی و استاد کرسی انگلستان قرون وسطی و رنسانس در دانشگاه کمبریج بود. سی اس لوئیس به خدا اعتقادی نداشت و زمانی که پنجاه ساله بود خود را تسلیم خداوند کرد. لوئیس در مورد مسیح و فرزند خدا بودن او می گوید:
اگر کسی ادعای خدایی و یا فرزند خدا را می کند، این مسئله می تواند سه حالت داشته باشد:
- یا اصلن فرزند خدا نیست و نمی داند درباره چه چیزی سخن می گوید( مانند کسانی که دارای مشکلات روحی و روانی اند و خود را به گونه ی دیگری می بینند)
- دومین حالت که فرزند خدا نیست و خود نیز می داند. که این اشخاص معمولن در پی قدرت و یا سوء استفاده از دیگرانند.
- سومین حالت این است که گفته او واقعیت دارد.
لوئیس می گوید که اگر به این سه حالت بنگریم، نخست، آیا مسیح دیوانه یا انسان روانی بود که مشکلات روحی و روانی داشت؟ جواب این سوال نه است زیرا بسیار از صحبت ها و یا نظریات مسیح مورد تایید دانشمندان است پس نمی تواند که یک روانی باشد. حتا کسانی که اعتقاد مسیح ندارند نیز او را دیوانه نمی پندارند.
در دومین حالت که فرزند خدا نیست و خود نیز می داند و در پی استفاده از دیگران است؛ می دانیم که مسیح هیچگاه در طول زندگی خود مالک و یا صاحب ثروت و یا دارایی نبود و تنها چیزی که داشت لباس تنش بود و در آخر نیز در نهایت حقارت و در سختی پایان یافت. هیچگاه نمی توان گفت که او حقه باز و در پی مقام بوده است.
پس تنها حالتی که می ماند حالت سوم است. 
گاهی با صحبت با انسان هایی که ایمان ندارند در می یابید، آنها نیز معتقدند که هر کسی در نهایت به چیزی اعتقاد دارد و نمی توان گفت که کسی به هیچ کس و هیچ چیز اعتقادی ندارد. اگر بخواهیم که خیلی صادقانه به زندگی روزانه نگاه کنیم، درمیابیم که هر کدام از ما به دیگران به نحوی اطمینان داریم و یا نیازمند آنها می باشم. وقتی به منزل می روید و همسر شما برایتان غذایی را فراهم کرده است به راحتی به او اطمینان می کنید و آنرا می خورید. هیچگاه آنرا به یک مرکز سم شناسی نمی فرستید تا بدانید که آیا در آن سمی ریخته شده است یا نه. به یکدیگر اعتماد می کنید و حس امنیت را در هم بوجود می آورید. پس هرکسی حداقل به چیزی یا کسی اعتقاد دارد و نمی تواند بگوید که به هیچ چیز اعتقاد ندارم. من می توانم از اعتقادات و ایمان خود بگویم و شما هم می توانید از اعتقادات خود بگویید. برخی می گویند که خودشان از پس زندگی خود بر می آیند و نیازی به خدا ندارند. اینگونه اشخاص می خواهند که خود خدای خود باشند. اما باور کنید که این موضوع خسته کننده می شود و من به شخصه بی نهایت خوشحالم که نمی خواهم خدای زندگی خودم باشم زیرا همین که بخواهیم فقط انسان باشیم می تواند بسیار خسته کننده و سخت باشد. گاهی برای همین انسان بودن می تواند بیشتر از توان سختی و کشمکش وجود داشته باشد تا بخواهیم خدای خود بودن را هم به آن اضافه نماییم. اگر در این شرایط انسان بودن، به مسیح ایمان داشته باشیم می توانیم بیشتر مسائل و موارد و مشکلات را به او واگذار نماییم و فقط یک انسان باشم. به نظر من برای کسانی که این اعتقاد را ندارند خیلی خوب و ارزشمند است که این شانس را حداقل یکبار به خودشان بدهند، شاید این همان موردی است که در زندگی خود کم دارند.         

۱۳۹۴ مرداد ۳۰, جمعه

سرگذشت و معجزه ی بتی باکستر(Betty Baxter) قسمت دوم



"روز  یکشنبه بیست و چهارم اگوست ساعت سه بعدازظهر تو را کاملن شفا خواهم داد. حال این موضوع را به کسی نگو تا وقت من برسد. سپس در باز شد و مادرم به داخل آمد. تا کنون چشمان او را به این درخشانی ندیده بودم. او گفت آیا می دانی که خداوند چه وقت تو را شفا خواهد داد؟ من می دانستم اما حق نداشتم بگویم. پس گفتم چه وقت؟
او لبخند زد و گفت بیست و چهارم آگوست. پرسیدم چگونه دانستی؟ او گفت خدایی که با تو سخن می گوید با من هم سخن می گوید. وقتی مادرم اینرا گفت من دو چندان مطمئن شدم که خدا مرا شفا خواهد داد. وقتی که خدا با من سخن می گفت اعضای خانواده ما مشغول غذا خوردن بودند و مادرم می خواست چنگال به دهان خود بگذارد که دو بار به داخل بشقاب افتاد. سپس صدای خدا را در داخل خود شنید: "دعاهای تو را شنیدم و می خواستم پاداش وفاداریت را بدهم. بتی را روز یکشنبه بیست و چهارم اگوست ساعت سه شفا خواهم داد و به او گفته ام".

به مادر خود گفتم که به علت بیماری از کوچکی تا کنون بجز لباس خواب لباسی نداشته ام. در بعد از ظهر یکشنبه، زمانی که عیسی مسیح مرا شفا بدهد به کلیسا خواهم رفت. اگر ایمان داری که شفا خواهم یافت پس برای من لباس تهیه کن زیرا روز یکشنبه مغازه ها  تعطیل است.
مادرم گفت «البته امروز بعدازظهر به شهر خواهم رفت و برای تو لباس روز یکشنبه را تهیه خواهم کرد». 
وقتی مادر می خواست برای خرید برود پدرم پرسید «کجا می روی؟»
مادرم گفت به شهر، می خواهم برای بتی لباس و کفش تازه بخرم.
پدرم گفت لازم نیست پیش از اینکه بخواهیم او را دفن کنیم لباس بخریم. اکنون زمان فکر کردن به این مسائل نیست.
مادرم گفت «آه نه. عیسی به او و من گفته است که روز یکشنبه بیست و چهارم اگوست بتی را شفا خواهد داد. می روم که برای او لباس تازه بخرم. مادر لباس های نو را به خانه آورد و آنها بهترین لباس های بودند که تا آن روز دیده بودم. وقتی دوستان به دیدن من می آمدند، از مادر می خواستم که لباس و کفش ها را نشان دهد. آنها با تعجب به مادرم نگاه می کردند اما من کاملن مطمئن بودم که در روز مقرر شفا خواهم یافت. 
بیشتر انسان ها می گویند "فقط در صورتی که معجزه ای ببینم ایمان خواهم آورد". اما اگر پیش از معجزه ایمان نداشته باشی، بعد از واقع شدن هم بهانه ای خواهی یافت. به یکی از همسایه هایمان گفتم که اگر می خواهد مرا صاف و بلند ببیند روز یکشنبه ساعت سه بعداز ظهر به منزل ما بیاید زیرا عیسی مرا شفا خواهد داد. او به من گفت « باور کن که اگر تو را روزی صاف ببینم نه فقط مسیحی بلکه پنطیکاستی خواهم گردید». اما او تاکنون هم نجات نیافته است.
روز شنبه بیست و سه آگوست فرا رسید . مادرم همیشه در اطاق من و نزدیک من می خوابید تا مراقبم باشد. نیمه های شب صدای  آهسته ای شنیدم؛ مادرم بود. با زانوهای خم شده و دست هایی که به طرف نورماه برافراشته شده بود و سیل اشک بر صورتش جاری بود و  دعا می کرد. " عیسی من، همیشه تلاش کردم تا مادر خوبی برای بتی باشم. کوشیده ام تا تو را به او تعلیم دهم. هیچگاه از او دور نبودم. اما زمانی که او را شفا دهی حاضرم به هر جا  که تو مایلی برود زیرا تو می خواهی فردا برای او کاری انجام دهی که هیچ کس قادر نیست انجام دهد. تو او را آزاد خواهی کرد اینطور نیست؟
صبح یکشنبه فرا رسید. مادرم چند نفر از دوستان را دعوت کرد و به آنها گفت حتمن قبل از ساعت موعود بیایند و آنها از
ساعت دو آمدند و گفتند می دانیم که اتفاقی رخ خواهد داد و نمی خواهیم از آن محروم شویم. من در چنین محیطی شفا یافتم.
مادرم ساعت یک ربع به سه کنار تختخوابم آمد و گفت درست یک ربع بوقتی که عیسی می خواهد ترا شفا دهد مانده است. از او خواستم که مرا بر روی مبل  بزرگ بگذارد. حضار زانو زده در حال دعا کردن بودند. برادر کوچک چهار ساله ام بمن گفت "خواهر بزودی تو از من بلندتر خواهی شد".
ده دقیقه به ساعت سه از مادرم خواستم که دعا را شروع کنیم زیرا می خواهم وقتی عیسی می آید ما در حال دعا باشیم. 


«عیسی چگونه می آید»

من بیهوش نبودم ولی در روح خدا غرق شده بودم. در جلوی خود دو ردیف درخت دیدم که صاف و مستقیم ایستاده بودند. دیدم یکی از آنها که در وسط قرار داشت شروع به خم شدن کرد، به حدی که نوک آن به زمین رسید. من از خود پرسیدم که چرا این درخت خم شد. سپس در انتهای جاده عیسی را دیدم. او از وسط درخت ها شروع به قدم زدن کرد و من هر باری که او را می دیدم قلبم پر از شوق و شادی می گردید. جلو آمد و در کنار درخت خم شده ایستاد و لحظه ای به درخت نگاه کرد. آنگاه در حالی که به من نگاه می کرد لبخندی زد و دست خود را بر روی درخت خم شده گذاشت و با صدای بلندی این درخت نیز مانند سایر درخت ها صاف شد. ناگهان صدای عظیمی شنیدم مانند زمانیکه طوفانی آغاز  می شود. با صدای بلند گفتم او می آید آیا نمی شنوید؟ سپس ناگهان صدا خاموش شد. همه چیز آرام گردید و من فهمیددم که عیسی در این آرامش می آید. من بروی مبل بزرگی مفلوج و نا امیدی نشسته بودم و اشتیاق شدیدی برای دیدن او داشتم. ناگهان چیزی بزرگ و ابر مانند که به شکل پشم سفید گوسفند بود دیدم. سپس عیسی از داخل ابر به خارج قدم نهاد. این رویا بود و خواب نبود. من عیسی را دیدم. در حالی که او به آهستگی به طرف من می آمد به صورتش نگاه کردم. موثرترین چیزی که در او دیده می شد چشم های او بود. او قدی بلند و شانه هایی پهن داشت و ردایی سفید و درخشنده بر تن داشت. موهایش قهوه ای و فرقش از وسط باز شده بود. من هیچ گاه نمی توانم چشم های او را فراموش کنم. زمانی که خسته ام و از من می خواهند که کاری برای عیسی انجام دهم، هر گاه چشمان او را به خاطر می اورم تشویق می شوم که روح های بیشتری برای او صید کنم. عیسی به آرامی به طرف من آمد. آثار زشت میخ ها را در دست های او می دیدم . هر چه نزدیک تر می شد من خود را بهتر حس می کردم. وقتی که او کاملن نزدیک شد، خود را بسیار کوچک و نالایق حس کردم. نگاه او به نگاه من برخورد کرد و من تا کنون چشمانی به زیبایی و شفقت چشمان عیسی ندیده ام. می خواهم هر قدر که ممکن است نزدیکتر به او زندگی کنم. عیسی آمد و کنار مبل من ایستاد و قسمتی از ردای او به درون مبلی که بر روی آن نشسته بودم افتاد. اگر دست هایم فلج نبود می توانستم ردای او را لمس کنم. نتوانستم حتی یک کلمه بگویم و فقط به او نگاه کردم و چشمان خود را به صورت دوست داشتنی او دوخته بودم و سعی می کردم به او بگویم که چقدر به او احتیاج دارم. او خم شده و به صورتم نگاه کرد و به آرامی فرمود "بتی تو صبور و مهربان و با محبت بوده ای".
وقتی این سخنان را می فرمود به این می اندیشیدم که حاضرم پانزده سال دیگر رنج بکشم به شرطی که بتوانم دوباره عیسی را ببینم و او با من سخن بگویم. او گفت: می خواهم به تو وعده سلامتی و شادی و خوشحالی بدهم. سپس دست خود را دراز کرد و نگاه داشت؛ حس کردم که دست او بر روی غده های ستون فقراتم قرار گرفته است. ناگهان گرمای شدیدی که چون آتش بود در داخل بدنم موج زد. او قلب مرا گرفت و فشار داد؛ وقتی آنرا رها کرد توانستم برای اولین بار در زندگی خود به راحتی نفس بکشم. دو دست سوزان معده مرا لمس کرد و تمام دردهای شفا یافت. دیگر به کلیه جدید نیاز نداشتم زیرا او مرا شفا داده بود.
حس گرمای شدیدی در تمام بدن من روان شد. سپس به عیسی نگاه کردم که بفهمم که او فقط به شفای داخلی من اکتفا خواهد کرد. عیسی لبخند زد و من فشار دست های او را بر غده های بدنم حس کردم. وقتی دست او بر ستون فقراتم  فشار آورد احساس لرزش برق گرفتگی کردم. به همین صورتی که امشب در این جا صاف ایستاده و با شما صحبت می کنم، مستقیم ایستادم. از بیرون و درون شفا یافتم. در عرض دو ثانیه عیسی مرا شفا داد و سالم گردانید. 
سپس به طرف مادرم دویدم و گفتم دست بزن! همه غده ها از بین رفته است؟
او تمام ستون فقراتم را لمس کرد و گفت بله از بین رفته است؛ من صدای استخوانهایت را شنیدم . بتی تو شفا یافته ای تو شفا یافته ای، شکر بر عیسی. من برگشتم و به صندلی که خالی بود نگاه کردم و اشک از گونه هایم جاری شد. بدن خود را بسیار سبک حس  می کردم زیرا دیگر دردی نداشتم. خود را بلند حس می کردم زیرا قبلن تقریبن دولا شده بودم و سرم بر سینه ام قرار گرفته بود. بازوانم حس داشت و دیگر فلج نبودند.
یک صندلی برداشتم و بالای سر خود نگاه داشتم و گفتم ببینید خدایی که او را خدمت می کنم توان چه کاری را دارد. درست در پشت برادر کوچکم عیسی هنوز ایستاده بود. او سر تا پای مرا نگریست و در حالیکه چشمانش را بر من دوخته بود به آرامی با من صحبت کرد: 
" بتی من آرزوی قلبی تو را که شفایت بود دادم. تو اکنون طبیعی و سالم هستی زیرا من تو را شفا دادم".
بعد از لحظه ای فرمود" حال به خاطر داشته باش، هر روز به ابرها نگاه کن و مراقب باش. بار دیگری که مرا ببینی که با ابرها می آیم تو را در اینجا نخواهم گذاشت بلکه تو را خواهم برد تا ابد با من باشی.
مردم می گویند آیا از گفتن طرز شفای خود خسته نمی شوی؟ خیر زیرا هر بار که آنرا تعریف می کنم دوباره دست او را بر بدن خود حس می کنم. دوستان او باز خواهد آمد. 
" ای تمام کسانی که زیر یوغ سنگین زحمت می‌کشید، نزد من ایید و من به شما ارامش خواهم داد"( انجیل متی، فصل یازده، جمله بیست و هشت)
" ای تمام کسانی که زیر یوغ سنگین زحمت می‌کشید، نزد من ایید و من به شما ارامش خواهم داد"( انجیل متی، فصل هشت، جمله هفده) 
"  گوسفندان من صدای مرا می‌شناسند، من نیز ایشان را می‌شناسم و آنها بدنبال من می‌آیند. من به ایشان زندگی جاوید می‌بخشم تا هرگز هلاک نشوند. هیچکس نیز نمی‌تواند ایشان را از دست من بگیرد"(انجیل یوحنا، فصل ده، جمله بیست و هفت و بیست و هشت).

۱۳۹۴ مرداد ۲۸, چهارشنبه

سرگذشت و معجزه ی بتی باکستر(Betty Baxter) قسمت اول

کتاب سرگذشت بتی باکستر


در هنگام تولد در ستون فقرات من انحنایی وجود داشت و هیچ یک از مهره ها در جای خود قرار نداشتند. اشعه ایکس نشان می داد که مهره ها پیچ خورده و دستگاه عصبی من کاملن مختل است. دست های من از شانه تا مچ فلج بود .فقط می توانستم انگشت های خود را حرکت دهم. سرم منحنی و بطرف سینه خم شده بود و برای آب خوردن از لوله استفاده می کردم. 
یک روز وقتی در بیمارستان دانشگاه مینا پولیس منیزوتا بستری بودم تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و از شدت حرکت از تخت خود به پایین افتادم. دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد و مرا به خانه فرستادند. با تسمه های پهنی  مرا به تختخواب بستند تا مانع افتادن من شوند.
روزها و شب ها به تختخواب بسته شده بودم. فقط  برای شستشو تسمه را بر می داشتند و با باز کردن آن پوست بدنم نیز کنده می شد و طاول می زد. زندگی من در رنج سپری می شد و دکترها مرا با مرفین بیهوش نگاه می داشتند تا درد کمتری بکشم. قلب من نیز از هنگام تولد غیر طبیعی بود و در اثر مصرف داروهای بیهوشی بدتر نیز شد. هر هفته حمله ی قلبی داشتم.
 بعد از مدتی داروهای بیهوشی دیگر در من تاثیر نداشت. وقتی اثر داروی مسکن کم می شد لب های خود را گاز می گرفتم تا فریاد نزنم. بیاد دارم که یکروز دکتر از دادن دوای مسکن خودداری کرد و به مادرم گفت خانم باکسر دیگر فایده ای ندارد. بدنش عادت کرده است . در آن زمان فقط نه سال داشتم. 
من در یک خانواده مسیحی بزرگ شده بودم. هر چند والدینم اطلاع کاملی از حقایق مسیحیت نداشتند اما در عین حال مسیح را دوست می داشتند. مادرم به کتاب مقدس ایمان داشت و سرگذشت عیسی مسیح را به من می آموخت و می گفت:
«او 
امروز هم 
می تواند کسانی را که به او ایمان دارند را شفا دهد».

من نجات را در نه سالگی وقتی شبان کلیسای ما با من صحبت می کرد یافتم. برادر دیویس حکایت زیبای عیسی مسیح را با تولد در آخور آغاز کرد و با شرح زندگی و معجزات متعدد و با شرح صلیب و قیام و زنده شدن او خاتمه داد. او شرح داد که چگونه چشمان کوران را شفا داد، شنوایی کران را عطا کرد. چگونه عده ی زیادی را با خوراک پسری کوچک سیر فرمود و چگونه بر روی آب راه رفت و غرق نگردید. او شرح داد که چگونه عیسی را گرفتند و بر صلیب میخکوب کردند و نیزه ای بر پهلوی او فرو بردند. برادر دیویس گفت که این خون امروز هم می تواند گناهان ما را ببخشد و دردهای مار ا شفا دهد. این زیباترین داستانی بود که من شنیده بودم و اشک از گونه هایم سرازیر شد. بی اختیار زانو زدم و از عیسی در خواست کردم که مرا نجات دهد.
وقتی زانو زده بودم در رویایی، قلب خود را دیدم که سیاه بود. بعد در رویا دیدم که بر روی تپه ی در دور دست صلیبی کهنه و ناصاف قرار دارد و بر بالای صلیب با کلمات نورانی این جمله نوشته شده بود:
"او برای تو جان داد".
من گفتم که اکنون کار بزرگ تو را فهمیدم و می خواهم که مرا از گناهان نجات دهی. مقابل خود، در بزرگی بشکل قلب مشاهده کردم، عیسی بطرف آن در آمد و گوش داد. در طرف دیگر آن در دستگیره یا قفل وجود نداشت. سپس عیسی یکبار در را کوبید و گوش داد، بار دوم نیز کوبید و در سومین بار در باز شد و عیسی بداخل آمد و دانستم که نجات یافتم. حس کردم بار سنگین گناه از من پایین افتاد. 
در بیمارستان دکتر به پدر من گفت که ما هیچ امیدی نداریم تا این همه استخوان را از هم باز کنیم. بتی را به خانه ببرید و بگذارید هر قدر می تواند خوشحال باشد. من در آن هنگام یازده ساله بودم و نفهمیدم که دکتر مرا بخانه می فرستد تا بمیرم. به او  گفتم اما یک روز خداوند بدن مرا شفا خواهد داد و در آن موقع سالم و قوی خواهم بود. در آن هنگام من ایمان قوی داشتم. یکی از جمله های مادرم که بسیار دوست میداشت این بود: " اگر بتوانی ایمان آوری همه چیز ممکن است" و نیز این جمله :" نزد خدا هیچ  امری محال نیست".
در خانه 

حالم
 بدتر و بدتر شد. 
گاهی چشم هایم هفته ها چیزی نمی دید. همچنین گاهی کر می شدم و صدایی نمی شنیدم. گنگ می شدم و نمی توانستم سخن بگویم . زبانم باد می کرد و لمس می شد. اما هر روز مادرم با من دعا می کرد و می گفت خدا می تواند بدنم را شفا دهد.

مادرم 
صبح ها مرا می شست و بعد تنها بودم. گاهی صدای قدم ها و صدای آرامی می شنیدم. عیسی بود که با من سخن میگفت.
اولین بار او با آواز لطیفی مرا صدا کرد:
بتی
بتی
بتی
من گفتم ای خداوند اینجا بمان و با من صحبت کن زیرا بسیار تنها هستم.
عیسی به من گفت:" بتی تو را دوست دارم" و ترحم آمیز به من نگاه می کرد. 
اغلب او زمزمه می کرد: "فرزندم بیاد داشته باش تو را هرگز رها نخواهم کرد". از او  می پرسیدم که آیا می دانی که اطراف ستون فقراتم بر اثر غده ها چه درد شدیدی دارد؟
عیسی گفت می دانم. آیا فراموش کرده ای روزی را که من در میان آسمان و زمین میخکوب شدم و تمام رنج ها و امراض جهان را بر خود حمل کردم؟
سال ها گذشت و من کاملن از معالجه توسط دکترها ناامید شدم. یکروز پدرم در کنار تخت من نشست و گفت که دیگر هیچ امیدی نیست و گمان نمی کنم عیسی اجازه دهد بیش از این رنج بکشی. او می خواهد  ترا بجایی که آسمان و بهشت خوانده می شود ببرد و دکترها می گویند به زودی واقع خواهد شد.
خیلی زود بعد از درد شدیدی بیهوش شدم و دکتر گفت این پایان کار است و دیگر به هوش نمی آید. من چهار شبانه روز در حالت بیهوشی به سر می بردم . اعضای فامیل همه جمع شده و در انتظار مرگ من بودند تا روز پنجم که چشمانم را گشودم. من آن روز دعایی کردم که گمان می کنم دیگران هم کرده باشند: "عیسی می دانم که نجات یافته ام و حاضرم به آسمان بروم. اکنون ای خداوند در این چند سال پیوسته دعا کرده ام که شفا یابم ولی نیافته ام و تسلیم ارده تو می باشم. لطفن مرا به  آسمان ببر". بعد از این دعا تاریکی مرا فرا گرفت و سرما به بدن من وارد شد. از داخل تاریکی دره ای طولانی و تنگ دیدم . من دعا کرده ام که بمیرم و برای رسیدن به عیسی باید از این دره عبور کنم. هنوز کاملن پیش نرفته بودم که آن مکان با روشنایی روز نورانی شد. حس کردم که چیزی قوی و محکم دستم را گرفت. می دانستم که دست سوراخ شده ی فرزند خداست که روح مرا نجات داده بود. 
از دور صدای موسیقی بگوش رسید؛ زیباترین آهنگی بود که شنیده بودم. قدم های خود را تندتر کردیم. به  رودخانه ی عریضی که ما را از سرزمین زیبا جدا می ساخت رسیدیم. در ساحل آن گروهی ایستاده بودند که با خون بره نجات یافته بودند. حتی یک نفر هم برستون فقرات غده نداشت و یا اثری از درد در او دیده نمی شد.
می خواستم با شوق از رود بگذرم که در همان لحظه صدای عیسی را شنیدم. با کمال آرامی و مهربانی گفت: "نه بتی هنوز وقت آن نرسیده که تو عبور کنی. برگرد تا آن وعده ای را که در نه سالگی به تو دادم به جا آورم. برگرد زیرا در پاییز شفا خواهی یافت".
باید اقرار کنم که ناامید شدم. چرا عیسی باید مرا مایوس سازد . در زندگی خود روزی به این خوبی ندیده ام و حالا که اینقدر به آسمان نزدیک هستم چرا نباید بتوانم داخل شوم؟ بعد فکر کردم آه چه می گویم؟
به طرف عیسی برگشتم و گفتم "خداوندا مرا ببخش. راه تو از راه من بهتر است. من بازمی گردم".
به هوش آمدم و دکتر گفت که زندگی من بیش از ماه های تابستان ادامه نخواهد یافت.
 تابستان فرا رسید. در زمان هوشیاری هیچ گاه نا امید نشدم. به خود می گفتم : "خداوندا وقتی پاییز برسد من شفا خواهم یافت" 
در چهاردهم اگوست توانستم دوباره صحبت کنم. وقتی پدرم به خانه آمد از او خواستم که مرا بر روی مبل بزرگ قرار دهد و  برای مدتی تنها بمانم. می خواهم تنها باشم. نمی دانستم چگونه دعا کنم و فقط می خواستم با عیسی صحبت کنم. می خواستم بگویم که دیگر نمی توانم تحمل کنم. بقدری دعا می کنم تا عیسی جواب دهد. جوابی داده نشد دوباره فریاد کردم "می خواهم قراری بگذارم. اکنون عیسی به من گوش بده، می خواهم با تو قراری بگذارم. اگر مرا شفا دهی و داخل و خارج مرا سالم گردانی من حاضرم تا نود سالگی هر شب وعظ کنم".
صدای عیسی را شنیدم که با من واضح صحبت میکرد این سخنان را فرمود:
"روز  یکشنبه بیست و چهارم اگوست ساعت سه بعد ظهر تورا کاملن شفا خواهم داد. حال این موضوع را به کسی نگو تا وقت من برسد".
 ادامه دارد..

۱۳۹۴ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

شیطان کیست؟


در باور مردم، شیطان از موجودی کوچک و قرمز شاخدار تا شخصیت شریر تجسم می شود. اما کتاب مقدس تصویر واضحی از اینکه شیطان کیست و چطور در زندگی ما اثر می گذارد را نشان می دهد. به بیان ساده، کتاب مقدس شیطان را یک فرشته سقوط کرده معرفی می کند. فرشته ای که بعلت گناه از مقامی که در بهشت داشت سرنگون و بعد از آن کاملن بر ضد خدا شد. شیطان آنچه از دستش بر بیاید انجام می دهد تا اهداف خداوند را تباه کند.
"ای ستاره درخشان صبح، چگونه از آسمان افتادی! ای که بر قوم‌های جهان مسلط بودی، چگونه بر زمین افکنده شدی. در دل خود می‌گفتی: «تا به آسمان بالا خواهم رفت، تخت سلطنتم را بالای ستارگان خدا خواهم نهاد و بر قله کوهی در شمال که خدایان بر آن اجتماع می‌کنند جلوس خواهم کرد. به بالای ابرها خواهم رفت و مانند خدای متعال خواهم شد». اما تو به دنیای مردگان که در قعر زمین است، سرنگون شدی"(اشعیا، فصل چهارده، جمله دوازده تا پانزده).
شیطان حاکم این جهان و رئیس قدرت هوا گردید:
"چون وقت آن رسیده است که خدا مردم دنیا را داوری کند و فرمانروای این دنیا، یعنی شیطان را از قدرت بیندازد"( انجیل یوحنا، فصل دوازده، جمله سی و یک)
"شیطان که حاکم این دنیای پر از گناه است، چشمان این اشخاص بی ایمان را بسته است تا نتوانند نور پرجلال انجیل را ببینند و معنی پیغام ما را درباره جلال مسیح که چهره قابل رویت خدای نادیده است، درک کنند
"( دوم قرنتیان، فصل جهار، جمله چهار)
" شما هم مانند دیگران غرق در گناه بودید و شیطان را اطاعت می‌کردید، شیطانی که رئیس نیروهای پلید است و هم اکنون در قلب مخالفین خدا عمل می‌کند "(افسسیان دو، فصل دو، جمله دو)
او مدعی برادری است:
 "آنگاه در آسمان صدایی بلند شنیدم که اعلام می‌کرد: «زمان نجات و قدرت و سلطنت خدا و حکومت بر حق مسیح او رسیده است! چون مدعی برادران ما که روز و شب در پیشگاه خدای ما به برادران ما تهمت می‌زد، سقوط کرد"(مکاشفه، فصل دوازده، جمله ده)
و وسوسه کننده:
" آنگاه روح خدا عیسی را به بیابان برد تا در آنجا شیطان او را وسوسه و آزمایش کند.
 عیسی در آن زمان، برای مدت چهل شبانه روز روزه گرفت. پس در آخر بسیار گرسنه شد.  در این حال شیطان به سراغ او آمد و او را وسوسه کرد و گفت: «اگر این سنگ ها را تبدیل به نان کنی، ثابت خواهی کرد که فرزند خدا هستی»"(انجیل متی، فصل چهار، جمله یک)
و فریب دهنده:
"
 زن در جواب گفت: «ما اجازه داریم از میوه همه درختان بخوریم، بجز میوه درختی که در وسط باغ است. خدا امر فرموده است که از میوه آن درخت نخوریم و حتی آن را لمس نکنیم و گرنه می‌میریم».  مار گفت: «مطمئن باش نخواهید مُرد  بلکه خدا خوب می‌داند زمانی که از میوه آن درخت بخورید، چشمان شما باز می‌شود و مانند خدا می‌شوید و می‌توانید خوب را از بد تشخیص دهید»"(کتاب پیدایش، فصل سه، جمله دو تا پنج)
" او اژدها را گرفت و به زنجیر کشید و برای مدت هزار سال به چاه بی انتها افکند. سپس در چاه را بست و قفل کرد، تا در آن هزار سال نتواند هیچ قومی را فریب دهد. پس از گذشت این مدت، اژدها برای چند لحظه آزاد گذاشته خواهد شد. اژدها، همان مار قدیم است که اهریمن و شیطان نیز نامیده می‌شود "(مکاشفه، فصل بیست، جمله سه)
معنی اسم او "مخالف" یا کسی که "ضدیت" می کند است. لقب دیگر او "شریر" یا "سقوط دهنده" می باشد. با وجودیکه شیطان از بهشت رانده شد، او در صدد این است که تخت خود را بالاتر از تخت خداوند قرار دهد. شیطان مخالفت با پادشاهی خدا را تشویق می کند، به این امید که از طرف دنیا پرستیده شود. ریشه ی اصلی مذهب دروغین شیطان است و هر کاری که از دستش بر آید انجام می دهد تا با خدا و پیروان او مخالفت کند. درهرحال سر انجام شیطان تعیین شده است؛ ابدیت در دریاچه آتش.

مسیحیت و وقایع پس از مرگ


در عهد جدید بوضوح آشکار می سازد آنانی که به مسیح ایمان آورده اند حیات جاودانی دریافت خواهند کرد. این حیات فقط روحانی نخواهد بود، بلکه در رستاخیز به صورت مادی نیز بدن آنها عمل خواهد کرد:
 " ...ناگهان عیسی در میانشان ایستاد و سلام کرد.  اما همه وحشت کردند، چون تصور کردند که روح می‌بینند. عیسی فرمود: «چرا وحشت کرده‌اید؟ چرا شک دارید و نمی‌خواهید باور کنید که خودم هستم. به جای میخ ها در دست ها و پای هایم نگاه کنید. می‌بینید که واقعن خودم هستم. به من دست بزنید تا خاطر جمع شوید که من روح نیستم. چون روح بدن ندارد، اما همینطور که می‌بینید، من دارم».  در همانحال که سخن می‌گفت، دست ها و پای های خود را به ایشان نشان داد. آنان شاد و حیرت زده بودند و نمی‌توانستند آنچه را که می‌دیدند، باور کنند. عیسی از ایشان پرسید: «آیا در اینجا چیزی برای خوردن دارید؟» آنها مقداری ماهی پخته به او دادند.  او نیز در برابر چشمان شگفت زده ایشان، آن را خورد"(انجیل لوقا، فصل بیست و چهار، جمله سی و شش تا چهل و سه).
وقتی عیسی از مردگان برخاست، او در بدن و از گوشت و استخوان  بود که قابل لمس بود و می‏توانست حتا ماهی بخورد. ایمانداران مسیحی در روز رستاخیز صاحب بدنی همانند بدن مسیح خواهند شد، بدنی مادی و غیر فانی:
"...بلی، ما نیز با اشتیاق بسیار، منتظر روزی هستیم که خدا امتیازات کامل ما را بعنوان فرزندانش، به ما عطا کند. یکی از این امتیازات، طبق وعده او، بدن تازه‌ای است که نه دچار بیماری می‌شود و نه مرگ بر آن قدرت دارد"(رومیان، فصل هشت، جمله بیست و سه)

وقتی ایمانداران می‏میرند 


اغلب مسیحیان بر این باورند که وقتی می میرند، جان بدون بدن در بهشت منتظر خواهد ماند. جان آنها با مسیح تا بازگشت بعدی در انتظار خواهد بود. به عبارت دیگر، روح و جان هر کسی علیرغم فقدان بدن، زنده و آگاه باقی خواهد ماند. جان ایمانداران به آسمان و نزد مسیح می رود  و جان بی ایمان به مسیح به برزخ رفته و در انتظار داوری نهایی باقی خواهد ماند. پیروان این دیدگاه اشاره به تعلیم عیسی می‏کنند که: انسان ها می‏توانند جسم را بکشند اما قادر بر کشتن روح نیستند:
"نترسید از کسانی که می‌توانند فقط بدن شما را بکشند ولی نمی‌توانند به روحتان صدمه‌ای بزنند"(متی، فصل ده، جمله بیست و هشت).
گروه دوم معتقد هستند که تمامی مسیحیان فورن پس از مرگ با یک بدن قیام می‏کنند. نیازی نیست که ما بدون بدن در انتظار بمانیم، زیرا فورن بدن رستاخیز خود را در آسمان ها دریافت خواهیم کرد. این دیدگاه دوم با تعلیمات کتاب عهد جدید همگون نیست و حتا با تعلیمات پولس نیز همخوانی ندارد. پولس می‏گوید که در هنگام آمدن دوباره مسیح، ایماندارانی که در مسیح مرده‏اند ‏اول قیام خواهند کرد (اول تسالونیکیان،فصل چهار، جمله سیزده تا هجده). چنانچه ما می‏دانیم، رستاخیز ایمانداران در آسمان و در ابدیت خداوند واقع خواهد شد و در دوران زندگی امروزی ما رخ نخواهد داد.
گروه سومی از مسیحیان نیز معتقد هستند که هر کسی، حتا ایمانداران، پس از مرگ کاملن نابود و از بین خواهد رفت و خداوند در روز رستاخیز، روح، جان و بدن جدید را خلق خواهد کرد:
" حال می‌خواهم رازی عجیب با شما در میان بگذارم: ما همه نخواهیم مرد، بلکه به همه ما بدنی نو داده خواهد شد.  زمانی که شیپور آخر از آسمان به صدا درآید، دریک لحظه، در یک چشم بر هم زدن، همه ایماندارانی که مرده‌اند، با بدنی فناناپذیر زنده خواهند شد. آنگاه ما نیز که هنوز زنده‌ایم، ناگهان تبدیل خواهیم پذیرفت و بدنی نو خواهیم یافت. زیرا بدن خاکی ما که فانی و از بین رفتنی است، باید به بدن آسمانی تبدیل شود، بدنی که هرگز نابود نخواهد شد و همیشه زنده خواهد ماند"( اول قرنتیان، فصل پانزده، جمله پنجاه و یک تا پنجاه و سه)
بر طبق نظر این گروه، مابین مرگ و رستاخیز نه تنها هوشیار بلکه زنده نیز نخواهیم بود. این مسیحیان پیرو نظر عبرانیان اولیه هستند که جان انسان نمی‏تواند بدون بدن به حیات خود ادامه دهد. این دیدگاه نیز در همگونی با آیات کتاب مقدّس‏ قرار ندارد؛ آیاتی که توصیف کننده تداوم حیات به دور از
 بدن یا فورن به نزد خداوند  رفتن است.
در هر صورت، مسیحیان باید همیشه به رستاخیز جسمانی ایمان داشته باشند. بدن های ما خواه بمیرد و یا خواه فورن در هنگام بازگشت بعدی مسیح متبدل شود، به هر حال ما صاحب بدن های مادی و جدیدی خواهیم شد که این بدن ها مافوق طبیعی و فنا ناپذیرند و برخوردار از لذت و نشاط  کامل در آسمان جدید و زمین جدید خواهند بود.

۱۳۹۴ مرداد ۲۵, یکشنبه

پدر ترجیح داد دخترش غرق شود ولی "نامحرم" نجاتش ندهد

پدری اجازه نداد دختر ۲۰ ساله‌اش را که در ساحل دوبی در حال غرق شدن بود، نجات دهند. او به پلیس گفته است که نمی‌‌خواسته دست "نامحرم" به بدن دخترش بخورد.

رسانه‌های امارات متحده عربی دوشنبه (۱۹ مرداد) خبر تکان‌دهنده‌ای را منتشر کردند: پدری غرق شدن دخترش را به نجات او توسط "نامحرم" ترجیح داد.به گفته احمد برقیبه، معاون مدیر بخش جستجو و نجات دوبی، این پدر همسر و فرزندانش را برای پیک‌نیک به ساحل دریا برده بود. بچه‌ها در حال شنا بودند که ناگهان دختر جوان شروع به فریاد زدن می‌کند.زمانی که دو نجات‌غریق برای کمک به او به سوی دریا می‌دوند، پدر که گویا بسیار هم قوی‌هیکل بوده، جلوی آن‌ها را می‌گیرد و مانع این کار می‌شود. او حتی با نجات‌غریق‌ها دست به یقه می‌شود، تا نگذارد برای نجات جان دخترش وارد ‌آب شوند.به گفته احمد برقیبه، این پدر به نجات‌غریق‌ها گفته است: «ترجیح می‌دهد دخترش بمیرد تا این‌که مردان نامحرم به او دست بزنند و حیثیت‌اش را لکه‌دار کنند.» او اضافه کرد که اگر دخالت پدر نبود و نجات‌غریق‌‌ها اقدام می‌کردند، احتمالا دختر زنده مانده‌ بود.در حال حاضر پدر خانواده در بازداشت پلیس دوبی بسر می‌برد. اگرچه دوبی به یکی از مراکز تفریحی گردشگران از سراسر دنیا تبدیل شده است، اما هنوز کشوری است که تفکرات اسلامی شدید بر آن غلبه دارد.
لینک خبر: