![]() |
| کشیش هارلد ایدیرینگ(Harald Eidering) |
سلام
خوشحالم كه امروز در كنار شما هستم.
دعا می کنیم: عيساي مسيح از تو مي خواهم چشمان ما را باز نمايي تا بتوانيم كلام تو
را بپذيريم. خداوندا با روح مقدس خود بيا و اين اجازه را به ما بده تا بتوانيم همه
اين موارد را در قلب خود قرار بدهيم و بتوانيم به كلام تو گوش فرا دهيم. آمين.
امروز مي خواهم با افسسيان آغاز نمايم:
" دائماً
برای وجود شما خدا را سپاس میگویم. همچنین، برای شما دعا میکنم و از خدا که پدر
پُر جلال خداوندمان عیسی مسیح است، درخواست میکنم که به شما حکمت عطا نماید تا
بطور روشن و کامل درک کنید که عیسی کیست و چه فداکاری هایی در حق شما انجام داده
است. دعا میکنم
که چشمان باطن شما روشن شود تا بتوانید گوشهای از برکاتی را که خدا برای آینده ما
در نظر گرفته است ببینید، و به این حقیقت پی ببرید که ارثی که خدا برای مومنین
تدارک دیده، چقدر پُر شکوه و غنی است. همچنین، دعا میکنم تا درک کنید که قدرت خدا
برای کمک به مؤمنین چقدر عظیم است. این همان قدرتی است که مسیح را پس از مرگ، زنده
کرد و او را در برترین مقام آسمانی، در دست راست خدا قرار داد،"(افسسیان، فصل اول، جمله هفده تا بیست)
شايد خداوند به ما قدرتی بخشیده باشد و خیلی قوی باشیم و شايد هم بگوييد كه من
اكنون اين قدرت را ندارم و بسيار ضعيف و كوچك مي باشم و نمی توانم کاری انجام بدهم.
به نظر من موقعيت بسيار خوبي است كه دريابيم كه هیچ کدام از ما به شخص و یا بخودي
خود نمي توانيم كاري انجام دهيم، بدون اينكه خداوند چيزي به ما بدهد. اما وقتي كه
خداوند قدرت خود را به ما مي بخشد، ديگر هيچ حد و مرزي براي ما بعنوان یک انسان وجود
نخواهد داشت:
و او گفت: «خداوند میفرماید: بستر خشک این
رودخانه را پر از گودال کنید تا من آنها را از آب مملو سازم"(عهد عتیق، دوم
پادشاهان، فصل سوم، جمله شانزده)."
در اين موقعيت جنگ بوده و پادشاه یورام
تمام لشگر خود را براي مقابله با میشع، پادشاه موآب تدارك ديده بود. او به همراه دو پادشاه دیگر تدارک حمله را
دیدند و بعد از گذشت چند روز از حرکت خود آب آنها به پایان رسید. یورام گفت
که خداوند ما سه پادشاه را به اینجا آورده تا مغلوب پادشاه موآب کند. یکی از آن
پادشاهان پرسید که آیا از انبیا خداوند کسی با ما همراه نیست تا از او کمک بگیریم.
یکی از افراد جواب داد که الیشع که خادم ایلیا بود اینجا می باشد. الیشع
فردی خدا پرست بود پیام خداوند بر او نازل شد. او گفت خداوند می فرماید که بستر
خشک رودخانه را پر از گودال کنید تا من آنها را از آب پر نمایم. صبح روز بعد آب
جاری شد و مردم موآب نیز فهمیدند که سه پادشاه برای حمله به آنها به آنجا آمده
اند. تمام کسانی که می توانستند بجنگند به مرز آمدند. آما وقتی صبح آفتاب بر آمد و
موآبی ها آب را سرخ دیدند فکر کردند که سربازان سه پادشاه به جان هم افتاده و خون
یکدیگر را ریخته اند. موآبی ها حمله کردند تا غارت را آغاز نمایند که تا به لشگر
سه پادشاه رسیدند همه لشگر موآب تارومار شد.
( برای تفهیم بهتر این قسمت، تمامی فصل به این شرح می باشد:
جنگ بین اسرائیل و موآب
۱ یورام پسر اخاب، سلطنت خود را بر
اسرائیل در هجدهمین سال سلطنت یهوشافاط، پادشاه یهودا آغاز کرد و دوازده سال
پادشاهی نمود. پایتخت او سامره بود.
۲ یورام نسبت به خداوند گناه ورزید
ولی نه به اندازه پدر و مادرش. او مجسمه بعل را که پدرش ساخته بود، خراب کرد. ۳ با وجود این، او نیز از گناهان یربعام (پسر نباط) که اسرائیل
را به بت پرستی کشانیده بود پیروی نموده، از آنها دست برنداشت. ۴ میشع، پادشاه موآب که هر سال از گلههای خود صد هزار بره و نیز
پشم صد هزار قوچ به اسرائیل باج میداد، ۵ بعد از مرگ اخاب، از پرداخت باج به اسرائیل امتناع ورزید. ۶ پس یورام از پایتخت خارج شد تا سپاه اسرائیل را جمع کند. ۷ سپس این پیغام را برای یهوشافاط، پادشاه یهودا فرستاد: «پادشاه
موآب از فرمان من سرپیچی کرده است. آیا مرا در جنگ با او کمک خواهی کرد؟» یهوشافاط
در جواب او گفت: «البته که تو را کمک خواهم کرد. من و تمام افراد و اسبانم زیر
فرمان تو هستیم.
۸ از کدام طرف باید حمله را شروع
کرد؟» یورام جواب داد: «از بیابان ادوم حمله میکنیم.» ۹ پس سپاه اسرائیل و یهودا و نیز نیروهای ادوم با هم متحد شده،
رهسپار جنگ شدند. اما پس از هفت روز پیشروی در بیابان، آب تمام شد و افراد و
چهارپایان تشنه شدند.
۱۰ یورام، پادشاه اسرائیل، با اندوه
گفت: «حالا چه کنیم؟ خداوند، ما سه پادشاه را به اینجا آورده است تا ما را مغلوب
پادشاه موآب کند.»
۱۱ اما یهوشافاط، پادشاه یهودا،
پرسید: «آیا از انبیای خداوند کسی همراه ما نیست تا از جانب خداوند به ما بگوید چه
باید کرد؟ یکی از افراد یورام جواب داد: «الیشع که خادم ایلیا بود، اینجاست.» ۱۲ یهوشافاط گفت: «او نبی راستین خداوند است.» پس پادشاهان
اسرائیل و یهودا و ادوم نزد الیشع رفتند تا با او مشورت نمایند که چه کنند. ۱۳ الیشع به پادشاه اسرائیل گفت: «چرا نزد من آمدهای؟ برو با
انبیای پدر و مادرت مشورت کن!» اما یورام پادشاه جواب داد: «نه! چون این خداوند
است که ما سه پادشاه را به اینجا آورده تا مغلوب پادشاه موآب شویم!» ۱۴ الیشع گفت: «به ذات خداوند قادر متعال که خدمتش میکنم قسم،
اگر بخاطر یهوشافاط، پادشاه یهودا نبود من حتی به تو نگاه هم نمیکردم. ۱۵ حال، نوازندهای نزد من بیاورید.» وقتی نوازنده شروع به نواختن
کرد، کلام خداوند بر الیشع نازل شد
۱۶ و او گفت: «خداوند میفرماید: بستر
خشک این رودخانه را پر از گودال کنید تا من آنها را از آب مملو سازم. ۱۷ باد و باران نخواهید دید، اما رودخانه خشک پر از آب میشود تا
هم خودتان سیراب شوید و هم چهارپایانتان. ۱۸ خداوند کار بزرگتری نیز انجام خواهد داد؛ او شما را بر موآب
پیروز خواهد کرد!
۱۹ بهترین شهرها و استحکامات ایشان را
از بین خواهید برد، درختان میوه را خواهید برید، چشمههای آب را مسدود خواهید کرد
و مزارع حاصلخیز ایشان را با سنگها پر نموده، آنها را از بین خواهید برد.» ۲۰ صبح روز بعد، هنگام تقدیم قربانی صبحگاهی، از راه ادوم آب جاری
شد و طولی نکشید که همه جا را فرا گرفت.
۲۱ وقتی مردم موآب شنیدند که سه سپاه
متحد بطرف آنها پیش میآیند، تمام کسانی را که میتوانستند بجنگند، از پیر و جوان،
جمع کردند و در مرز کشور خود موضع گرفتند. ۲۲ ولی صبح روز بعد، وقتی آقتاب برآمد و بر آن آب تابید، موآبیها
از آنطرف، آب را مثل خون، سرخ دیدند
۲۳ و فریاد برآوردند: «نگاه کنید!
سربازان سه پادشاه دشمن به جان هم افتاده، خون یکدیگر را ریختهاند! برویم غارتشان
کنیم!»
۲۴ اما همینکه به اردوگاه اسرائیل
رسیدند سربازان اسرائیلی به آنها حمله کردند. سپاه موآب تار و مار شد. سربازان
اسرائیلی وارد سرزمین موآب شدند و به کشتار موآبیها پرداختند. ۲۵ آنها شهرها را خراب کردند و مزارع حاصلخیز را با سنگها پر
ساخته آنها را ویران نمودند، چشمههای آب را مسدود کردند و درختان میوه را بریدند.
سرانجام فقط پایتخت آنان، قیرحارست باقی ماند که آن را هم فلاخن اندازان محاصره کرده،
به تصرف درآوردند.
۲۶ وقتی پادشاه موآب دید که جنگ را
باخته است، هفتصد مرد شمشیر زن با خود برداشت تا محاصره را بشکند و نزد پادشاه
ادوم فرار کند، اما نتوانست.
۲۷ پس پسر بزرگ خود را که میبایست
بعد از او پادشاه شود گرفته، روی حصار شهر برای بت موآبیها قربانی کرد. با دیدن
این منظره نفرت انگیز، سربازان اسرائیل عقب نشینی کرده، به کشور خود بازگشتند.. عهد عتیق، دوم پادشاهان، فصل سه")
میخواهم قسمت ديگري از كتاب مقدس را برای شما بخوانم:
" وقتی قوم اسرائیل از دور مصریها را دیدند که به آنان نزدیک میشوند دچار وحشت شدند و از خداوند کمک خواستند. آنها به موسی گفتند: «چرا ما را به این بیابان کشاندی؟ مگر در مصر قبر نبود که ما را آوردی در این بیابان بمیریم؟ چرا ما را مجبور کردی از مصر بیرون بیاییم؟ وقتی در مصر برده بودیم، آیا به تو نگفتیم که ما را به حال خودمان واگذار؟ ما میدانستیم که برده ماندن در مصر بهتر از مردن در بیابان است». ولی موسی جواب داد: «نترسید! بایستید و ببینید چگونه خداوند امروز شما را نجات میدهد. این مصریها را که حالا میبینید، از این پس دیگر هرگز نخواهید دید. آرام باشید، زیرا خداوند برای شما خواهد جنگید».آنگاه خداوند به موسی فرمود: «دیگر دعا و التماس بس است. نزد قوم اسرائیل برو و بگو که حرکت کنند و پیش بروند. و تو عصای خود را بطرف دریا دراز کن تا آب آن شکافته شود و قوم اسرائیل از راهی که در وسط دریا پدید میآید، عبور کنند."(عهد قدیم، خروج، فصل چهارده، جمله ده تا شانزده)
شما موسي را مي شناسيد و او در شرايط سختي به دنيا آمده بود. پدر و مادر او در مصر برده بودند و قوم اسراييل سال هاي طولاني در مصر برده بودند. تعداد اسراييلي ها در مصر زياد شده بودند و فرعون مصر دستور داده بود تا همه نوزادان كشته شوند تا تعداد آنها بيشتر نشود. موسي در اين دوره به دنيا آمد و او بسيار زيبا بود. آنها موسي را پنهان مي نمايند و همزمان مي ترسيدند كه چه كاري بايد انجام دهند. مادر موسي سبدي مي سازد و او را در آن قرار مي دهد و بر رود نيل رها مي كند. دختر فرعون سبد را پيدا مي كند و از خدمتكاران خود مي خواهد تا در آن را باز نمايند. او موسي را مي بيند و او را بعنوان فرزند براي خود نگهميدارد. موسي در آن شرايط توانست بهترين تحصيلات را داشته باشد و او تقريبن ٤٠ سال در قصر فرعون پرورش يافت. موسي مي دانست كه يك مصري نمي باشد و به قوم و مليت ديگري تعلق دارد. او اسراييلي ها را مي ديد كه در مصر بسيار آزار مي بينند. موسی روزي سرباز مصري را مي بيند كه در حال آزار يك اسراييلي است و از شدت خشم او را مي كشد. پس به ناچار قصر فرعون را ترك مي نمايد و در راه كوير به مكان بسيار دوري مي رود. او در صحرا شخصي بنام يترون را ملاقات مي كند كه او صاحب گوسفندان بسياري بود. موسي به ناچار شبان و چوپان او مي شود. يترون دختري داشت كه با موسي ازدواج مي نمايد. موسي با سواد، تحصيلات و مقامي كه در كاخ فرعون و مصر داشت هر روز به صحرا مي رفت تا گوسفندان را بچراند. من فكر مي كنم كه موسي بارها و بارها با خداوند سخن گفته و از او پرسيده كه آيا من بايد تمامي مابقي عمر خود را به اين صورت و با چوپاني سر نماييم؟ او براي نزديك به چهل سال با همان وضعيت زندگي مي كرد.
اما روزي كه براي چراندن گوسفندان به صحرا مي رفت بوته اي را ديد كه در حال سوختن است اما اين سوختن پايان نمي يابد. وقتي جلوتر مي آيد از آسمان صدايي را مي شنود. صدا گفت كفش هاي خود را در بياور زيرا مكاني كه تو در آن ايستاده اي مقدس است. موسي كفش هاي خود را در مي آورد و خداوند شروع به سخن با او مي نمايد. خداوند می گوید که می خواهم از تو استفاده نمایم تا قوم اسراییل را هدایت نمایی تا از مصر خارج شوید. موسي مي گويد كه من آدم خوبي نيستم و نیز نمي توانم خوب سخن بگويم. موسي تلاش مي كرد تا خود را كنار بكشد اما در مي يابد كه خداوند براي او ماموريتي در نظر گرفته است. سپس طبق فرمان خداوند بسوي فرعون مي رود. شما خوب مي دانيد كه چه اتفاقاتي رخ مي دهد و بارها و بارها آنرا خوانده ايد. موسی در اين راه بسیار سختی می بیند زيرا فرعون نمي خواست تا آنها از مصر خارج شوند. اسراییلی ها در آن زمان برده مصريان بودند و تعداد آنها نيز بسيار زياد بود. در نهايت فرعون به موسي مي گويد كه می تواند همراه قوم خود از مصر بروند. بدلیل طولانی بودن این قسمت من آنرا بصورت مختصر می گویم. قوم اسراييل به همراه موسي از مصر خارج مي شوند و به نزديك دريا مي رسند. فرعون از تصميم خود پشيمان مي شود و دستور مي دهد تا بردگان او را به مصر بازگردانند. موسي عصايي داشت كه بمدت چهل سال با آن چوپاني مي كرد و هميشه همراه او بود. خداوند به او گفت که عصاي خود را به سمت دريا دراز كن زيرا من مي خواهم راهي از بين دريا براي شما باز نمايم. موسي به دستور خداوند عمل مي نمايد و راهي در دريا باز مي گردد. دريا به دو قسمت تبديل مي شود و راه خشكی پديدار مي گردد. همانطور كه در دوم پادشاهان خوانديم به قدرت خداوند زمين خشك پر آب شد و در اينجا قسمتي از دريا باز مي شود و زمين نيز خشك مي گردد. ما در اين قسمت از كتاب مي خوانيم كه عصايي كه به مدت طولاني همراه موسي بود و او بارها و بارها ابراز نفرت نسبت به آن کرده بود به قدرت خداوند تبدیل مي گردد. موسي به پيام خداوند گوش مي دهد و دقيقن اتفاقي كه خداوند به او گفته بود رخ مي دهد.
من امروز مي خواهم پیامی به شما بدهم. پیام من اینست که شايد تو در اين فكر باشي كه موقعيت تو، نه بمدت چهل سال موسی، بلكه به اندازه چهار ماه، يكسال و يا دو سال بد می باشد و تو هيچ تغييري را در آن نمی بینی. من مي خواهم از تو خواهش نمايم كه به طرف عيساي مسيح باز گردي و شاید او بخواهد همانند كاري كه از طريق الیشع و يا موسي انجام داده بود کاری از طریق تو انجام دهد. شايد تو اكنون در آپارتمان كوچكي زندگي مي نمايي و در موقعيت سختي مي باشي اما شايد خداوند مي خواهد از ما استفاده نمايد و آپارتمان كوچك تو بركتي باشد براي شخص ديگري كه بتواني تعريف نمايي كه خداوند بر روي قول خود ايستاده است.
" وقتی قوم اسرائیل از دور مصریها را دیدند که به آنان نزدیک میشوند دچار وحشت شدند و از خداوند کمک خواستند. آنها به موسی گفتند: «چرا ما را به این بیابان کشاندی؟ مگر در مصر قبر نبود که ما را آوردی در این بیابان بمیریم؟ چرا ما را مجبور کردی از مصر بیرون بیاییم؟ وقتی در مصر برده بودیم، آیا به تو نگفتیم که ما را به حال خودمان واگذار؟ ما میدانستیم که برده ماندن در مصر بهتر از مردن در بیابان است». ولی موسی جواب داد: «نترسید! بایستید و ببینید چگونه خداوند امروز شما را نجات میدهد. این مصریها را که حالا میبینید، از این پس دیگر هرگز نخواهید دید. آرام باشید، زیرا خداوند برای شما خواهد جنگید».آنگاه خداوند به موسی فرمود: «دیگر دعا و التماس بس است. نزد قوم اسرائیل برو و بگو که حرکت کنند و پیش بروند. و تو عصای خود را بطرف دریا دراز کن تا آب آن شکافته شود و قوم اسرائیل از راهی که در وسط دریا پدید میآید، عبور کنند."(عهد قدیم، خروج، فصل چهارده، جمله ده تا شانزده)
شما موسي را مي شناسيد و او در شرايط سختي به دنيا آمده بود. پدر و مادر او در مصر برده بودند و قوم اسراييل سال هاي طولاني در مصر برده بودند. تعداد اسراييلي ها در مصر زياد شده بودند و فرعون مصر دستور داده بود تا همه نوزادان كشته شوند تا تعداد آنها بيشتر نشود. موسي در اين دوره به دنيا آمد و او بسيار زيبا بود. آنها موسي را پنهان مي نمايند و همزمان مي ترسيدند كه چه كاري بايد انجام دهند. مادر موسي سبدي مي سازد و او را در آن قرار مي دهد و بر رود نيل رها مي كند. دختر فرعون سبد را پيدا مي كند و از خدمتكاران خود مي خواهد تا در آن را باز نمايند. او موسي را مي بيند و او را بعنوان فرزند براي خود نگهميدارد. موسي در آن شرايط توانست بهترين تحصيلات را داشته باشد و او تقريبن ٤٠ سال در قصر فرعون پرورش يافت. موسي مي دانست كه يك مصري نمي باشد و به قوم و مليت ديگري تعلق دارد. او اسراييلي ها را مي ديد كه در مصر بسيار آزار مي بينند. موسی روزي سرباز مصري را مي بيند كه در حال آزار يك اسراييلي است و از شدت خشم او را مي كشد. پس به ناچار قصر فرعون را ترك مي نمايد و در راه كوير به مكان بسيار دوري مي رود. او در صحرا شخصي بنام يترون را ملاقات مي كند كه او صاحب گوسفندان بسياري بود. موسي به ناچار شبان و چوپان او مي شود. يترون دختري داشت كه با موسي ازدواج مي نمايد. موسي با سواد، تحصيلات و مقامي كه در كاخ فرعون و مصر داشت هر روز به صحرا مي رفت تا گوسفندان را بچراند. من فكر مي كنم كه موسي بارها و بارها با خداوند سخن گفته و از او پرسيده كه آيا من بايد تمامي مابقي عمر خود را به اين صورت و با چوپاني سر نماييم؟ او براي نزديك به چهل سال با همان وضعيت زندگي مي كرد.
اما روزي كه براي چراندن گوسفندان به صحرا مي رفت بوته اي را ديد كه در حال سوختن است اما اين سوختن پايان نمي يابد. وقتي جلوتر مي آيد از آسمان صدايي را مي شنود. صدا گفت كفش هاي خود را در بياور زيرا مكاني كه تو در آن ايستاده اي مقدس است. موسي كفش هاي خود را در مي آورد و خداوند شروع به سخن با او مي نمايد. خداوند می گوید که می خواهم از تو استفاده نمایم تا قوم اسراییل را هدایت نمایی تا از مصر خارج شوید. موسي مي گويد كه من آدم خوبي نيستم و نیز نمي توانم خوب سخن بگويم. موسي تلاش مي كرد تا خود را كنار بكشد اما در مي يابد كه خداوند براي او ماموريتي در نظر گرفته است. سپس طبق فرمان خداوند بسوي فرعون مي رود. شما خوب مي دانيد كه چه اتفاقاتي رخ مي دهد و بارها و بارها آنرا خوانده ايد. موسی در اين راه بسیار سختی می بیند زيرا فرعون نمي خواست تا آنها از مصر خارج شوند. اسراییلی ها در آن زمان برده مصريان بودند و تعداد آنها نيز بسيار زياد بود. در نهايت فرعون به موسي مي گويد كه می تواند همراه قوم خود از مصر بروند. بدلیل طولانی بودن این قسمت من آنرا بصورت مختصر می گویم. قوم اسراييل به همراه موسي از مصر خارج مي شوند و به نزديك دريا مي رسند. فرعون از تصميم خود پشيمان مي شود و دستور مي دهد تا بردگان او را به مصر بازگردانند. موسي عصايي داشت كه بمدت چهل سال با آن چوپاني مي كرد و هميشه همراه او بود. خداوند به او گفت که عصاي خود را به سمت دريا دراز كن زيرا من مي خواهم راهي از بين دريا براي شما باز نمايم. موسي به دستور خداوند عمل مي نمايد و راهي در دريا باز مي گردد. دريا به دو قسمت تبديل مي شود و راه خشكی پديدار مي گردد. همانطور كه در دوم پادشاهان خوانديم به قدرت خداوند زمين خشك پر آب شد و در اينجا قسمتي از دريا باز مي شود و زمين نيز خشك مي گردد. ما در اين قسمت از كتاب مي خوانيم كه عصايي كه به مدت طولاني همراه موسي بود و او بارها و بارها ابراز نفرت نسبت به آن کرده بود به قدرت خداوند تبدیل مي گردد. موسي به پيام خداوند گوش مي دهد و دقيقن اتفاقي كه خداوند به او گفته بود رخ مي دهد.
من امروز مي خواهم پیامی به شما بدهم. پیام من اینست که شايد تو در اين فكر باشي كه موقعيت تو، نه بمدت چهل سال موسی، بلكه به اندازه چهار ماه، يكسال و يا دو سال بد می باشد و تو هيچ تغييري را در آن نمی بینی. من مي خواهم از تو خواهش نمايم كه به طرف عيساي مسيح باز گردي و شاید او بخواهد همانند كاري كه از طريق الیشع و يا موسي انجام داده بود کاری از طریق تو انجام دهد. شايد تو اكنون در آپارتمان كوچكي زندگي مي نمايي و در موقعيت سختي مي باشي اما شايد خداوند مي خواهد از ما استفاده نمايد و آپارتمان كوچك تو بركتي باشد براي شخص ديگري كه بتواني تعريف نمايي كه خداوند بر روي قول خود ايستاده است.
مي خواهم به آخرين بخش كتاب مقدس يعني مكاشفه بروم:
" آنگاه او که بر تخت
نشسته بود، گفت: «ببین! الان همه چیز را نو میسازم!» و به من گفت: «این را بنویس
چون آنچه میگویم، راست و درست است."(عهد جدید، مکاشفه، فصل بیست و یک، جمله
پنج)
خداوند مي گويد كه من همه چيز را تازه مي
نمايم. این شامل موقعيت تو، موقعيت من و موقعيت همه ي ما می باشد و اینگونه نيست
كه هميشه همانند يكديگر باشيم. اين امكان براي خداي ما، عيساي مسيح وجود دارد كه
به زندگي ما بيايد و آنرا عوض نمايد. زماني كه كتاب دوم پادشاهان را خوانديم
دشمنان شروع به فرار نمودند بدون آنكه حتا سلاح هاي خود را بالا ببرند و در قسمت
بعدي، مصری ها مي خواستند تا از راهي كه قوم اسراييل از طریق شکافته شدن دریا
بوجود آمده بود عبور نمایند و قوم اسراييل را تعقيب نمايند. اما پس از ورود آنها، بلافاصله
دريا به حالت نخست خود بازگشت. نمي دانم كه آيا شما تا بحال به اين مسئله فكر كرده
ايد كه همان راهی كه قوم اسراييل را نجات داد باعث غرق و هلاك شدن سربازان مصري
گرديد. اين اتفاق در حالتي رخ داد كه حتا قوم اسراييل سلاحي براي دفاع از خود
نداشتند. شايد در زندگی تو مشکلی وجود داشته باشد و نيازي نيست كه خود شخصن با آن
بجنگي بلکه تو نيز دقیقن باید همان كاري را انجام بدهي كه قوم اسراييل كرد و از
خداوند سئوال نمايي. موسي پيامي از خداوند دريافت كرد كه بايد چه كاري را انجام
دهد و از عصاي خود براي بركت انسان هاي زيادي استفاده نمايد. شايد موقعيت شما نیز بركتي
باشد براي بسیاری از انسان هاي ديگر و خداوند مي خواهد كه از تو استفاده نمايد.
خداوند همه چيز را نو مي نمايد و قدرت انجام اينكار را دارد. خداوند همه ي شما را
بركت بدهد.


