۱۳۹۵ فروردین ۲۶, پنجشنبه

جلسه "انجیل به زبان ساده" کلیسای امانوئل 2016/03/14

کشیش رونی آگستسون

دعا


"روزی عیسی برای شاگردانش مثلی آورد تا نشان دهد که لازم است همیشه دعا کنند و تا جواب دعای خود را نگرفته‌اند، از دعا کردن باز نایستند. پس چنین فرمود: «در شهری، یک قاضی بود که نه از خدا می‌ترسید و نه توجهی به مردم داشت.   بیوه زنی از اهالی همان شهر، دائماً نزد او می‌آمد و از او می‌خواست که به شکایتش علیه کسی که به او ضرر رسانده بود، رسیدگی کند.   قاضی تا مدتی به شکایت او توجهی نکرد. اما سرانجام از دست او به ستوه آمد و با خود گفت: با اینکه من نه از خدا می‌ترسم و نه از مردم، اما چون این زن مایه دردسر من شده است، بهتر است به شکایتش رسیدگی کنم تا اینقدر مزاحم من نشود».  آنگاه عیسای خداوند فرمود: «ببینید این قاضی بی انصاف چه می‌گوید!  اگر چنین شخص بی انصافی، راضی شود به داد مردم برسد، آیا خدا به داد قوم خود که شبانه روز به درگاه او دعا و التماس می‌کنند، نخواهد رسید؟  یقین بدانید که خیلی زود دعای ایشان را اجابت خواهد فرمود. اما سوال اینجاست که وقتی من، مسیح به این دنیا بازگردم، چند نفر را خواهم یافت که ایمان دارند و سرگرم دعا هستند؟»" ( انجیل لوقا، فصل هجده، جمله یک تا هشت )
فکر می کنم که در هر دوره از جلسات انجیل به زبان ساده من حداقل یک جلسه با شما دارم و این که ما انجیل را به زبان های مختلف می خوانیم برای من بی نظیر است. اما دلیل خواندن انجیل  به زبان های مختلف مثل پارسی، کردی، هلندی، عربی... چیست؟
هر یک از ما به زبان مادری خود صحبت می کنیم و خداوند به همه زبان ها صحبت می کند. یک تعریف قدیمی از عهد عتیق وجود دارد که وقتی انسان ها مشغول ساخت برج بابل بودند همه انسان ها از همه قوم ها به یک زبان صحبت می کردند. آنها تصمیم داشتند تا برجی بسازند که تا آسمان برود. خداوند زبان های آنها را تغییر داد تا در آینده نتوانند هرکاری که بخواهند انجام دهند.

  " در آن روزگار همه مردم جهان به یک زبان سخن می‌گفتند.  جمعیت دنیا رفته رفته زیاد می‌شد و مردم بطرف شرق کوچ می‌کردند. آنها سرانجام به دشتی وسیع و پهناور در بابل رسیدند و در آنجا سکنی گزیدند. مردمی که در آنجا می‌زیستند با هم مشورت کرده، گفتند: «بیایید شهری بزرگ بنا کنیم و برجی بلند در آن بسازیم که سرش به آسمان برسد تا نامی برای خود پیدا کنیم. بنای این شهر و برج مانع پراکندگی ما خواهد شد.» برای بنای شهر و برج آن خشتهای پخته تهیه نمودند. از این خشتها بجای سنگ و از قیر بجای گچ استفاده کردند.  اما هنگامی که خداوند به شهر و برجی که در حال بنا شدن بود نظر انداخت، گفت: «زبان همه مردم یکی است و متحد شده، این کار را شروع کرده‌اند. اگر اکنون از کار آنها جلوگیری نکنیم، در آینده هر کاری بخواهند انجام خواهند داد.  پس زبان آنها را تغییر خواهیم داد تا سخن یکدیگر را نفهمند.»  این اختلافِ زبان موجب شد که آنها از بنای شهر دست بردارند؛ و به این ترتیب خداوند ایشان را روی زمین پراکنده ساخت. از این سبب آنجا را بابل (یعنی «اختلاف») نامیدند، چون در آنجا بود که خداوند در زبان آنها اختلاف ایجاد کرد و ایشان را روی زمین پراکنده ساخت". ( پیدایش، فصل یازده، یک تا نه )
دلیل اینکه هر یک از ما که به زبان خود صحبت می کنیم همین است؛ مثلن وقتی یک سوئدی به زبان سوئدی صحبت می کند و یک ایرانی به پارسی سخن می گوید آنها همدیگر را متوجه نمی شوند و ارتباط بین آنها سخت خواهد بود. در ابتدای کتاب مقدس نوشته شده که وقتی رابطه انسان با خداوند قطع شد، رابطه انسان با انسان هم قطع شد. خداوند فرزند خود عیسای مسیح را فرستاد و می دانید و در انجیل ها خوانده اید که او چه کارهای را انجام داده است. بعد از چهار شاگرد مسیح ( متی، مرقس، لوقا و یوحنا ) که درباره به دنیا آمدن، زندگی و مرگ مسیح نوشته اند؛ در اعمال رسولان نیز نوشته که چه اتفاقی بعد از این وقایع افتاد. قبل از اینکه مسیح بمیرد و از شاگردانش جدا شود به آنها قول داد که باز خواهد گشت. او چندین بار خود را به شاگردانش نشان داد و آنها دریافتن و اطمینان پیدا کردند که مسیح بر مرگ و نیستی پیروز شده است. سپس در روزی که نام آنرا پنطیکاست گذاشتند، تعدادی از انسان ها از نقاط مختلف دنیا در اورشلیم جمع شده بودند که اتفاقی رخ داد و روح خداوند مانند آتشی بر روی شاگردان قرار گرفت. سپس آنها شروع به صحبت به زبان هایی دیگر و بیگانه کردند که خود متوجه آن نمی شدند اما کسانی که از کشورهای دیگر در آنجا حضور داشتند صحبت های آنها را می فهمیدند زیرا به زبان آنها صحبت می کردند. در عهد عتیق رابطه و هم زبانی بین انسان ها در زمان ساخت برج بابل قطع شد اما ما می توانیم از طریق ایمان به عیسای مسیح همدیگر را پیدا کنیم. پنطیکاست به ما یادآوری می کند که همه یکی هستیم و خداوند با ما است و از طریق عیسای مسیح، با هر زبان، رنگ و نژاد یک قوم می باشیم. اکنون نیز اینجا نشسته ایم و به زبان های مختلف کلام خداوند را می خوانیم و با هم تقسیم می نماییم.




من از موضوع اصلی دور شدم و دوباره می خواهم به انجیل لوقا فصل هجدهم بازگردم. در واقع عیسای مسیح برای درک بیشتر سخنان خود از داستان و یا مثال استفاده می کرد. وقتی در روزهای معمولی با یکدیگر صحبت می کنیم، همیشه برای درک بیشتر از مثال های استفاده می نماییم. می خواهم مثالی بزنم که شامل همه زبان ها بشود، گاهی می گوییم سیاه مثل ذغال و یا سفید مثل ملحفه و یا تلخ مثل زهر و شیرین مانند عسل. ملکوت آسمان مانند اینست که کشاورزی در حین شخم زدن زمین گنجی را پیدا می کند و با آن گنج مزرعه را می خرد.
این داستان در رابطه با یک قاضی بی انصاف و بیوه زنی است که قاضی در این داستان به چیزی اهمیت نمی داده و قوانین نیز برای او اهمیتی نداشته و همینطور در رابطه با بیوه زنی صحبت می کند که هر روز به قاضی مراجعه می کرده و حق خود را از او طلب می نمود. در فرهنگ، آداب و رسوم آن زمان زن هیچ ارزشی نداشت و مثلن در ارتباط با یک دختر، این پدر او بود که برایش تصمیم می گرفت و اگر ازدواج می کرد این مرد و همسر او بود که درباره او تصمیم می گرفت. اگر شوهر زن فوت می کرد این پسر زن بود که برای او تصمیم می گرفت و به همین دلیل زن در جامعه آن زمان در سطح بسیار پایینی قرار داشت. بر عکس آن بیوه زن، قاضی در جایگاه بالایی قرار دارد و قدرت انجام هر کاری را دارد. اکنون یک سئوال پیش می آید، به نظر شما خداوند مانند این قاضی است؟
- خیر
درست برعکس این است و خداوند عادل و مهربان است و بهترین را برای ما می خواهد  و در مقابل این قاضی داستان قرار دارد. اکنون یک سوال بزرگ و سختی پیش می آید و این است که عیسای مسیح می خواهد چیزی در رابطه با دعا بما بیاموزد که در رابطه با این قاضی صحبت می کند. آیا منظور مسیح از بیان این داستان اینست که ما باید مدام به خداوند غر بزنیم، دقیقن به همان صورت که بیوه زن به قاضی غر می زد؟
به نظر شما اگر ما در ارتباط با چیزی ده هزار بار دعا کنیم شانس بیشتری خواهیم داشت یا ده بار؟ - خیر
اگر خداوند مانند این قاضی بود ما با دعای بیشتر به نتیجه و درخواست خود می رسیدیم. آیا اینگونه است؟
بیتا کاشانی:
قطعن اینگونه نیست چون به نظر من خداوند از قلب و درخواست ما خبر دارد اما دلیل مطرح کردن دعا از طرف ما دلیلی است تا به سمت خواسته خود قدم برداریم و حرکتی انجام دهیم. به نظر من قطعن خداوند شبیه این قاضی نیست اما مسیح می خواهد به ما بفهماند که برای رسیدن به خواسته خود باید تلاش و حرکت کنیم.
کشیش
رونی آگستسون:
زمانی که من تازه کشیش شده بودم، در رابطه با دعا با مردی صحبت می کردم. او هم مانند بیتا همین نظر را داشت و می گفت که بی فایده است که ما بارها و بارها دعا کنیم چون خداوند می داند که ما به چه چیزی نیازمندیم. در واقع من نمی دانستم که باید چه جوابی به این مرد بدهم اما تا جایی که من می دانستم او درست می گفت و خداوند هیمنطور که بیتا گفت از نیاز ما مطلع می باشد. اگر این موضوع امروز به من گفته می شد شاید اینگونه جواب می دادم که " بله، خداوند می داند که تو چه نیازی داری" اما سوال اینست که آیا تو خود می دانی که به چه چیزی نیاز داری؟ ما دعا ، دعا و دعا بکنیم و در کتاب مقدس هم نوشته شده که باید بطور مرتب دعا کنیم. نیازی نیست که ما به خداوند بگوییم که به چه چیزی نیاز داریم بلکه او خوب می داند و نیازی به یادآوری ما به خداوند نیست. ما هر روز چیزهای خوبی را از خداوند دریافت می کنیم، اما وقتی دعا می کنیم، با خداوند رابطه برقرار می کنیم زیرا خداوند ما را شبیه خود آفرید و ما فرزندان خداییم و عیسای مسیح نجات دهنده و برادر ماست. یک مثال سوئدی هست که می گوید: "شبیه کسانی می شود که با آنها نشست و برخاست می کنی".
در عهد عتیق پیامبری به نام ارمیا بود که خداوند از او می خواهد که به ساخت کوزه مشغول شود اما او هرچه می ساخت خراب می شد و باز خمیر گل را جمع می کرد و دوباره شروع به ساخت می کرد. خداوند به ارمیا می گوید همینگونه که کوزه گر کوزه می سازد خداوند نیز انسان ها را می سازد. وقتی ما دعا می کنیم به گونه ای که خداوند می خواهد شکل و فرم می گیریم. به نظر من بعضی وقت ها ما خربکاری هایی می کنیم و اینکه چگونه در مقابل خداوند باشیم کار را خرابتر می کنیم. همه انسان ها همین گونه و در حال خرابکاری هستند، ما با هم به مشکل بر می خوریم و از همدیگر قهر می نماییم اما زندگی همین است و ما باید برای خوب بودن سعی خودمان را بکنیم که همیشه هم موفق نخواهیم بود. اما وقتی که در دعا با خداوند رابطه داریم مشکلی پیش نمی آید. سئوال مهم اینست که چرا باید دعا کنیم؟
 این زن بیوه بطور مرتب به پیش قاضی می رفت و درخواست حق خود را می کرد و کار دیگه ای که می توانست انجام بدهد این بود که همه این پیگیری ها را رها کند. در زندگی انسان ها مشکلات زیادی بوجود می آید و ما در تلاشیم تا مشکلات را کنترل نماییم که همیشه امکانپذیر نیست. زندگی همیشه پر از وقایع خوشحالی و ناراحتی، درد و غم، گرفتاری و رنج است و وقتی که ما در مقابل چیزی می ایستیم و زندگی سخت است باید چه کاری انجام دهیم؟





ما باید کاری را که می توانیم انجام دهیم ، اما وقتی نمی توانیم کاری انجام دهیم دو کار در پیش روی ما قرار دارد تا انتخاب کنیم. یک راه اینست که بطور کل آنرا فراموش کنیم و راه دیگر اینست که دعا کنیم. خیلی از انسان ها به خدا ایمان دارند و دعا می کنن و در غیر اینصورت باید فراموش کرده و بگذرند. ممکن است شما به سخنان کسی که چگونه دعا کردن را مطرح می کند، یعنی اینکه دعایمان را بلند بگویم یا آهسته، شروع به نوشتن کنیم و یا در سکوت و در قلبمان سر خود را بالا بگیریم....توجه کنید، اما من می گویم که آن چیزی که فکر می کنی بهتر است و دعایی که دوست داری انجام بدهی را انجام بده و دعای سخت و مشکل را رها کن. من عادت ندارم که زیاد و یا طولانی دعا کنم و اینکار را دوست ندارم و این انتخاب و سلیقه من است و خیلی هم خوب است. اگر به چیزی فکر کنم و مثلن برای آن ناراحت باشم و یا در حال فکر کردن به کسی باشم فقط می گویم که " خدای مهربان کمک" . به نظر من این دعا با دعای که یکساعت طول بکشد فرقی ندارد. راه و روش و طریق خودت را بیاب اما با خداوند رابطه داشته باش زیرا او پدر توست. بعضی وقت ها ما خرابکاری می کنیم اما به این بیوه زن فکر کنید که او دعا می کرد زیرا کار دیگه ای نمی توانست انجام دهد که البته خوب بود. 
بیتا کاشانی:
شما گفتید که در صورتی که مشکلی پیش می آید یا دعا کنید و یا آن مشکل را رها کنید. به نظر من وقتی که ما دعا می کنیم در حقیقت مشکل خود را در دستان خداوند  قرار می دهیم و آنرا با خداوند تقسیم کرده و در دستان او رها می کنیم. به نظر من در حقیقت شماره یک و دو یعنی همان دعا کردن و رها کردن هر دو لازم و ملزوم یکدیگرند.
- دقیقن. درست است و طبیعتن اینگونه است که وقتی دعا می کنیم قرار نیست به کنار برویم و رها نماییم. اما چیز دیگه ای هم هست، وقتی ما دعا می کنیم مثلن برای مادر پیرمان که خود را تنها حس می کند، باید با او در تماس باشیم و او را از تنهایی در بیاوریم و یا وقتی بچه ای صدمه می بیند و گریه می کند، ما دستان خود را گره نمی کنیم و از خداوند بخواهیم که خداوندا به این فرزند کمک کن، بلکه ما به کمک بچه می رویم. یا اگر خانه ما آتش بگیرد ما مشغول دعا نمی شویم که خداوندا آتش را خاموش کن! بلکه کمک می کنیم تا آتش را خاموش کنیم و دعا می کنیم که خداوندا متشکرم که من سریع فهمیدم و توانستم آتش را خاموش کنم. دعا و کار و حرکت. آمین.
دعا می کنیم:
- خداوندا از تو بخاطر مهربانیت تشکر می کنیم
- خداوندا، تو بهترین را برای ما می خواهی.
- خداوندا تو ما را بوجود آوردی و ما فرزندان تو هستیم.
- خداوندا عشق و محبت تو برای ما خیلی زیاد است
- ما همیشه خود را در دستان مقدس تو قرار می دهیم
- خداوندا به ما قدرتی بده تا برای مابقی انسان ها مفید باشیم. در نام عیسای مسیح. آمین

۱۳۹۵ فروردین ۱۶, دوشنبه

کلیسای پارسی زبانان - شنبه 2016/3/16 - آنا کارین رابنور

آنا کارین رابنور

Anna-Carin Rabnor


عید پاک

عید پاک از مدت ها قبل همراه با تخم مرغ رنگی، شکلات و آبنبات، پوشاندن لباس های جادوگران برای بچه ها و خیلی از موارد دیگه ای که اکنون هم وجود داره بود. اما عید پاک در حقیقت به این دلیل برگزار می شد که مسیح جانش را بخاطر ما داد. وقتی که امشب به خانه خود می روید در کتاب مقدس، انجیل لوقا، فصل بیست و دو، بیست و سه و بیست و چهار را بخوانید. امروز می خواهم در مورد این قسمت از انجیل برای شما صحبت نمایم. 

ما می دانیم که چهار انجیل متی، مرقس، لوقا و یوحنا وجود دارد و این مبشرین چهار انجیل تقریبن بیست و چهار درصد از انجیل را به مرگ و رستاخیز مسیح پرداخته اند. این سه روز بسیار بسیار مهم است و برای ما هم خیلی خیلی مهم است که عید پاک را جشن بگیریم و هرگز این مهم را فراموش نکنیم که مسیح به خاطر ما بر روی صلیب مرد و بعد از سه روز رستاخیز کرد. مورد مهم دیگر که ما باید بدانیم اینست که عیسای مسیح هم عید پاک را جشن گرفت زیرا یهودی ها هم عید پاک را جشن می گرفتند. من می خواهم مورد دیگری را عنوان کنم؛ وقتی مسیح بر روی کره زمین بود در ارتباط با ملکوت خداوند زیاد سخن می گفت، بطور مثال اینکه ملکوت خداوند اینگونه نیست که با چشمهایتان ببینید و هیچکس نمی تواند ادعا کند که در این نقطه و یا آنجا خواهد بود زیرا در درون انسان است. مسیح گفت که ملکوت خداوند مانند دانه ای است که نیاز به خاک خوب دارد تا بخوبی از او محافظت کند تا رشد مناسبی داشته باشد و این دانه بخودی خود رشد می کند. شاگردان مسیح همیشه با او بودند و همواره در مورد ملکوت خداوند از مسیح می شنیدند اما به نظر من آنها هرگز متوجه سخنان او در این مورد نمی شدند زیرا آنها همواره منتظر ملکوت زمینی و مادی بودند. در آن زمان اورشلیم توسط رومیان اشغال شده بود و شرایط بسیار سختی برای اسراییلی ها بود و به یهودی ها فشارهای زیادی وارد می شد و آنها همواره منتظر آمدن مسیح بودند تا آنها را از این سختی ها و فشار رومی ها آزاد گرداند. در آن زمان خیلی ها در اطراف مسیح بودند که انتظار یک پادشاه جسمانی و مادی واقعی را داشتند. دوباره به عید پاک بازمی گردیم و ابتدا در مورد روز پنجشنبه قبل از عید پاک توضیح می دهم. آن شب آخرین شبی بود که مسیح با شاگردان خود در خانه ای در اورشلیم بود تا عید یهودی ها را جشن گرفته و با هم شام بخورند:
"هنگامی که وقت شام فرا رسید، عیسی با دوازده رسول بر سر سفره نشست.  آنگاه به ایشان فرمود: «با اشتیاق زیاد، در انتظار چنین لحظه‌ای بودم، تا پیش از آغاز رنجها و زحماتم، این شام پسح را با شما بخورم. زیرا به شما می‌گویم که دیگر از این شام نخواهم خورد تا آن زمان که در ملکوت خدا، مفهوم واقعی آن جامه تحقق بپوشد"(انجیل لوقا، فصل بیست و دو، جمله چهارده و شانزده)
به نظر من حالا این شاگردانی که با مسیح بودند و منتظر ملکوت خداوند بودند به خودشان گفتند که اکنون ملکوت خداوند می آید و عیسای مسیح پادشاه اسراییل می شود و ما می توانیم رومیان را شکست دهیم و همه چیز درست خواهد شد. در واقع آنها خیلی خوشحال شدند که این شامی را که فقط یکبار در سال می خوردند در سال بعد در شرایط متفاوتی خواهند خورد:
"آنگاه پیاله‌ای بدست گرفت و شکر کرد و آن را به شاگردان داد و فرمود: «بگیرید و میان خود تقسیم کنید، زیرا تا زمان برقراری ملکوت خدا، دیگر از این محصول انگور نخواهم نوشید».  سپس نان را برداشت و خدا را شکر نمود و آن را پاره کرد و به ایشان داد و گفت: «این بدن من است که در راه شما فدا می‌شود. این را به یاد من بجا آرید.»  به همین ترتیب، پس از شام، پیاله‌ای دیگر به ایشان داد و گفت: «این پیاله، نشاندهنده پیمان تازه خداست که با خون من مهر می‌شود، خونی که برای نجات شما ریخته می‌شود.  اما اینجا، سر همین سفره، کسی نشسته است که خود را دوست ما می‌داند، ولی او همان کسی است که به من خیانت می‌کند". (انجیل لوقا، فصل بیست و دو، جمله هفده ت بیست ویک )
سپس صحبت آنها در این مورد بود که کدامیک از شاگردان از مابقی بزرگتر است:
" در ضمن بین شاگردان این بحث در گرفت که کدامیک از ایشان بزرگتر است. "(انجیل لوقا، فصل بیست و دو، جمله بیست و چهار)
آخرین شبی است که شاگردان با مسیح هستند اما آنها به این می اندیشند که کدامیک از آنها از مابقی مهمتر است! چه لزومی داشت که آنها به این مورد بپردازند و عیسای مسیح جواب آنها را داد:
"عیسی به ایشان گفت: «در این دنیا، پادشاهان و بزرگان به زیر دستانشان دستور می‌دهند و آنها هم چاره‌ای جز اطاعت ندارند.  اما در میان شما کسی از همه بزرگتر است که بیشتراز همه به دیگران خدمت کند.  در این دنیا، ارباب بر سر سفره می‌نشیند و نوکرانش به او خدمت می‌کنند. اما اینجا بین ما اینطور نیست، چون من خدمتگزار شما هستم.  و شما کسانی هستید که در سختی‌های من، نسبت به من وفادار بوده‌اید؛ از اینرو، همانگونه که پدرم به من اجازه داده است تا فرمانروایی کنم، من نیز به شما اجازه می‌دهم که در سلطنت من، بر سر سفره من بنشینید و بخورید و بنوشید، و بر تختها نشسته، بر دوازده قبیله اسرائیل فرمانروایی کنید." (انجیل لوقا، فصل بیست و دو، جمله بیست وپنج تا سی)



شاگردان به این موضوع فکر می کردند که مسیح بزودی پادشاه می شود و کدام یکی از آنها نسبت به دیگری برتری دارد و هریک چه پست و یا مقامی مهمی دریافت خواهند کرد. 
" آنگاه عیسی همراه شاگردان خود، از آن بالاخانه بیرون آمد و طبق عادت به کوه زیتون رفت.  در آنجا به ایشان گفت: «دعا کنید و از خدا بخواهید که مغلوب وسوسه‌ها نشوید!»  سپس به اندازه پرتاب یک سنگ دورتر رفت و زانو زد و چنین دعا کرد: « ای پدر، اگر خواست توست، این جام رنج و زحمت را از مقابل من بردار، اما در این مورد نیز می‌خواهم اراده تو انجام شود، نه خواست من». آنگاه از آسمان فرشته‌ای ظاهر شد و او را تقویت کرد.  پس او با شدت بیشتری به دعا پرداخت و از کشمکش روحی آنچنان در رنج و عذاب بود که عرق او همچون قطره‌های درشت خون بر زمین می‌چکید.  سرانجام، برخاست و نزد شاگردان بازگشت و دید که در اثر غم و اندوه، به خواب رفته‌اند.   پس به ایشان گفت: «چرا خوابیده‌اید؟ برخیزید و دعا کنید تا مغلوب وسوسه‌ها نشوید»"(انجیل لوقا، فصل بیست و دو، جمله سی و نه تا چهل و شش)
می بینید که اینکار برای مسیح راحت نبود؛ او فرزند خدا بود و البته این فرزند بودن کمکی به او نمی کرد زیرا کاری که باید انجام می داد سخت و مهم بود. او می دانست که چه کار سختی را باید انجام دهد." این کلمات هنوز بر زبان او بود که ناگاه گروهی با هدایت یهودا سر رسیدند. (یهودا یکی از دوازده شاگرد عیسی بود.) او جلو آمد و به رسم دوستی، صورت عیسی را بوسید.  عیسی به او گفت: «یهودا، چگونه راضی شدی با بوسه‌ای به مسیح خیانت کنی؟» (انجیل لوقا، فصل بیست و دو، جمله سی و نه تا چهل و شش)
یهودا یکی از شاگردان و دوست مسیح بود و در تمام مدت همراه او بود. او مسیح را به همراهان خود که برای دستگیری او آمده بودند نشان می دهد و اینکار را با بوسه ای به مسیح مشخص می نماید و عیسای مسیح را دستگیر می نمایند.
اتفاقات دیگری نیز در پنجشنبه رخ داد اما ما به فردای آنروز یعنی "جمعه طولانی" می رویم. در روز جمعه بزرگان قوم یهود عیسی را به مرگ محکوم کردند اما چون اسراییل تحت اشغال روم بود پس آنان نمی توانستند در این مورد تصمیم بگیرند. رومی ها نیز نمی خواستند این کار را انجام بدهند و اعتقاد و علاقه ای به این مسائل نداشتند. اما در نهایت توسط سران یهودی متقاعد می شوند. سربازان شروع به شکنجه مسیح کردند. آنها از شلاق های استفاده می کردند که در سر آن چندین میخ بزرگ قرار داشت که هنگام زدن با آن پوست از بین می رفت یا کنده می شد و گوشت و استخوان باقی می ماند. سپس تاجی از خار بر سر مسیح قرار دادند و این کار در حضور حدود ششصد نفر که شکنجه کنندگان را تشویق می کردند انجام شد. سپس به سمت جلجتا که محل مخصوص اعدام اورشلیم بود حرکت کرده و صلیب مخصوص اعدام را بر دوش خود مسیح قرار دادند. مسیر تقریبن طولانی بود و بدن مسیح هم در اثر شکنجه آسیب سختی دیده بود و به همین دلیل او از حال رفت. بدستور رومی ها شخصی از تماشاچیان بنام "سیمون" صلیب را تا جلجتا حمل می کند. سپس دستان و پاهای مسیح را بروی صلیب میخکوب می کنند. در آن زمان بدترین نوع مرگ به صلیب کشیدن بود و بقدری اینکار وحشتناک بود که خود رومیان صد سال بعد از مرگ مسیح آنرا ممنوع کردند. عیسای مسیح با درد و زجر فراوان بر روی صلیب آویزان بود و در هنگام غروب خورشید بعد از شش ساعت مصلوب بودن، زمانیکه او خیلی تشنه بود مرد. مسیح توسط دوستانش از صلیب پایین آورده می شود و جسد او را داخل قبری می گذارند. درآن زمان در اسراییل مردگان را در داخل غار دفن می کردند و داخل زمین قرار نمی دادند. این اتفاق ها در روز جمعه طولانی رخ داد.
من به این فکر می کنم که پیروان مسیح بعد از این اتفاق ها چه کاری انجام می دادند. آنها در روز گذشته رهبر و دوست عزیزشان را در یک محاکمه سریع از دست داده بودند. در حقیقت به نظر من با مردن مسیح آرزوهای آنها نیز بخاک سپرده شده بود. ملکوتی که مسیح مدام از آن صحبت می کرد با مردن مسیح از بین رفت. شاگردان در این مدتی که همراه مسیح بودند زندگی عادی خود را نیز از دست داده بودند و حتا کاری هم نداشتند و تقریبن همه چیز هیچ و پوچ شده بود. آنها برای دوست و رهبرشان عزاداری کردند همینطور برای خواسته ها و آرزوهایشان و فکر می کنم که روز تاریک و وحشتناکی برای آنها بود. سپس یکشنبه و روز عید پاک فرا می رسد که مسیح از مردگان برمی خیزد و رستاخیز می کند. این زنده شدن مانند یک روح و سایه نیست بلکه همانند یک انسان زنده است. او به خواب نرفته بود بلکه واقعن کشته شده بود و وقتی زنده شد مانند یک روح نبود. در کتاب مقدس نوشته شده که حتا بعد از زنده شدن غذا هم خورده است پس ما درمی یابیم که مسیح حقیقتن رستاخیز کرده است. " عصر روز شنبه، در پایان روز استراحت، مریم مجدلیه، سالومه و مریم مادر یعقوب داروهای معطر خریدند تا مطابق رسم یهود، جسد مرده را با آن معطر سازند. روز بعد که یکشنبه بود، صبح زود پیش از طلوع آفتاب، دارو را به سر قبر بردند.   در بین راه تمام گفتگویشان درباره این بود که چگونه آن سنگ بزرگ را از جلو در قبر جابجا کنند.   وقتی بر سر قبر رسیدند، دیدند که سنگ بزرگ جابجا شده و در قبر باز است!  پس داخل قبر که مثل یک غار بود شدند و دیدند فرشته‌ای با لباس سفید در طرف راست قبر نشسته است. زنان لرزیدند.   ولی فرشته به ایشان گفت: «نترسید. مگر بدنبال عیسای ناصری نمی‌گردید که روی صلیب کشته شد؟ او اینجا نیست. عیسی دوباره زنده شده است! نگاه کنید، این هم جایی که جسدش را گذاشته بودند!  اکنون بروید و به شاگردان او و پطرس مژده دهید که او پیش از شما به جلیل می‌رود تا شما را در آنجا ببیند، درست همان طور که پیش از مرگ به شما گفته بود.»  زنان پا بفرار گذاشتند و از ترس می‌لرزیدند بطوریکه نتوانستند با کسی صحبت کنند."(انجیل مرقس، فصل شانزده، جمله یک تا هشت)
اینها روزهای بود که دنیا را تغییر داد. هنگامیکه من بچه بودم فهمیدم که عیدپاک را به چه دلیل جشن می گیرند؛ من می دانستم که مسیح مرده بود و سپس زنده شده بود. اما یک چیز را هرگز متوجه نشدم و هیچکس هم برای من توضیح نداده بود که به چه علت مسیح باید می مرد. حتا وقتی بزرگتر شدم ایمان من کامل نبود زیرا نمی دانستم که چرا مسیح برای ما مرد. اما خیلی مهم است که بدانیم مسیح به چه دلیل برای ما مرد و نتیجه اینکار برای ما چه بود.




در کتاب پیدایش نوشته شده که خداوند انسان را آفرید و انسان و خداوند نزدیک هم زندگی می کردند. سپس انسان به راه خود رفت و حرف خداوند را گوش نکرد و نافرمانی و گناه کرد و با این گناه فاصله بین انسان و خدا  زیاد شد. 




خداوند مقدس است و ما انسان ها مقدس نیستیم؛ ما می توانیم با خداوند رابطه داشته باشیم اما فاصله ما با او طولانی است. من در این کلیسا مشغول بکار هستم و در بین دیوارهای اتاق های ما عایق های صدا قرار داده شده و زمانی که از اتاق های خود می خواهیم با صدای بلند با یکدیگر صحبت نمایم در حقیقت صدایی شنیده می شود اما اصلن آن صدا مفهوم نیست و یکدیگر را متوجه نمی شویم. شاید من متوجه بشوم که "اوربان" حرفی می زند، اما کاملن نمی فهمم که او چه می گوید. من یک پسر چهارده ساله دارم که همیشه در اتاق خود است و از کامپیوتر خود جدا نمی شود. زمانی که چیزی از من می خواهد شروع به داد زدن می کند اما بخاطر نا واضح بودن صدای یکدیگرهیچوقت مفهوم خوبی از سخنان هم نداریم و گاهی من عصبانی می شوم. وقتی که نزدیک یکدیگر می باشیم و در چشمان هم خیره می شویم می توانیم گفتگوی بهتری داشته باشیم. فاصله خداوند و انسان ها اکنون خیلی خیلی زیاد است. در کتاب مزامیر انجیل عهد عتیق، رابطه بین خداوند و انسان را خیلی قبل از عیسای مسیح تشریح می کند:
"
 ای قوم‌ها بترسید، زیرا خداوند سلطنت می‌کند! ای تمام زمین بلرزید، زیرا خداوند بر تخت خود که بر بالای سر فرشتگان قرار دارد نشسته است!  خداوند در اورشلیم جلوس فرموده و بر تمام قومها مسلط است. همه مردم نام بزرگ او را گرامی بدارند، زیرا او مقدس است. ای خدا، ای «پادشاه» مقدر (توانا)، تو انصاف را دوست داری. تو در اسرائیل عدالت و برابری را بنیاد نهاده‌ای. خداوند، خدای ما را ستایش کنید و در پیشگاه او به خاک بیفتید زیرا او مقدس است. وقتی موسی و هارون و سموئیل، مردان خدا، از خداوند کمک خواستند، او درخواست ایشان را مستجاب فرمود. او از میان ستون ابر با آنان سخن گفت و آنان احکام و دستورات او را اطاعت کردند. ای خداوند، خدای ما، تو دعای قوم خود را مستجاب نمودی و به آنها نشان دادی که خدایی بخشنده هستی؛ اما در عین حال آنها را بخاطر گناهانشان تنبیه نمودی.  خداوند، خدای ما را حمد گویید و او را نزد کوه مقدسش در اورشلیم عبادت کنید، زیرا او مقدس است.( مزامیر، فصل نود و نه )
خداوند در عهد عتیق و قبل از مسیح همان خدا می باشد؛ درستکار، مهربان، مقدس و مشکل فاصله انسان با اوست. او از راه درازی با بعضی از انسان ها صحبت می کند تا آنها سخنان او را برای دیگران بگویند. این رابطه نیازمند قربانی کردن برای اوست و انسان ها باید حیوانات مختلفی را قربانی او می کردند زیرا خونی که از قربانی ریخته می شد باعث پوشش گناه مردم می شد. در چندین قسمت از کتاب مقدس عهد عتیق، رابطه انسان و خداوند رابطه پر خطری است و اگر انسان از راه کج و نادرست نزدیک خداوند شود با مشکلاتی مواجه خواهد شد. در اولین جمله از فصل نود و نه مزامیر نوشته شده " ای انسانها بترسید زیرا خداوند سلطنت می کند و ای تمام زمین بلرزید". خداوند بدون گناه است و انسان ها گناهکارند و در حقیقت مشکل اصلی گناه است و گناه باعث دور افتادن انسان ها از خداوند است. در نامه "یعقوب" در انجیل عهد جدید اینگونه نوشته شده است:
" کسی که همه احکام خدا را مو به مو اجرا کند، ولی در یک امر کوچک مرتکب اشتباه شود، به اندازه کسی مقصر است که همه احکام خدا را ‌زیر پا گذاشته است
."( یعقوب، فصل دو، جمله ده)
من وقتی در چندین سال پیش گواهی نامه رانندگی خود را گرفتم، در امتحان تئوری فقط می توانستم چهار اشتباه داشته باشم و البته من سه اشتباه داشتم و در این آزمایش موفق شدم. من در بهترین حالت برای این آزمون قرار داشتم اما باز با این حال سه اشتباه وجود داشت. برای کوتاه کردن این فاصله طولانی و نزدیک شدن به خداوند باید کاملن بدون عیب و گناه باشیم، بدون کوچکترین لکه ای. این کافی نیست که فقط کارهای خوب انجام دهم زیرا خداوند مقدس و کامل است و من اینگونه نیستم. ما هرچقدر و هر چقدر و هرچقدر هم تلاش نماییم باز هم نمی توانیم کامل، بدون گناه و مقدس باشیم. هیچ انسانی نمی تواند با کارهای خوب خود پاک و مقدس بشود و این مشکل بزرگی است و به همین خاطر مسیح بر روی صلیب رفت. پولس رسول در "نامه رومیان" اینگونه نوشته است:
" پس ملاحظه می‌کنید که در آن هنگام که ما درمانده و ذلیل بودیم، درست در زمان مناسب، مسیح آمد و در راه ما گناهکاران جان خود را فدا کرد!
 حتی اگر ما انسانهایی خوب و پرهیزکار می‌بودیم، کمتر کسی ممکن بود حاضر شود جانش را در راه ما فدا کند، هر چند ممکن است کسی پیدا شود که بخواهد در راه یک انسان خوب و نجیب جانش را فدا کند.  اما ببینید خدا چقدر ما را دوست داشت که با وجود اینکه گناهکار بودیم، مسیح را فرستاد تا در راه ما فدا شود.  اگر آن زمان که گناهکار بودیم، مسیح با ریختن خون خود این فداکاری را در حق ما کرد، حالا که خدا ما را بی گناه بحساب آورده، چه کارهای بزرگتری برای ما انجام خواهد داد و ما را از خشم و غضب آینده خدا رهایی خواهد بخشید. هنگامی که دشمنان خدا بودیم، او بوسیله مرگ فرزندش ما را با خود آشتی داد؛ پس اکنون که دوستان خدا شده‌ایم و عیسی مسیح هم در قلب ما زندگی می‌کند، چه برکات عالی و پُر شکوهی به ما عطا خواهد کرد. حال، چقدر از رابطه عالی و جدیدی که با خدا داریم، شادیم! اینها همه از برکت وجود خداوند ما عیسی مسیح است که در راه گناهکاران، جان خود را فدا کرد تا ما را دوستان خدا سازد"( نامه رومیان، فصل پنج، جمله شش تا یازده)


مسیح در حالی برای ما مرد که ما گناهکار بودیم و بخاطر خون او ما کامل شدیم. مسیح کامل، درست، بدون گناه و بی نظیر بود و به همین دلیل به او نیاز داشتیم و حتا با کمی کمتر از او هم امکانپذیر نبود تا گناهان ما بخشیده شود. مسیح تنها کسی بود که ما برای کامل شدن، پاک شدن و مقدس شدن به آن احتیاج داشتیم.
به این قسمت مهم دقت کنید: وقتی مسیح برای گناهان ما مرد، دیگر نیازی به قربانی دیگری و یا کار دیگری نیست تا جایی در آسمان به ما داده شود. با این شرایط اکنون مقابل خداوند می باشیم و نزدیک او هستیم و این فاصله طولانی بین خداوند و انسان از بین رفته است. اینگونه بود که زمانی که مسیح درباره ملکوت خداوند سخن می گفت در ارتباط با این مواردی که گفتم بود، راجع به ملکوتی که اکنون بعد از بیشتر از دوهزار سال وجود دارد. شاگردان او افق کوتاهی از سخنان او داشتند و منتظر آن بودند تا او پادشاه شود و آنها نیز مقامی در سلطنت او داشته باشند. اکنون او پادشاه ما است و ملکوت خداوند در درون ماست. اکنون وقتی خداوند کارهای خود را درون ما انجام می دهد ما دیگر مانند سابق نخواهیم بود و وقتی ما تغییر کرده و عوض می شویم و به او ایمان می آوریم، یک قوم از تمامی شهرها و کشورهای جهان می شویم. همه ی ما که در درون خود ملکوت خداوند را دریافت کرده ایم، حتا اگر کلمه ای از سخنان یکدیگر را متوجه نشویم و بدون در نظر گرفتن آداب  رسوم و رنگ و زبان یک قوم هستیم.
برای اینکه این اتفاق بیفتد  نیاز بود که مسیح کشته شود و خداوند اینکار را برای همه انسان ها انجام داد:
" زیرا خدا بقدری مردم جهان را دوست دارد که یگانه فرزند خود را فرستاده است، تا هر که به او ایمان آورد، هلاک نشود بلکه زندگی جاوید بیابد. خدا فرزند خود را فرستاده است نه برای اینکه مردم را محکوم کند بلکه بوسیله او نجاتشان دهد.
  کسانی که به او ایمان بیاورند، هیچ نوع محکومیت و هلاکتی در انتظارشان نیست؛ ولی کسانی که به او ایمان نیاورند، از هم اکنون محکوم‌اند، چون به یگانه فرزند خدا ایمان نیاورده‌اند. "( انجیل یوحنا، فصل سه، جمله شانزده تا هجده )
این یک پیمان و یا تصمیم شخصی و فردی است و نمی توان مانند یک اتیکت و یا برچسب باشد که خودمان را مسیحی معرفی کنیم زیرا این یک تصمیم قلبی است. خداوند همه شرایط را فراهم کرد است و بهترین کار را برای ما انجام داد. عیسی برای ما زجرهای فراوانی کشید و حتا اگر بر روی زمین تنها یکنفر وجود داشت باز هم او همین کار را انجام می داد.