![]() |
| ایرنه هوف وانت (Irene Hoff van't) |
در
جلسه "انجیل بزبان ساده" دوازدهم سپتامبر دو هزار و شانزده کلیسای
امانوئل، کشیش اوربان در میان صحبت خود از ایرنه دعوت کرد تا داستان زندگی خود را
برای همه تعریف کند. او خیلی کوتاه و مختصر از زندگی خود برای ما گفت. دوست داشتم
تا در فرصتی مناسب ملاقاتی با او داشته باشم و بیشتراز اتفاقات و چگونه ایماندار
شدن خود برای ما بگوید.
در تابستان (2017) این امکان بوجود آمد و به خانه او رفتیم تا از خود و چگونه ایماندار
شدنش بگوید.
ایرنه:
من
سال 1945 در نوتردام هلند بدنیا آمدم. من درست در سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد
بدنیا آمدم. در روز پنجم ماه می 1945 جنگ جهانی
دوم به پایان رسید و من در روز ششم ماه می یعنی فردای همان روز بدنیا آمدم. آلمان اعلام کرده بود که تمامی
نیروها باید به آلمان بازگردند و تمام
پرچم ها پایین آمد و اعلام صلح شد. به همین
خاطر مادر من اسم مرا ایرنه گذاشت که اسمی یونانی و به معنای صلح است. نوتردام شهر
بزرگی بود و من در آن رشد کردم و هنوز نیز تصاویر خرابه های جنگ را به یاد دارم. ما
از شهر نوتردام به شهر دیگری رفتیم. پدر و مادر من موزیسن بودند، مادرم خیلی خوب پیانو میزد و پدرم نیز صدای خوبی داشت. من
دو برادر دارم و فرزند دوم خانواده هستم. ما دوران بچگی خوبی نداشتیم. مادر اغلب
مریض بود و پدرم در بیرون از خانه مرد مهربان و دست و دلباز بود اما اوضاع او در
خانه متفاوت بود. بطور خلاصه می توانم بگویم که پدری نداشتیم. او همه ی ما را می زد
و به همین دلیل برادر بزرگ من مجبور شد که به مرکز نگهداری کودکان برود . مادرم
خیلی از پدرم می ترسید ولی من ترسی از او نداشتم. به همین دلیل من از سه سالگی
بدنبال حقیقت می گشتم و بدنبال جوابی برای آن بودم. مادر و مادر بزرگ من در
خانواده مذهبی بزرگ شده بودند اما من هیچ وقت چیزی در مورد خدا نمی شنیدم زیرا پدر
من یک خدا ناباور بود. او می گفت چیزی به نام خدا وجود نداره و همه این حرف ها مسخره
است و هیچ کس حق ندارد در خانه حرفی در این مورد بزند.
در شهر جدید، افراد مشهور و معروف کنسرت برگزار می کردند. زن های زیادی اطراف پدرم بودند و آنها موزیک باخ گوش می کردند. رفتار پدرم با شعرهایی که می خواند و موزیکی که اجرا می کرد یکی نبود. من کودک تنهایی بودم مثلن یک روز که از دبستان به خانه می آمدم، مادر در بیمارستان بود، برادر بزرگم در پروشگاه و برادر کوچکم در مدرسه. هیچکس منتظر من نبود، غذایی نبود و خیلی تنها بودم. به همین خاطر بچه بیرون از خانه بودم و در کوچه بازی می کردم. به جنگل می رفتم و در آنجا آرام می شدم. وقتی صدای باد در درخت ها می پیچید مانند این بود که کسی با قلب من حرف میزند و این مرا آرام می کرد. بعدها، وقتی که در سی سالگی به مسیح ایمان آوردم دریافتم که خداوند بود که با من حرف می زد.
البته خوشبختانه دوستان خوبی داشتیم و من دوستی داشتم که اغلب مرا به خانه اش دعوت می کرد و به من غذا می داد. سوال من در تمام زندگی این بود که چرا اینجا هستم زیرا هیچ کس دوستم ندارد. البته مادرم دوستم داشت ولی او هیچوقت خانه نبود و اغلب بدلیل بیماری در بیمارستان روانی بستری بود. وقتی برای ملاقات او به بیمارستان می رفتم زن های مریض و افسرده زیادی را می دیدم. مادرم افکار سیاهی در سر داشت که البته من نمی دانستم و بعدها فهمیدم.
در شهر جدید، افراد مشهور و معروف کنسرت برگزار می کردند. زن های زیادی اطراف پدرم بودند و آنها موزیک باخ گوش می کردند. رفتار پدرم با شعرهایی که می خواند و موزیکی که اجرا می کرد یکی نبود. من کودک تنهایی بودم مثلن یک روز که از دبستان به خانه می آمدم، مادر در بیمارستان بود، برادر بزرگم در پروشگاه و برادر کوچکم در مدرسه. هیچکس منتظر من نبود، غذایی نبود و خیلی تنها بودم. به همین خاطر بچه بیرون از خانه بودم و در کوچه بازی می کردم. به جنگل می رفتم و در آنجا آرام می شدم. وقتی صدای باد در درخت ها می پیچید مانند این بود که کسی با قلب من حرف میزند و این مرا آرام می کرد. بعدها، وقتی که در سی سالگی به مسیح ایمان آوردم دریافتم که خداوند بود که با من حرف می زد.
البته خوشبختانه دوستان خوبی داشتیم و من دوستی داشتم که اغلب مرا به خانه اش دعوت می کرد و به من غذا می داد. سوال من در تمام زندگی این بود که چرا اینجا هستم زیرا هیچ کس دوستم ندارد. البته مادرم دوستم داشت ولی او هیچوقت خانه نبود و اغلب بدلیل بیماری در بیمارستان روانی بستری بود. وقتی برای ملاقات او به بیمارستان می رفتم زن های مریض و افسرده زیادی را می دیدم. مادرم افکار سیاهی در سر داشت که البته من نمی دانستم و بعدها فهمیدم.
به یاد دارم که وقتی هشت ساله بودم کفش زمستانی نداشتم. پدرم دوستی داشت که کفاش
بود و از پدرم خواستم که برای من کفش بخرد. او به من گفت که اگر کفش می خواهی برو
پیش کفاش و کفش بگیر. رفتم و از دوست کفاش او کفش خواستم. او نام من را پرسید و من
نیز به او گفتم که ایرنه هوف ونت. کفاش از من پرسید که آیا تو دختر هوف ونت هستی و
گفتم بله. گفت باورم نمی شود زیرا پدرت مرد نازنینی است! اما اگر کفش می خواهی
حتمن باید پدرت با تو بیاید. با خوشحالی به خانه رفتم و به پدر گفتم تا تو با من
نیایی کفاش به من کفش نمی دهد. پدرم گفت چی؟ تو رفته بودی پیش دوست من؟!؟ اون خیلی
عصبانی شد! حالا دیگر دوست پدرم نیز می دانست که او حتی برای بچه اش کفش نمی خرد.
این موضوع برای او بسیار تحقیر آمیز بود زیرا او در خارج از خانه مرد محترم و دست
و دلبازی بود.
وقتی ده ساله شدم مادرم می خواست از پدرم طلاق بگیرد و بچه ها نیز با او باشند. اما پدرم گفت که اگر قرار باشد من حقی از بچه ها نداشته باشم تو نیز حقی نخواهی داشت. وقتی ده ساله بودم به پدرم می گفتم که چه احساسی در مورد او دارم. به او گفتم که دوستش ندارم و بخاطر کارهایی که در حق بچه ها و مادرم کرده ناراحت هستم. برادر کوچکم نیز ناراحت بود و به این دلیل ارتباط خوبی نداشتیم. مادر برای زندگی به پیش مادر خود رفت و پدرم بمن گفت که من نیز از خانه بروم و دیگر بازنگردم. من به خانه مادربزرگ و به پیش مادرم رفتم و این در حالی بود که حق نداشتم لوازم خود را از خانه پدری با خود ببرم. فردای آن روز به مدرسه برادر کوچکم رفتم تا او را نیز به خانه مادربزرگ ببرم که دیدم پدر در جلوی مدرسه منتظر است. خوشبختانه برادرم او را دیده بود و از در پشتی مدرسه رفته بود اما من گیر افتادم و پدرم مرا به خانه برد. او کفش های مرا گرفت تا نتوانم بیرون بروم. بعد از مدتی در حالی که گریه می کرد پیش من آمد و پرسید که چرا نمی خواهم با او زندگی کنم. ازسئوال او تعجب کرده بودم و نمی دانستم که او چرا چنین حرفی می زند. به او گفتم که چگونه می توانیم با کسی که فرزندان خود را آزار، اذیت و تهدید می نماید زندگی کنیم؟ چگونه می توان پدری را دوست داشت که بچه های خود را همیشه تنبیه می کند؟ همیشه بهترین قسمت غذا را خودش می خورد! او بعد از این حرف ها به من گفت که برو و دیگر هیچگاه برنگردمن در سراسر زندگی خود به دنبال حقیقت و عشق می گشتم. هم کار می کردم و هم به مدرسه شبانه می رفتم و درس می خواندم. روزها از ساعت هشت صبح تا پنج بعد از ظهر کار می کردم. وقتی بعد از کار به خانه می رفتم باید غذا درست می کردم و در کارهای خانه کمک می کردم. از ساعت هشت تا یازده شب نیز در مدرسه شبانه درس می خواندم و تکالیف مدرسه را در تعطیلات آخر هفته انجام می دادم. من همه کارها را به خوبی انجام می دادم. بعد تصمیم گرفتم که به دانشگاه بروم اما بمن گفتند که نمی توانی زیرا باید مراقب مادر و برادر کوچکتر خود باشی و به کارهای خانه برسی. اما مادرم به من گفت که ایرنه تو می توانی به دانشگاه بروی و من می توانم از عهده کارهای خانه بر بیایم. من بیست و یک ساله بودم که به دانشگاه رفتم. دانشگاه برای من حکم تعطیلات را داشت زیرا فقط درس می خواندم و به کتابخانه می رفتم. در آن زمان من کمک هزینه دانشجویی دریافت می کردم و فقط باید مقدار کمی از آن را باز می گرداندم. من رشته روانشناسی را انتخاب کردم زیرا می خواستم بدانم که در مغز انسان ها چه می گذرد. بعد از اتمام دانشگاه به خودم گفتم که این همه آن چیزی بود که می خواستند به من یاد بدهند؟!؟! البته پرفسوری بود که ماورا طبیعه درس می داد اما آن چیزی نبود که من بدنبال آن باشم. روانشناسی خوب بود اما راه حلی برای من نبود. با به پایان رساندن دانشگاه واقعن نا امید شدم زیرا چیزی که می خواستم نبود اما به هر ترتیب درسم را تمام کردم .
روزی شخصی را ملاقات
کردم که بسیار بیمار بود اما با این حال چشمان او می خندید. به او گفتم که به نظر خوب نمی آیی اما چشمان تو می خندند! قضیه از
چه قرار است؟ او به من گفت که عیسی مسیح دوست اوست! من خیلی تعجب کردم. او ادامه
داد و گفت انجیل بخوان. در دل خود به او
می خندیدم زیرا او در مورد آن کتاب قدیمی با من صحبت می کرد. با این حال کمی هم کنجکاو
شدم و به خودم گفتم که با خواندن آن کتاب چیزی از دست نمی دهم. من کتاب های فلسفه زیادی
خوانده بودم و به خودم گفتم که این را هم می خوانم.
شروع به خواندن انجیل کردم و گویی در آن به تمامی سئوالات من جواب داده شده بود. رادیوی انگلیسی را گوش می کردم که از انجیل می خواند:
" با اینحال، اگر چه مسیح در وجود شما زندگی میکند، اما سرانجام بدنتان در اثر عواقب گناه خواهد مرد، ولی روحتان زنده خواهد ماند، زیرا مسیح روحتان را آمرزیده است" ( رومیان، فصل هشت، جمله ده )
در انجیل انگلیسی به جای روح، ذهن نوشته شده است و تازه این جمله برای من معنا پیدا کرد زیرا تمامی روانشناسی در مورد ذهن است. پس از آن بود که انجیل برای من معنای دیگری پیدا کرد. خدایا شکرت می کنم، حقیقتن بی نظیر بود. انجیل می خواندم و به کلیسا می رفتم. کشیش در مورد مسیح و عشق او صحبت می کرد، در مورد اینکه او هیچ گناهی نداشت و با این حال مصلوب شد. به تجربه ای که با پدر خود داشتم فکر می کردم و این درست نبود. با این که او عاشق همه ما بود باز هم مصلوب شد. او می خواست تا همه ی ما را نجات دهد. نا خودآگاه او را با پدر خود مقایسه کردم. پدر من همیشه کارهای بدی در حق ما می کرد و هیچ وقت هم مجازات نشد و این کاملن غیر منصفانه بود.
من در نقاشی توانایی بالایی داشتم اما همیشه دوست داشتم تا به مردم کمک نمایم. زیرا وقتی به جامعه و اطرافم نگاه می کردم می دیدم که بی عدالتی مخصوصن بر علیه بچه ها وجود دارد. به همین خاطر روانشناسی کودکان را انتخاب کردم.
امیر: معمولن وقتی پای علم به وسط می آید نقش ایمان کمرنگ می شود. با توجه به تحصیلات دانشگاهی که داشتی چه اتفاقی برای تو رخداد که به مسیح ایمان آوردی؟
ایرنه: روانشناسی چیزهای زیادی را به من آموخت اما جوابی برای سئوال های من نبود.
امیر: در انجیل نوشته شده که شما نمی توانید نزد من بیایید مگر اینکه قلبی چون کودکان داشته باشید. در مورد شما چگونه بود؟
ایرنه: این فیض خداوند بود که زندگی مرا نجات داد. من به دنبال حقیقت می گشتم. می توانید اسمش را واقعیت بگذارید ولی حقیقت نیست. وقتی که به ریشه می روی فقط خداست وجود دارد. روانشناسی و مخصوصن روانشناسی کودکان خیلی خوب است و چیزهای زیادی یاد می گیری اما عمق زندگی نیست. ما چیزهای زیادی می دانیم ولی در عمل به آن پایبند نیستیم. مسیح، خداوند ما کارهای خوب زیادی انجام داد. مانند آن زن سامری که مسیح از او آب خواست و در عوض به او آب حیات بخشید. مسیح تمام زندگی آن زن را می دانست. مسیح همه چیز را در مورد ما می داند و خیلی خوب است. خداوند همه چیز را در مورد من می داند و هنوز هم عاشق من است.
شروع به خواندن انجیل کردم و گویی در آن به تمامی سئوالات من جواب داده شده بود. رادیوی انگلیسی را گوش می کردم که از انجیل می خواند:
" با اینحال، اگر چه مسیح در وجود شما زندگی میکند، اما سرانجام بدنتان در اثر عواقب گناه خواهد مرد، ولی روحتان زنده خواهد ماند، زیرا مسیح روحتان را آمرزیده است" ( رومیان، فصل هشت، جمله ده )
در انجیل انگلیسی به جای روح، ذهن نوشته شده است و تازه این جمله برای من معنا پیدا کرد زیرا تمامی روانشناسی در مورد ذهن است. پس از آن بود که انجیل برای من معنای دیگری پیدا کرد. خدایا شکرت می کنم، حقیقتن بی نظیر بود. انجیل می خواندم و به کلیسا می رفتم. کشیش در مورد مسیح و عشق او صحبت می کرد، در مورد اینکه او هیچ گناهی نداشت و با این حال مصلوب شد. به تجربه ای که با پدر خود داشتم فکر می کردم و این درست نبود. با این که او عاشق همه ما بود باز هم مصلوب شد. او می خواست تا همه ی ما را نجات دهد. نا خودآگاه او را با پدر خود مقایسه کردم. پدر من همیشه کارهای بدی در حق ما می کرد و هیچ وقت هم مجازات نشد و این کاملن غیر منصفانه بود.
من در نقاشی توانایی بالایی داشتم اما همیشه دوست داشتم تا به مردم کمک نمایم. زیرا وقتی به جامعه و اطرافم نگاه می کردم می دیدم که بی عدالتی مخصوصن بر علیه بچه ها وجود دارد. به همین خاطر روانشناسی کودکان را انتخاب کردم.
امیر: معمولن وقتی پای علم به وسط می آید نقش ایمان کمرنگ می شود. با توجه به تحصیلات دانشگاهی که داشتی چه اتفاقی برای تو رخداد که به مسیح ایمان آوردی؟
ایرنه: روانشناسی چیزهای زیادی را به من آموخت اما جوابی برای سئوال های من نبود.
امیر: در انجیل نوشته شده که شما نمی توانید نزد من بیایید مگر اینکه قلبی چون کودکان داشته باشید. در مورد شما چگونه بود؟
ایرنه: این فیض خداوند بود که زندگی مرا نجات داد. من به دنبال حقیقت می گشتم. می توانید اسمش را واقعیت بگذارید ولی حقیقت نیست. وقتی که به ریشه می روی فقط خداست وجود دارد. روانشناسی و مخصوصن روانشناسی کودکان خیلی خوب است و چیزهای زیادی یاد می گیری اما عمق زندگی نیست. ما چیزهای زیادی می دانیم ولی در عمل به آن پایبند نیستیم. مسیح، خداوند ما کارهای خوب زیادی انجام داد. مانند آن زن سامری که مسیح از او آب خواست و در عوض به او آب حیات بخشید. مسیح تمام زندگی آن زن را می دانست. مسیح همه چیز را در مورد ما می داند و خیلی خوب است. خداوند همه چیز را در مورد من می داند و هنوز هم عاشق من است.
مدت طولانی بود که پدرم را ندیده بودم. او می خواست بیاید و نوه های
خود را ببیند. با او در مورد مسیح و بخشش او صحبت کردم اما او گفت که نمی خواهم
بشنوم. خیلی برای من سخت بود اما نمی خواستم او را اذیت کنم. در مورد پدر خود با
پسرم صحبت می کردم و به او گفتم برای من عجیب است که با تمامی کارهایی که او در حق
ما کرد من از او متنفر نبودم. پسرم به من گفت، البته دوستش هم نداشتی!!! گفتم درست؛
زندگی گاهی واقعن مسخره است. با این حال پدری در آسمان دارم که او را شکر می کنم.
من او را در سی سالگی پیدا کردم و همیشه مراقب من است. حتا او از کودکی مراقب من
بود و من نمی دانستم و خداوند را شکر می گویم.
امیر: شما پدر خوبی نداشتید و شاید این باعث می شد که نسبت به پدر بدبین باشید. با
این حال چگونه می توانستی پدر آسمانی را به عنوان یک پدر بپذیری؟
پدر آسمانیم مرا دوست دارد و هیچ مشکلی در بین نیست. چگونه می شود کسی را که تو را دوست دارد و عاشق توست قبول نکنی؟ داشتن پدر بد ربطی به خداوند پدر ندارد. چگونه می توانیم یک انسان بد را به عنوان پدر قبول نماییم. من هیچ تصویری از پدر خود به عنوان پدر نداشتم.
امیر: منظور من بیشتر آن جمله انجیل است که مسیح می گوید "اگر از پدر خود ماهی بخواهید آیا او به شما مار می دهد" در حقیقت پدر شما این کار را با شما کرد.
ایرنه: پدر من یک پدر حقیقی نبود.
امیر: آیا شما تصویری از یک پدر حقیقی داشتید؟
ایرنه: این بیشتر در ارتباط با جنس آدم ها است. من می دانستم که چه چیزی خوب و چه چیزی بد است. سپس انجیل خواندم و بیشتر فهمیدم که اینها انسان ها هستند و او خداوند است. انسان ها می توانند کارهای بسیار بدی انجام بدهند و با این حال خداوند آنها را دوست داشته باشد. من هیچ بدی برای هیچ کس نمی خواهم حتا اگر کارهای خیلی بدی کرده باشند ولی دشمنان خداوند می خواهند روح انسان ها را از آنها بدزدند. من نمی دانم که عاقبت پدرم چی شد. وقتی که او مرد من دیگر آنجا نبودم. اما من مسیح و راه را به او نشان دادم.
اما داستان مادرم یک داستان دیگر است. وقتی خداوند قلب من را لمس کرد مادرم بمن گفت که نمی دانم خدا از من چی می خواهد! مادرم از خدا حرف می زد و برای من تعجب آور بود. به او گفتم چرا چنین چیزی می گویی. او نمی خواست ادامه بدهد و بعدها او برای من تعریف کرد که او به دنیای دیگری تعلق داشت. تازه دریافتم که او در تمامی زندگی خود از چه چیزی هراس داشته و ترس او فقط از پدر من نبوده است. او نقطه سیاهی در زندگی خود داشت و روزی به من گفت که دارم به جهنم می روم!!! او انرژی ماورالطبیعه داشت و چیزهایی می دانست که نباید از آنها اطلاعی می داشت. در کودکی برادر کوچکی داشت که از سرطان مرده بود و مادرش دیگر به او اهمیت نمی داد. مادرم را به خانواده دیگری سپرده بودند و آنها از طریق نادرستی بسیار مذهبی بودند. آنها اعتقادات خود را به مادرم دیکته می کردند و وقتی که از آن خانواده به نزد مادر خود بازگشت دیگر حال خوبی نداشت. هیچکس نمی دانست چه اتفاقی برای او افتاده و دکتر ها نیز نتوانستند کاری برای او بکنند. من زمانی از این مشکل اطلاع پیدا کردم که او هفتاد و چهار ساله بود. من چیزهای زیادی از انجیل برای او می خواندم و او را تشویق کردم تا انجیل بخواند. او عصبانی می شد و چیزهای عجیبی می دید. به او گفتم که اینجا هیچ چیز عجیبی نیست و صدای نمی شنوم . به همه ی چیزهایی که می دید و می شنوید دستور دادم تا در نام عیسای مسیح از اینجا بیرون بروند. من در حدود یکسال جنگیدم تا در نهایت او آرام شد. یکروز او به من گفت که می دانم به کجا خواهم رفت، من به بهشت می روم.
من در زندگی خود هیچگاه عقب نشینی نکردم و همیشه اعتقاد دارم که خداوند قویتر است. من زیاد کار نکردم و هیچ وقت پول زیادی نداشتم اما این فلسفه زندگی من بود. من اینگونه نجات پیدا کردم و اینطوری بزرگ شدم و همیشه مورد لطف خداوند بودم. من ازدواج کردم و شوهر سابقم در فرانسه و با زن دیگری زندگی می کند. او زندگی پنهان و شخصیت دو قطبی داشت. این دیگر چه بلایی بود که بر سر من آمده بود و از دست خداوند ناراحت بودم. بعد جواب آنرا از خداوند گرفتم و او به من گفت که می خواهی خواست من را انجام بدهی؟ گفتم که البته که می خواهم. او جواب داد که این نقشه من برای زندگی توست. خداوند حقیقت را می خواهد و او نمی خواهد که چیزی پنهان بماند. اگر خداوند اینگونه می خواهد باشد؛ اما اگر می دانستم هیچگاه ازدواج نمی کردم و خیلی برای من ناراحت کننده بود.
وقتی دانشگاه را به پایان رساندم گفتم که نمی توانم به مردم کمک نماییم. اما وقتی به خداوند ایمان آوردم فکر کردم من نمی توانم، اما خداوند می داند مردم چه دردی دارند و می تواند از طریق من به آنها کمک نماید. وقتی روانشناس باشی می توانی همه جواب ها را به سادگی از انجیل پیدا نمایی و این یک حقیقت است.
در آخر می خواهم بگویم که تنها چیزی که از زندگی خود یافتم خداوند است و او همه چیز را برای ما می داند. مذهب در همه جای دنیا وجود دارد اما خداوند از ما رابطه می خواهد. در نهایت باید به جایی برسیم که بگوییم خدایا نه خواست من بلکه خواست و اراده تو مهم است. یونس از فرمان خداوند سرپیچی کرد و گریخت اما چه اتفاقی افتاد؟ طوفانی بوجود آمد و ماهی بزرگی او را خورد. وقتی که یونس در شکم ماهی بود گفت خدایا خواست تو.
همه ما انسانیم و هر کسی به نوع خود شکایت می نماید. آن کس که نان دارد، گوشت می خواهد و دیگری چیز دیگری..
پدر آسمانیم مرا دوست دارد و هیچ مشکلی در بین نیست. چگونه می شود کسی را که تو را دوست دارد و عاشق توست قبول نکنی؟ داشتن پدر بد ربطی به خداوند پدر ندارد. چگونه می توانیم یک انسان بد را به عنوان پدر قبول نماییم. من هیچ تصویری از پدر خود به عنوان پدر نداشتم.
امیر: منظور من بیشتر آن جمله انجیل است که مسیح می گوید "اگر از پدر خود ماهی بخواهید آیا او به شما مار می دهد" در حقیقت پدر شما این کار را با شما کرد.
ایرنه: پدر من یک پدر حقیقی نبود.
امیر: آیا شما تصویری از یک پدر حقیقی داشتید؟
ایرنه: این بیشتر در ارتباط با جنس آدم ها است. من می دانستم که چه چیزی خوب و چه چیزی بد است. سپس انجیل خواندم و بیشتر فهمیدم که اینها انسان ها هستند و او خداوند است. انسان ها می توانند کارهای بسیار بدی انجام بدهند و با این حال خداوند آنها را دوست داشته باشد. من هیچ بدی برای هیچ کس نمی خواهم حتا اگر کارهای خیلی بدی کرده باشند ولی دشمنان خداوند می خواهند روح انسان ها را از آنها بدزدند. من نمی دانم که عاقبت پدرم چی شد. وقتی که او مرد من دیگر آنجا نبودم. اما من مسیح و راه را به او نشان دادم.
اما داستان مادرم یک داستان دیگر است. وقتی خداوند قلب من را لمس کرد مادرم بمن گفت که نمی دانم خدا از من چی می خواهد! مادرم از خدا حرف می زد و برای من تعجب آور بود. به او گفتم چرا چنین چیزی می گویی. او نمی خواست ادامه بدهد و بعدها او برای من تعریف کرد که او به دنیای دیگری تعلق داشت. تازه دریافتم که او در تمامی زندگی خود از چه چیزی هراس داشته و ترس او فقط از پدر من نبوده است. او نقطه سیاهی در زندگی خود داشت و روزی به من گفت که دارم به جهنم می روم!!! او انرژی ماورالطبیعه داشت و چیزهایی می دانست که نباید از آنها اطلاعی می داشت. در کودکی برادر کوچکی داشت که از سرطان مرده بود و مادرش دیگر به او اهمیت نمی داد. مادرم را به خانواده دیگری سپرده بودند و آنها از طریق نادرستی بسیار مذهبی بودند. آنها اعتقادات خود را به مادرم دیکته می کردند و وقتی که از آن خانواده به نزد مادر خود بازگشت دیگر حال خوبی نداشت. هیچکس نمی دانست چه اتفاقی برای او افتاده و دکتر ها نیز نتوانستند کاری برای او بکنند. من زمانی از این مشکل اطلاع پیدا کردم که او هفتاد و چهار ساله بود. من چیزهای زیادی از انجیل برای او می خواندم و او را تشویق کردم تا انجیل بخواند. او عصبانی می شد و چیزهای عجیبی می دید. به او گفتم که اینجا هیچ چیز عجیبی نیست و صدای نمی شنوم . به همه ی چیزهایی که می دید و می شنوید دستور دادم تا در نام عیسای مسیح از اینجا بیرون بروند. من در حدود یکسال جنگیدم تا در نهایت او آرام شد. یکروز او به من گفت که می دانم به کجا خواهم رفت، من به بهشت می روم.
من در زندگی خود هیچگاه عقب نشینی نکردم و همیشه اعتقاد دارم که خداوند قویتر است. من زیاد کار نکردم و هیچ وقت پول زیادی نداشتم اما این فلسفه زندگی من بود. من اینگونه نجات پیدا کردم و اینطوری بزرگ شدم و همیشه مورد لطف خداوند بودم. من ازدواج کردم و شوهر سابقم در فرانسه و با زن دیگری زندگی می کند. او زندگی پنهان و شخصیت دو قطبی داشت. این دیگر چه بلایی بود که بر سر من آمده بود و از دست خداوند ناراحت بودم. بعد جواب آنرا از خداوند گرفتم و او به من گفت که می خواهی خواست من را انجام بدهی؟ گفتم که البته که می خواهم. او جواب داد که این نقشه من برای زندگی توست. خداوند حقیقت را می خواهد و او نمی خواهد که چیزی پنهان بماند. اگر خداوند اینگونه می خواهد باشد؛ اما اگر می دانستم هیچگاه ازدواج نمی کردم و خیلی برای من ناراحت کننده بود.
وقتی دانشگاه را به پایان رساندم گفتم که نمی توانم به مردم کمک نماییم. اما وقتی به خداوند ایمان آوردم فکر کردم من نمی توانم، اما خداوند می داند مردم چه دردی دارند و می تواند از طریق من به آنها کمک نماید. وقتی روانشناس باشی می توانی همه جواب ها را به سادگی از انجیل پیدا نمایی و این یک حقیقت است.
در آخر می خواهم بگویم که تنها چیزی که از زندگی خود یافتم خداوند است و او همه چیز را برای ما می داند. مذهب در همه جای دنیا وجود دارد اما خداوند از ما رابطه می خواهد. در نهایت باید به جایی برسیم که بگوییم خدایا نه خواست من بلکه خواست و اراده تو مهم است. یونس از فرمان خداوند سرپیچی کرد و گریخت اما چه اتفاقی افتاد؟ طوفانی بوجود آمد و ماهی بزرگی او را خورد. وقتی که یونس در شکم ماهی بود گفت خدایا خواست تو.
همه ما انسانیم و هر کسی به نوع خود شکایت می نماید. آن کس که نان دارد، گوشت می خواهد و دیگری چیز دیگری..
در سوئد نقاشی را دوباره
شروع کردم و سبک من آبستره است. این نقاشی من در مورد ابراهیم و ساره است و فرشته
ای که مژده باردار شدن رو به آنها می دهد. شاید داستان زندگی من برای همه انسان ها
مهم نباشد اما شاید برای بعضی جالب باشد که بدانند چگونه ایماندار به مسیح شدم. من
در سی سالگی ایمان آوردم، درست همان سنی که مسیح شروع به دعوت از انسان ها کرد.
من همچنان حس می کنم که جایی باید بروم اما هنوز نمی دانم که خداوند چه چیزی از من می خواهد. نمی دانم که قرار است چه کاری انجام بدهم.
من همچنان حس می کنم که جایی باید بروم اما هنوز نمی دانم که خداوند چه چیزی از من می خواهد. نمی دانم که قرار است چه کاری انجام بدهم.





