۱۳۹۴ مرداد ۳۰, جمعه

سرگذشت و معجزه ی بتی باکستر(Betty Baxter) قسمت دوم



"روز  یکشنبه بیست و چهارم اگوست ساعت سه بعدازظهر تو را کاملن شفا خواهم داد. حال این موضوع را به کسی نگو تا وقت من برسد. سپس در باز شد و مادرم به داخل آمد. تا کنون چشمان او را به این درخشانی ندیده بودم. او گفت آیا می دانی که خداوند چه وقت تو را شفا خواهد داد؟ من می دانستم اما حق نداشتم بگویم. پس گفتم چه وقت؟
او لبخند زد و گفت بیست و چهارم آگوست. پرسیدم چگونه دانستی؟ او گفت خدایی که با تو سخن می گوید با من هم سخن می گوید. وقتی مادرم اینرا گفت من دو چندان مطمئن شدم که خدا مرا شفا خواهد داد. وقتی که خدا با من سخن می گفت اعضای خانواده ما مشغول غذا خوردن بودند و مادرم می خواست چنگال به دهان خود بگذارد که دو بار به داخل بشقاب افتاد. سپس صدای خدا را در داخل خود شنید: "دعاهای تو را شنیدم و می خواستم پاداش وفاداریت را بدهم. بتی را روز یکشنبه بیست و چهارم اگوست ساعت سه شفا خواهم داد و به او گفته ام".

به مادر خود گفتم که به علت بیماری از کوچکی تا کنون بجز لباس خواب لباسی نداشته ام. در بعد از ظهر یکشنبه، زمانی که عیسی مسیح مرا شفا بدهد به کلیسا خواهم رفت. اگر ایمان داری که شفا خواهم یافت پس برای من لباس تهیه کن زیرا روز یکشنبه مغازه ها  تعطیل است.
مادرم گفت «البته امروز بعدازظهر به شهر خواهم رفت و برای تو لباس روز یکشنبه را تهیه خواهم کرد». 
وقتی مادر می خواست برای خرید برود پدرم پرسید «کجا می روی؟»
مادرم گفت به شهر، می خواهم برای بتی لباس و کفش تازه بخرم.
پدرم گفت لازم نیست پیش از اینکه بخواهیم او را دفن کنیم لباس بخریم. اکنون زمان فکر کردن به این مسائل نیست.
مادرم گفت «آه نه. عیسی به او و من گفته است که روز یکشنبه بیست و چهارم اگوست بتی را شفا خواهد داد. می روم که برای او لباس تازه بخرم. مادر لباس های نو را به خانه آورد و آنها بهترین لباس های بودند که تا آن روز دیده بودم. وقتی دوستان به دیدن من می آمدند، از مادر می خواستم که لباس و کفش ها را نشان دهد. آنها با تعجب به مادرم نگاه می کردند اما من کاملن مطمئن بودم که در روز مقرر شفا خواهم یافت. 
بیشتر انسان ها می گویند "فقط در صورتی که معجزه ای ببینم ایمان خواهم آورد". اما اگر پیش از معجزه ایمان نداشته باشی، بعد از واقع شدن هم بهانه ای خواهی یافت. به یکی از همسایه هایمان گفتم که اگر می خواهد مرا صاف و بلند ببیند روز یکشنبه ساعت سه بعداز ظهر به منزل ما بیاید زیرا عیسی مرا شفا خواهد داد. او به من گفت « باور کن که اگر تو را روزی صاف ببینم نه فقط مسیحی بلکه پنطیکاستی خواهم گردید». اما او تاکنون هم نجات نیافته است.
روز شنبه بیست و سه آگوست فرا رسید . مادرم همیشه در اطاق من و نزدیک من می خوابید تا مراقبم باشد. نیمه های شب صدای  آهسته ای شنیدم؛ مادرم بود. با زانوهای خم شده و دست هایی که به طرف نورماه برافراشته شده بود و سیل اشک بر صورتش جاری بود و  دعا می کرد. " عیسی من، همیشه تلاش کردم تا مادر خوبی برای بتی باشم. کوشیده ام تا تو را به او تعلیم دهم. هیچگاه از او دور نبودم. اما زمانی که او را شفا دهی حاضرم به هر جا  که تو مایلی برود زیرا تو می خواهی فردا برای او کاری انجام دهی که هیچ کس قادر نیست انجام دهد. تو او را آزاد خواهی کرد اینطور نیست؟
صبح یکشنبه فرا رسید. مادرم چند نفر از دوستان را دعوت کرد و به آنها گفت حتمن قبل از ساعت موعود بیایند و آنها از
ساعت دو آمدند و گفتند می دانیم که اتفاقی رخ خواهد داد و نمی خواهیم از آن محروم شویم. من در چنین محیطی شفا یافتم.
مادرم ساعت یک ربع به سه کنار تختخوابم آمد و گفت درست یک ربع بوقتی که عیسی می خواهد ترا شفا دهد مانده است. از او خواستم که مرا بر روی مبل  بزرگ بگذارد. حضار زانو زده در حال دعا کردن بودند. برادر کوچک چهار ساله ام بمن گفت "خواهر بزودی تو از من بلندتر خواهی شد".
ده دقیقه به ساعت سه از مادرم خواستم که دعا را شروع کنیم زیرا می خواهم وقتی عیسی می آید ما در حال دعا باشیم. 


«عیسی چگونه می آید»

من بیهوش نبودم ولی در روح خدا غرق شده بودم. در جلوی خود دو ردیف درخت دیدم که صاف و مستقیم ایستاده بودند. دیدم یکی از آنها که در وسط قرار داشت شروع به خم شدن کرد، به حدی که نوک آن به زمین رسید. من از خود پرسیدم که چرا این درخت خم شد. سپس در انتهای جاده عیسی را دیدم. او از وسط درخت ها شروع به قدم زدن کرد و من هر باری که او را می دیدم قلبم پر از شوق و شادی می گردید. جلو آمد و در کنار درخت خم شده ایستاد و لحظه ای به درخت نگاه کرد. آنگاه در حالی که به من نگاه می کرد لبخندی زد و دست خود را بر روی درخت خم شده گذاشت و با صدای بلندی این درخت نیز مانند سایر درخت ها صاف شد. ناگهان صدای عظیمی شنیدم مانند زمانیکه طوفانی آغاز  می شود. با صدای بلند گفتم او می آید آیا نمی شنوید؟ سپس ناگهان صدا خاموش شد. همه چیز آرام گردید و من فهمیددم که عیسی در این آرامش می آید. من بروی مبل بزرگی مفلوج و نا امیدی نشسته بودم و اشتیاق شدیدی برای دیدن او داشتم. ناگهان چیزی بزرگ و ابر مانند که به شکل پشم سفید گوسفند بود دیدم. سپس عیسی از داخل ابر به خارج قدم نهاد. این رویا بود و خواب نبود. من عیسی را دیدم. در حالی که او به آهستگی به طرف من می آمد به صورتش نگاه کردم. موثرترین چیزی که در او دیده می شد چشم های او بود. او قدی بلند و شانه هایی پهن داشت و ردایی سفید و درخشنده بر تن داشت. موهایش قهوه ای و فرقش از وسط باز شده بود. من هیچ گاه نمی توانم چشم های او را فراموش کنم. زمانی که خسته ام و از من می خواهند که کاری برای عیسی انجام دهم، هر گاه چشمان او را به خاطر می اورم تشویق می شوم که روح های بیشتری برای او صید کنم. عیسی به آرامی به طرف من آمد. آثار زشت میخ ها را در دست های او می دیدم . هر چه نزدیک تر می شد من خود را بهتر حس می کردم. وقتی که او کاملن نزدیک شد، خود را بسیار کوچک و نالایق حس کردم. نگاه او به نگاه من برخورد کرد و من تا کنون چشمانی به زیبایی و شفقت چشمان عیسی ندیده ام. می خواهم هر قدر که ممکن است نزدیکتر به او زندگی کنم. عیسی آمد و کنار مبل من ایستاد و قسمتی از ردای او به درون مبلی که بر روی آن نشسته بودم افتاد. اگر دست هایم فلج نبود می توانستم ردای او را لمس کنم. نتوانستم حتی یک کلمه بگویم و فقط به او نگاه کردم و چشمان خود را به صورت دوست داشتنی او دوخته بودم و سعی می کردم به او بگویم که چقدر به او احتیاج دارم. او خم شده و به صورتم نگاه کرد و به آرامی فرمود "بتی تو صبور و مهربان و با محبت بوده ای".
وقتی این سخنان را می فرمود به این می اندیشیدم که حاضرم پانزده سال دیگر رنج بکشم به شرطی که بتوانم دوباره عیسی را ببینم و او با من سخن بگویم. او گفت: می خواهم به تو وعده سلامتی و شادی و خوشحالی بدهم. سپس دست خود را دراز کرد و نگاه داشت؛ حس کردم که دست او بر روی غده های ستون فقراتم قرار گرفته است. ناگهان گرمای شدیدی که چون آتش بود در داخل بدنم موج زد. او قلب مرا گرفت و فشار داد؛ وقتی آنرا رها کرد توانستم برای اولین بار در زندگی خود به راحتی نفس بکشم. دو دست سوزان معده مرا لمس کرد و تمام دردهای شفا یافت. دیگر به کلیه جدید نیاز نداشتم زیرا او مرا شفا داده بود.
حس گرمای شدیدی در تمام بدن من روان شد. سپس به عیسی نگاه کردم که بفهمم که او فقط به شفای داخلی من اکتفا خواهد کرد. عیسی لبخند زد و من فشار دست های او را بر غده های بدنم حس کردم. وقتی دست او بر ستون فقراتم  فشار آورد احساس لرزش برق گرفتگی کردم. به همین صورتی که امشب در این جا صاف ایستاده و با شما صحبت می کنم، مستقیم ایستادم. از بیرون و درون شفا یافتم. در عرض دو ثانیه عیسی مرا شفا داد و سالم گردانید. 
سپس به طرف مادرم دویدم و گفتم دست بزن! همه غده ها از بین رفته است؟
او تمام ستون فقراتم را لمس کرد و گفت بله از بین رفته است؛ من صدای استخوانهایت را شنیدم . بتی تو شفا یافته ای تو شفا یافته ای، شکر بر عیسی. من برگشتم و به صندلی که خالی بود نگاه کردم و اشک از گونه هایم جاری شد. بدن خود را بسیار سبک حس  می کردم زیرا دیگر دردی نداشتم. خود را بلند حس می کردم زیرا قبلن تقریبن دولا شده بودم و سرم بر سینه ام قرار گرفته بود. بازوانم حس داشت و دیگر فلج نبودند.
یک صندلی برداشتم و بالای سر خود نگاه داشتم و گفتم ببینید خدایی که او را خدمت می کنم توان چه کاری را دارد. درست در پشت برادر کوچکم عیسی هنوز ایستاده بود. او سر تا پای مرا نگریست و در حالیکه چشمانش را بر من دوخته بود به آرامی با من صحبت کرد: 
" بتی من آرزوی قلبی تو را که شفایت بود دادم. تو اکنون طبیعی و سالم هستی زیرا من تو را شفا دادم".
بعد از لحظه ای فرمود" حال به خاطر داشته باش، هر روز به ابرها نگاه کن و مراقب باش. بار دیگری که مرا ببینی که با ابرها می آیم تو را در اینجا نخواهم گذاشت بلکه تو را خواهم برد تا ابد با من باشی.
مردم می گویند آیا از گفتن طرز شفای خود خسته نمی شوی؟ خیر زیرا هر بار که آنرا تعریف می کنم دوباره دست او را بر بدن خود حس می کنم. دوستان او باز خواهد آمد. 
" ای تمام کسانی که زیر یوغ سنگین زحمت می‌کشید، نزد من ایید و من به شما ارامش خواهم داد"( انجیل متی، فصل یازده، جمله بیست و هشت)
" ای تمام کسانی که زیر یوغ سنگین زحمت می‌کشید، نزد من ایید و من به شما ارامش خواهم داد"( انجیل متی، فصل هشت، جمله هفده) 
"  گوسفندان من صدای مرا می‌شناسند، من نیز ایشان را می‌شناسم و آنها بدنبال من می‌آیند. من به ایشان زندگی جاوید می‌بخشم تا هرگز هلاک نشوند. هیچکس نیز نمی‌تواند ایشان را از دست من بگیرد"(انجیل یوحنا، فصل ده، جمله بیست و هفت و بیست و هشت).

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر