۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

کلیسای فارسی زبانان - شنبه 2015/8/22 (رونی آگستسون)

کشیش رونی آگستسون


موضوع امروز ما، مسیح کیست؟



 در کتاب مقدس در مورد مسیح زیاد نوشته شده است. در اول لوقا می خوانیم:
" عالیجناب تِئوفیلوس: بسیاری کوشیده‌اند شرح زندگی عیسی مسیح را به نگارش درآورند؛ و برای انجام این کار، از مطالبی استفاده کرده‌اند که از طریق شاگردان او و شاهدان عینی وقایع، در دسترس ما قرار گرفته است. اما از آنجا که من خود، این مطالب را از آغاز تا پایان، با دقت بررسی و مطالعه کرده‌ام، چنین صلاح دیدم که ماجرا را بطور کامل و به ترتیب برایتان بنویسم،  تا از درستی تعلیمی که یافته‌اید، اطمینان حاصل کنید" (انجیل لوقا، فصل اول، جمله یک تا چهار).در کتاب مقدس چهار داستان و روایت وجود دارد که در مورد مسیح صحبت کرده اند؛ متی، مرقس، لوقا و یوحنا. شخصیت هر یک از این اشخاص با یکدیگر فرق می کند و به این شبیه است که چهار دوست بخواهند که یکی دیگر از دوستان مشترک خود را توصیف نمایند. این تعریف می تواند به شخصیت خود این افراد هم بستگی داشته باشد.
لوقا در انجیل خود می خواهد خبر مهمی را به تِئوفیلوس بدهد. لوقا هیچگاه مسیح را ندید و در این کتاب بصورت یک خبرنگار اتفاقات و شنیده ها را جمع آوری کرده است. مسیح برای هرکدام از ما تعریف خاصی دارد و تک تک ما او را به گونه خاصی می بینیم و می شناسیم. چهار انجیل اول کتاب مقدس عهد جدید، منبع اطلاعاتی ما از مسیح و کارهای اوست. به همین دلیل شما ها را به خواندن این کتاب ها و انجیل ها تشویق می نمایم تا با کمک روح القدس بیشتر بتوانید آنها را فهمیده و درک نمایید. مسیحی بودن اعتقاد به کتاب یا کتاب هایی  نیست. هرچند این کتاب ها برای ما مقدس و کلام خدواند است اما اعتقاد ما نمی باشد. اعتقاد ما به خدا و مسیح است. مسیحی بودن برای ما یعنی شناختن و رابطه داشتن با مسیح، با این شخصیت و خدای زنده و نباید که ما این کتاب ها فقط بصورت روزانه بخوانیم و در پی اجرای قوانین و احکام آن باشیم. هر کس بنا به شخصیت خود می تواند ارتباط مخصوص و منحصربفردی با خداوند داشته باشد زیرا ایمان مسیحی روش زندگی کردن با مسیح است نه تعدادی قوانین. اگر شما به اینجا آمدید و مسیح را نمی شناسید نیازی نیست که شرمنده و خجل باشید زیرا ممکن است که من هم با دوستان شما آشنا نباشم و یا آنها را نشناسم. آنانی که اطلاع زیادی از مسیح دارن هیچ برتری نسبت به کسانی که تازه به این راه قدم گذاشته اند ندارند. شاید من که بیش از سی سال است که مسیحی هستم و کشیش می باشم چیز جدیدی از کسی که امروز صبح مسیحی شده بیاموزم. 




مسیح درباره خود چه می گوید؟ کلیسا ها معمولن اینگونه مسیح را می شناسند که او هم قطعن انسان بوده و هم قطعن خدا. زمانی که مسیح برروی زمین زندگی می کرد مانند ما بود، همانند ما زندگی می کرد، خسته می شد، ناراحت می شد، عصبانی می شد و احساس تنهایی می کرد. از شما می خواهم که زمانی که کتاب مقدس را چه در تنهایی و یا با دوستان خود می خوانید، بدانید که  احساس، شرایط  و مسائل انسانی برای مسیح عجیب نبود ونیست زیرا همانند من و شما او هم کاملن انسان بود، با این تفاوت که ایمان داریم که فرزند خدواند و نجات دهنده و آزاد کننده ما است. او هیچگاه از کلمات بزرگ در مورد خود استفاده نکرد و فقط خود را فرزند خدا معرفی نمود. در خیلی موارد او منظور خود را بصورت غیر مستقیم بیان می کرد و می گفت که هیچ کس نمی تواند به خداوند نزدیک بشود جز از طریق من؛ من راه و راستی و حیات هستم؛ من نان حیات هستم؛ من نور جهان هستم؛ هر کس به من ایمان داشته باشد هرگز نخواهد مرد. مسیح زمانی که در ناصره و در خانه ای مشغول صحبت بوده است، مردم بقدری اطراف او را احاطه کرده بودند که حتا درها و پنجره ها نیز کاملن پر بود و در بین این جمعیت چهار دوست در حال انتقال دوست فلج خود به نزد مسیح بودند. بدلیل شلوغی و عدم امکان ورود به خانه آنها از طریق سقف و بوسیله طناب دوست خود را به پیش مسیح آوردند و از او طلب شفا کردند. مسیح رو به افلیج کرد و گفت "گناهان تو بخشیده شد". چند نفر از فریسیان که در آن جلسه حضور داشتند از ادعای مسیح ناراحت شده و به او گفتند که چه کسی در این دنیا دارای این قدرت می باشد که گناه کسی را ببخشاید! مسیح گفت که چه چیزی راحت تر از همه است؛ اینکه گناهان تو بخشیده شده اند راحت است یا گفتن این جمله به یک افلیج که " رختخواب خود را جمع کن و برو"؟ سپس به آن افلیج می گوید که رختخواب خود را جمع کن و برو. او نیز شفا یافته و همین کار را انجام می دهد.



در مورد توماس که یکی از شاگردان مسیح بود داستانی وجود دارد. مسیح بعد از قیام خود از مرگ به دیدار شاگردان خود رفت و در بار نخست توماس در بین شاگردان نبود و موفق به دیدار مسیح نشد. بعد از مراجعت توماس دیگر شاگردان شرح دیدار با مسیح را به او دادند و او باور نکرد و گفت امکان پذیر نیست. من زنده شدن مسیح را قبول نمی کنم و تا با چشمان خود او را نبینم و انگشتم را بر زخم او فرو نکنم باور نخواهم کرد که همان مسیح از مرگ برخاسته و به دیدار شما آمده است. در اناجیل نوشته شده که بعد از یک هفته دوباره مسیح به دیدار شاگردان می آید و توماس نیز در بین آنها بود. مسیح به توماس می گوید که بیا و انگشت خود را بر زخم پهلوی من فرو کن؛ شک نکن و ایمان داشته باش. سپس اتفاق جالبی رخ می دهد، توماس زانو زده و می گوید: " سرور من و خدای من ". این اولین بار است که کسی در عهد جدید مسیح را خدای خود خطاب می نماید. توماس شکاک ترین شاگرد مسیح بود و همیشه می خواست منطقی تر از همه با این مسئله برخورد کند و زمانی که مسیح را دوباره زنده می بیند، اولین کسی است که او را خدا خطاب می کند. پس اگر شما هم شک می کنید و گاهی به این می اندیشید که نمی توانید مانند دیگران ایمان داشته باشید، هیچگاه شرمنده نباشید زیرا راه و روش مسیح با هرکسی متفاوت است. ما هیچگاه نمی توانیم روش او را درک کنیم. ممکن است برای بعضی اشخاص ایمان آوردن به مسیح طولانی و برای بعضی بسیار کوتاه باشد. توماس شکاک ترین شاگرد بود و در کوتاه ترین زمان با ایمان ترین شد.
سی اس لوئیس(C.S Lowes)

سی اس لوئیس(C.S Lowes) نویسنده، منتقد، پژوهشگر ادبی و استاد کرسی انگلستان قرون وسطی و رنسانس در دانشگاه کمبریج بود. سی اس لوئیس به خدا اعتقادی نداشت و زمانی که پنجاه ساله بود خود را تسلیم خداوند کرد. لوئیس در مورد مسیح و فرزند خدا بودن او می گوید:
اگر کسی ادعای خدایی و یا فرزند خدا را می کند، این مسئله می تواند سه حالت داشته باشد:
- یا اصلن فرزند خدا نیست و نمی داند درباره چه چیزی سخن می گوید( مانند کسانی که دارای مشکلات روحی و روانی اند و خود را به گونه ی دیگری می بینند)
- دومین حالت که فرزند خدا نیست و خود نیز می داند. که این اشخاص معمولن در پی قدرت و یا سوء استفاده از دیگرانند.
- سومین حالت این است که گفته او واقعیت دارد.
لوئیس می گوید که اگر به این سه حالت بنگریم، نخست، آیا مسیح دیوانه یا انسان روانی بود که مشکلات روحی و روانی داشت؟ جواب این سوال نه است زیرا بسیار از صحبت ها و یا نظریات مسیح مورد تایید دانشمندان است پس نمی تواند که یک روانی باشد. حتا کسانی که اعتقاد مسیح ندارند نیز او را دیوانه نمی پندارند.
در دومین حالت که فرزند خدا نیست و خود نیز می داند و در پی استفاده از دیگران است؛ می دانیم که مسیح هیچگاه در طول زندگی خود مالک و یا صاحب ثروت و یا دارایی نبود و تنها چیزی که داشت لباس تنش بود و در آخر نیز در نهایت حقارت و در سختی پایان یافت. هیچگاه نمی توان گفت که او حقه باز و در پی مقام بوده است.
پس تنها حالتی که می ماند حالت سوم است. 
گاهی با صحبت با انسان هایی که ایمان ندارند در می یابید، آنها نیز معتقدند که هر کسی در نهایت به چیزی اعتقاد دارد و نمی توان گفت که کسی به هیچ کس و هیچ چیز اعتقادی ندارد. اگر بخواهیم که خیلی صادقانه به زندگی روزانه نگاه کنیم، درمیابیم که هر کدام از ما به دیگران به نحوی اطمینان داریم و یا نیازمند آنها می باشم. وقتی به منزل می روید و همسر شما برایتان غذایی را فراهم کرده است به راحتی به او اطمینان می کنید و آنرا می خورید. هیچگاه آنرا به یک مرکز سم شناسی نمی فرستید تا بدانید که آیا در آن سمی ریخته شده است یا نه. به یکدیگر اعتماد می کنید و حس امنیت را در هم بوجود می آورید. پس هرکسی حداقل به چیزی یا کسی اعتقاد دارد و نمی تواند بگوید که به هیچ چیز اعتقاد ندارم. من می توانم از اعتقادات و ایمان خود بگویم و شما هم می توانید از اعتقادات خود بگویید. برخی می گویند که خودشان از پس زندگی خود بر می آیند و نیازی به خدا ندارند. اینگونه اشخاص می خواهند که خود خدای خود باشند. اما باور کنید که این موضوع خسته کننده می شود و من به شخصه بی نهایت خوشحالم که نمی خواهم خدای زندگی خودم باشم زیرا همین که بخواهیم فقط انسان باشیم می تواند بسیار خسته کننده و سخت باشد. گاهی برای همین انسان بودن می تواند بیشتر از توان سختی و کشمکش وجود داشته باشد تا بخواهیم خدای خود بودن را هم به آن اضافه نماییم. اگر در این شرایط انسان بودن، به مسیح ایمان داشته باشیم می توانیم بیشتر مسائل و موارد و مشکلات را به او واگذار نماییم و فقط یک انسان باشم. به نظر من برای کسانی که این اعتقاد را ندارند خیلی خوب و ارزشمند است که این شانس را حداقل یکبار به خودشان بدهند، شاید این همان موردی است که در زندگی خود کم دارند.         

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر