![]() |
| کتاب سرگذشت بتی باکستر |
در هنگام تولد
در ستون فقرات من انحنایی وجود داشت و هیچ یک از مهره ها در جای خود قرار نداشتند. اشعه
ایکس نشان می داد که مهره ها پیچ خورده و دستگاه عصبی من کاملن مختل است. دست های من
از شانه تا مچ فلج بود .فقط می توانستم انگشت های خود را حرکت دهم. سرم
منحنی و بطرف سینه خم شده بود و برای آب خوردن از لوله استفاده می کردم.
یک روز وقتی در بیمارستان دانشگاه مینا پولیس منیزوتا بستری بودم تمام بدنم شروع
به لرزیدن کرد و از شدت حرکت از تخت خود به پایین افتادم. دیگر کاری از دست کسی
بر نمی آمد و مرا به خانه فرستادند. با تسمه های پهنی مرا به تختخواب بستند تا مانع افتادن من شوند.
روزها و شب ها به تختخواب بسته شده بودم. فقط برای شستشو تسمه را بر می داشتند
و با باز کردن آن پوست بدنم نیز کنده می شد و طاول می زد. زندگی من در رنج سپری می شد
و دکترها مرا با مرفین بیهوش نگاه می داشتند تا درد کمتری بکشم. قلب من نیز از
هنگام تولد غیر طبیعی بود و در اثر مصرف داروهای بیهوشی بدتر نیز شد. هر هفته حمله
ی قلبی داشتم.
بعد از مدتی داروهای بیهوشی دیگر در من تاثیر نداشت. وقتی اثر داروی مسکن کم می شد
لب های خود را گاز می گرفتم تا فریاد نزنم. بیاد دارم که یکروز دکتر از دادن دوای
مسکن خودداری کرد و به مادرم گفت خانم باکسر دیگر فایده ای ندارد. بدنش عادت کرده
است . در آن زمان فقط نه سال داشتم.
من در یک خانواده مسیحی بزرگ شده بودم. هر چند والدینم اطلاع کاملی از حقایق
مسیحیت نداشتند اما در عین حال مسیح را دوست می داشتند. مادرم به کتاب مقدس ایمان
داشت و سرگذشت عیسی مسیح را به من می آموخت و می گفت:
«او
امروز هم
می تواند کسانی را که به او ایمان دارند را شفا دهد».
من نجات را در نه سالگی وقتی شبان کلیسای ما با من صحبت می کرد یافتم. برادر دیویس حکایت زیبای عیسی مسیح را با تولد در آخور آغاز کرد و با شرح زندگی و معجزات متعدد و با شرح صلیب و قیام و زنده شدن او خاتمه داد. او شرح داد که چگونه چشمان کوران را شفا داد، شنوایی کران را عطا کرد. چگونه عده ی زیادی را با خوراک پسری کوچک سیر فرمود و چگونه بر روی آب راه رفت و غرق نگردید. او شرح داد که چگونه عیسی را گرفتند و بر صلیب میخکوب کردند و نیزه ای بر پهلوی او فرو بردند. برادر دیویس گفت که این خون امروز هم می تواند گناهان ما را ببخشد و دردهای مار ا شفا دهد. این زیباترین داستانی بود که من شنیده بودم و اشک از گونه هایم سرازیر شد. بی اختیار زانو زدم و از عیسی در خواست کردم که مرا نجات دهد.
وقتی زانو زده بودم در رویایی، قلب خود را دیدم که سیاه بود. بعد در رویا دیدم که
بر روی تپه ی در دور دست صلیبی کهنه و ناصاف قرار دارد و بر بالای صلیب با کلمات نورانی
این جمله نوشته شده بود:
"او برای تو جان داد".
من گفتم که اکنون کار بزرگ تو را فهمیدم و می خواهم که مرا از گناهان نجات دهی. مقابل خود، در بزرگی بشکل قلب مشاهده کردم، عیسی بطرف آن در آمد و گوش داد. در طرف دیگر
آن در دستگیره یا قفل وجود نداشت. سپس عیسی یکبار در را کوبید و گوش داد، بار دوم
نیز کوبید و در سومین بار در باز شد و عیسی بداخل آمد و دانستم که نجات یافتم. حس
کردم بار سنگین گناه از من پایین افتاد.
در بیمارستان دکتر به پدر من گفت که ما هیچ امیدی نداریم تا این همه
استخوان را از هم باز کنیم. بتی را به خانه ببرید و بگذارید هر قدر می تواند خوشحال
باشد. من در آن هنگام یازده ساله بودم و نفهمیدم که دکتر مرا بخانه می فرستد تا
بمیرم. به او گفتم اما یک روز خداوند بدن
مرا شفا خواهد داد و در آن موقع سالم و قوی خواهم بود. در آن هنگام من ایمان قوی داشتم.
یکی از جمله های مادرم که بسیار دوست
میداشت این بود: " اگر بتوانی ایمان آوری همه چیز ممکن است" و نیز این
جمله :" نزد خدا هیچ امری محال نیست".
در خانه
در خانه
حالم
بدتر و بدتر شد.
گاهی چشم هایم هفته ها چیزی نمی دید. همچنین گاهی کر می شدم و صدایی نمی شنیدم. گنگ می شدم و
نمی توانستم سخن بگویم . زبانم باد می کرد و لمس می شد. اما هر روز مادرم با من دعا
می کرد و می گفت خدا می تواند بدنم را شفا دهد.
مادرم
صبح ها مرا می شست و بعد تنها بودم. گاهی صدای قدم ها و صدای آرامی می
شنیدم. عیسی بود که با من سخن میگفت.
اولین بار او با آواز لطیفی مرا صدا کرد:
بتی
بتی
بتی
من گفتم ای خداوند اینجا بمان و با من صحبت کن زیرا بسیار تنها هستم.
عیسی به من گفت:" بتی تو را دوست دارم" و ترحم آمیز به من نگاه می کرد.
اغلب او زمزمه می کرد: "فرزندم بیاد داشته باش تو را هرگز رها نخواهم کرد". از
او می پرسیدم که آیا می دانی که اطراف ستون فقراتم بر اثر غده ها چه درد شدیدی
دارد؟
عیسی گفت می دانم. آیا فراموش کرده ای روزی را که من در میان آسمان و زمین میخکوب شدم و تمام رنج ها و امراض جهان را بر خود حمل کردم؟
سال ها گذشت و من کاملن از معالجه توسط دکترها ناامید شدم. یکروز پدرم در کنار تخت من نشست و گفت که دیگر
هیچ امیدی نیست و گمان نمی کنم عیسی اجازه دهد بیش از این رنج بکشی. او می
خواهد ترا بجایی که آسمان و بهشت خوانده می شود ببرد و دکترها می گویند به زودی
واقع خواهد شد.
خیلی زود بعد از درد شدیدی بیهوش شدم و دکتر گفت این پایان کار است و دیگر به هوش نمی
آید. من چهار شبانه روز در حالت بیهوشی به سر می بردم . اعضای فامیل همه جمع شده و در
انتظار مرگ من بودند تا روز پنجم که چشمانم را گشودم. من آن روز دعایی کردم که گمان می
کنم دیگران هم کرده باشند: "عیسی می دانم که نجات یافته ام و حاضرم به آسمان بروم.
اکنون ای خداوند در این چند سال پیوسته دعا کرده ام که شفا یابم ولی نیافته ام و
تسلیم ارده تو می باشم. لطفن مرا به آسمان
ببر". بعد از این دعا تاریکی مرا فرا گرفت و سرما به بدن من وارد شد. از داخل تاریکی
دره ای طولانی و تنگ دیدم . من دعا کرده ام که بمیرم و برای رسیدن به عیسی باید از
این دره عبور کنم. هنوز کاملن پیش نرفته بودم که آن مکان با روشنایی روز نورانی
شد. حس کردم که چیزی قوی و محکم دستم را گرفت. می دانستم که دست سوراخ شده ی فرزند
خداست که روح مرا نجات داده بود.
از دور صدای موسیقی بگوش رسید؛ زیباترین آهنگی بود که شنیده بودم. قدم های خود را
تندتر کردیم. به رودخانه ی عریضی که ما را از سرزمین زیبا جدا می ساخت
رسیدیم. در ساحل آن گروهی ایستاده بودند که با خون بره نجات یافته بودند. حتی یک
نفر هم برستون فقرات غده نداشت و یا اثری از درد در او دیده نمی شد.
می خواستم با شوق از رود بگذرم که در همان لحظه صدای عیسی را شنیدم. با کمال آرامی
و مهربانی گفت: "نه بتی هنوز وقت آن نرسیده که تو عبور کنی. برگرد تا آن وعده
ای را که در نه سالگی به تو دادم به جا آورم. برگرد زیرا در پاییز شفا خواهی یافت".
باید اقرار کنم که ناامید شدم. چرا عیسی باید مرا مایوس سازد . در زندگی خود روزی
به این خوبی ندیده ام و حالا که اینقدر به آسمان نزدیک هستم چرا نباید بتوانم داخل
شوم؟ بعد فکر کردم آه چه می گویم؟
به طرف عیسی برگشتم و گفتم "خداوندا مرا ببخش. راه تو از راه من بهتر است. من
بازمی گردم".
به هوش آمدم و دکتر گفت که زندگی من بیش از ماه های تابستان ادامه نخواهد یافت.
تابستان فرا رسید. در زمان هوشیاری هیچ
گاه نا امید نشدم. به خود می گفتم : "خداوندا وقتی پاییز برسد من شفا خواهم
یافت"
در چهاردهم اگوست توانستم دوباره صحبت کنم. وقتی پدرم به خانه آمد از او خواستم که
مرا بر روی مبل بزرگ قرار دهد و برای مدتی
تنها بمانم. می خواهم تنها باشم. نمی دانستم چگونه دعا کنم و فقط می خواستم با عیسی
صحبت کنم. می خواستم بگویم که دیگر نمی توانم تحمل کنم. بقدری دعا
می کنم تا عیسی جواب دهد. جوابی داده نشد دوباره فریاد کردم "می خواهم قراری
بگذارم. اکنون عیسی به من گوش بده، می خواهم با تو قراری بگذارم. اگر مرا شفا دهی و
داخل و خارج مرا سالم گردانی من حاضرم تا نود سالگی هر شب وعظ کنم".
صدای عیسی را شنیدم که با من واضح صحبت میکرد این سخنان را فرمود:
"روز یکشنبه بیست و چهارم اگوست ساعت سه بعد ظهر تورا کاملن شفا خواهم
داد. حال این موضوع را به کسی نگو تا وقت من برسد".
ادامه دارد..
ادامه دارد..


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر