۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

جلسه "انجیل به زبان ساده" کلیسای امانوئل 2015/3/9

کشیش اوربان کلینتنبری   Urban Klintenberg
 می خواهم کلامی از کتاب مقدس که برای من اهمیت بسیاری دارد را برای شما توضیح بدهم، البته تمام کتاب مقدس دارای کلام های خوبی است. تا چند ماه دیگر من شصت ساله می شوم و در تمام عمرم با کتاب مقدس زندگی کردم . من در یک خانواده مسیحی رشد کردم و پدر من نیز کشیش بود و من همیشه دوست داشتم که در جلسات پرستشی کلیسا شرکت کنم و هیچ وقت با این موضوع مشکلی نداشتم. همیشه دوست داشتم که در جلسات کلیسا شرکت کنم و بخوانم، موعظه کنم و گوش بدهم و با انسان های جدید آشنا بشوم، همانند داود پیامبر که برای اینکه به خانه خدا می رفت شادمانی می کرد. وقتی پدر من زنده بود به خیلی از موعظه های او گوش می دادم و مادر من نیز جلسه بچه ها را سرپرستی می کرد و بیشتر مواقع به صحبت های مادرم نیز گوش میدادم. او در خانه هم درباره عیسی مسیح با ما صحبت می کرد و من خیلی خوشحال هستم که با کتاب مقدس رشد کردم . وقتی دوازده ساله بودم یک کتاب مقدس از مدرسه هدیه گرفتم و شروع کردم تا خود کتاب مقدس را بخوانم. این جمله که امشب به یاد من آمد و می خواهم برای شما بخوانم مزامیر فصل سی و هفت، جمله پنجم است:

"خودت را به خداوند بسپار و بر او تکیه کن و او تو را یاری خواهد کرد"
یک حقیقت بزرگ در این جمله قرار دارد که انسان خودش را در دستان خداوند قرار بدهد؛ زندگی، آینده و همه چیز را. ما می توانیم همدیگر را به این موضوع تشویق کنیم اما باید اینکار را از صمیم قلب خود انجام بدهیم. فکرش را بکنید که انسان راه و زندگی را در دستان خداوند قرار بدهد. وقتی دستان شما مشت شده باشد و شما بخواهید که آنرا باز کنید، می توانید این کار را انجام دهید و آنرا باز کنید. به همین صورت این در مورد قلب ما نیز صدق می نماید. وقتی ما بخواهیم می توانیم آن را برای مسیح باز کنیم. خداوند هیچ وقت ما را مجبور به این کار نمی کند، بلکه از ما سئوال می کند که می خواهید دوست من باشید؟ دقیقن مثل اینکه کسی بخواهد با یکنفر ازدواج کند. اگر بخواهند که زندگی خوبی داشته باشند باید هر دو زن و مرد بخواهند که این کار را انجام دهند. منظور اینست که به خدای خود اعتماد داشته باشند. ما به طریق های مختلفی با ایمان خود زندگی می کنیم. من ایمان داشتم که امروز ساعت شش جلسه "کتاب مقدس به زبان ساده" خواهیم داشت و برای همین است که اینجا جمع شده ایم. دقیقن به همین صورت ما باید به خدا ایمان داشته باشیم و او را قبول نماییم، از اعماق وجود و صمیم قلبمان.
کشیش اوربان کلینتنبری

کتاب مقدس می گوید ما باید زندگی خود را در دستان خداوند قرار دهیم و باید به او اطمینان داشته باشیم. فکرش را بکنید که من بخواهم بر روی یخ خیلی نازک راه برم، حتمن خیلی ها خواهد گفت که اوربان نرو و این کار را نکن و شاید یک عده هم بگویند که نه اوربان به کارت ادامه بده  و من هم بلافاصله به زیر آب می روم. من ایمان خیلی قوی داشتم اما چرا به زیر آب رفتم؟ زیرا من پایه بسیار ضعیفی داشتم و یخ بیش از حد نازک بود. انسان ها معمولن به خیلی چیزها ایمان دارند اما فقط عیسی مسیح است که مانند صخره است. اگر همان یخ را در نظر داشته باشید و در کنار ساحل باشیم و عده ای روی یخ ایستاده باشند و به ما بگویند که بروی یخ بیایید و مشکلی پیش نمی آید؛ و ما از ساحل بگوییم که نه امکان شکستن یخ هست اما آنها بر روی یخ بالا و پایین بپرند و بگویند مطمئن باش و بیا. وقتی ما بروی یخ قرار بگیریم می بینیم مشکلی پیش نیامد زیرا پایه آن قوی بوده است. در مورد مسیح هم به همین صورت می باشد. زندگیت و راه خود را در دستان مسیح قرار بده و به او ایمان داشته باش. حتا اگر ایمان ضعیفی داشته باشی باز هم مسیح مراقب خواهد بود زیرا خداوند با توست. کریستسن که همکار من در کلیسای پینکس است، دیروز، یکشنبه  در مورد خانمی موعظه می کرد که نام او "کاترین کولمن Kathryn Kuhlman" بود. او به کشورهای مختلف می رفت و کسانی را که ناراحتی و یا بیماری داشتند شفا میداد. او حتا به سوئد هم آمده بود. از او پرسیدند که تو واقعن ایمان بزرگ و قوی داری. او در پاسخ گفت که من یک زن کوچکی هستم، اما به خداوند بزرگ ایمان دارم. بعضی مواقع ما می خواهیم بدانیم که چقدر ایمان داریم اما خیلی سخت است که ایمان خود را بسنجیم، ولی  ما باید چشم ها و افکارمان را به عیسی مسیح متمرکز کنیم و به راهی که او رفته نگاه کنیم زیرا اوست که منجی و یاور ماست. زندگی و راه خود را به خداوند واگذار کن و به او اطمینان داشته باش زیرا او همه کارها را انجام خواهد داد.
اما او چه کارهایی برای ما انجام داده؟ از همه مهمتر این است که به خاطر ما بروی صلیب رفت و مرد و تمام گناهانی که ما انجام دادیم و در آینده انجام خواهیم داد را بر خود گرفت و بخاطر ما مرد. چه کار دیگری برای ما کرد؟ هم اکنون با ماست به ما کمک می کند. من شخصن نمی توانم به کسی قولی بدهم، مثلن اینکه قول بدهم زندگی راحتی داشته باشی و یا همیشه سلامت باشی. اما می توانم قول دهم که عیسی مسیح در تمام روزها با تو خواهد بود، در هر شرایط و اتفاق.  آنیکا در شروع برنامه مطلبی را اشاره کرد که "خداوند هرگز ما را فراموش نمی کند". در اشعیای نبی، فصل پنجاه، جمله چهاردهم گفته شده است:
"ساکنان اورشلیم می گویند « خداوند ما را ترک گفته و فراموش کرده است». خداوند چنین پاسخ می دهد: « آیا یک مادر جگر گوشه ی خود را فراموش می کند؟ یا بر پسر خود رحم نمی کند؟ حتا اگر مادری طفلش را فراموش کند، من شما را فراموش نخواهم کرد!"
با وجود اینکه ما عاشق خدا هستیم و او را دوست داریم اما گاهی اوقات فکر می کنیم که او ما را فراموش کرده است. خدواند در جواب این را به ما می گوید. من هیچ وقت فکر نمی کنم که مریم و امیر، مریسا دختر کوچک خود را رها کنند. ما مطمئنیم که اینکار را نخواهند کرد، اما اگر هم این اتفاق بیفتد، خداوند هرگز ما را فراموش نمی کند. اکنون دوباره می خواهم مزامیر سی و هفتم را برای شما بخوانم: "خودت را به خداوند بسپار و بر او تکیه کن و او تو را یاری خواهد کرد". عیسی مسیح از تو متشکریم. 
و حالا میخواهم دعا بخوانیم:
خداوندا، تو بزرگی و ما می توانیم زندگی خود را در دستان تو قرار بدهیم.
ما از صمیم قلب خود می توانیم این کار را بکنیم.
تو می توانی با ما باشی، به ما قدرت بدهی و ما را کمک کنی.
گاهی ممکن است شرایط سخت باشه اما ما ایمان داریم که در بین ما و با ما هستی و ما را هرگز فراموش و رها نخواهی کرد.
تو به طریق های مختلف به ما کمک می کنی و کارهای بزرگ و غیر ممکن را برای ما انجام میدهی. 
متشکرم که ما را فراموش نمی کنی.
در نام عیسی مسیح. آمین

آنیکا: خیلی متشکرم اوربان. حالا اگر کسی حرفی حتا اگر کوچک برای گفتن دارد می تواند بیاید و به همه بگوید.
آنیکا بکونگ


اگنت:
من نمی توانم ساکت باشم. اوربان گفت که انسان می تواند به چیزهای مختلف ایمان داشته باشد، به سنگ، به نیوایج که اوربان گفت و مربوط به نیروهای شیطانی است و .... . من در مدرسه موزیک بوروس کار می کردم و رهبر گروه ارکست بودم و به همین دلیل به مسافرت های زیادی می رفتم. ما در یک تابستان به بزرگترین جزیره سوئد، گوتلند رفتیم. بعضی از اولیای بچه ها نیز همراه ما بودند. تابستان بود و بخاطر گرم بود آب دریا می توانستیم در آن شنا کنیم. سنگ های بسیار زیبایی در ساحل بود و آنیکا میداند که من عاشق سنگ ها هستم. تمام جیب های خودم را از سنگ های گرد و نرم و زیبا پر کرده بودم که یکی از مادران من را دید و پیش من آمد و گفت: خوبه که می بینم تو به سنگ ها ایمان داری چون من هم عاشق سنگ ها هستم اما من به او گفتم که من عاشق سنگ ها هستم چون خداوند آنها را بوجود آورده. 

زمیرایی:
من پانزده سال قبل به این سرزمین پا گذاشتم، زمانیکه طالبان به افغانستان آمد و من در شمال افغانستان در مزارشریف زندگی می کردم. یکروز ساعت چهار صبح چند نفر مسلح به در خانه ما آمدند و در زدند. همسرم گفت کیه؟ گفتند از مجاهدین اسلام. همسرم پرسید با کی کار دارید و گفتند با یکی از کسانی که داخل خانه هست، در را باز کن. همسرم به من گفت به انباری برو و لوازم روی تو میریزیم تا تو را پیدا نکنند و من گفتم که نمی شود. من بر بام منزل رفتم و از انجا به خانه همسایه پریدم. همسایه فکر کرد که دزد آمده و من گفتم دزد نیستم و طالبان به خانه ما آمده تا من را بکشد و به من پناه بدهید. همسایه گفت نمی توانم چون به خانه ما می آیند و ما را هم می کشند و از اینجا برو. با طناب به خانه دیگری رفتم، او مرد مسنی بود و مرا در منزل خود پناه داد. نمی توانستم بخوابم چون نگران فرزندان و خانواده خود بودم. طالبان از روی دیوار به خانه ما آمدند و به همسر من گفتند که شوهر تو کجاست. همسرم به آنها گفت که پنج روز پیش طالبان همسر من را به همراه خود برده اند. آنها گفتند که ما میرویم و اگر بفهمیم که حرف شما درست نبوده بر می گردیم و همه خانواده شما را می کشیم. ساعت دوازده ظهروقتی فهمیدم در خانه نیستن به خانه خود برگشتم و پرسیدم که حالا چیکار کنیم. به این نتیجه رسیدم که از کشور فرار کنم. اول به تاجیکستان و سپس به اوکراین رفتم و در سپتامبر سال 98 به سوئد آمدم. وقتی به سوئد رسیدم حال پریشانی داشتم زیرا فکر می کردم طالبان همه فرزندان من را کشته اند. یک شب در خواب عیسی مسیح را دیدم. یک چهره سفید، نورانی و بسیار زیبا به خانه من آمد و همه اتاق روشن شد. دست خود را بر شانه من گذاشت. من ترسیدم و به من گفت: نترس، من عیسی هستم... . وقتی بیدار شدم خیلی خوشحال شدم. نیم ساعت بعد دوباره خوابم برد و ساعت یازده صبح بیدار شدم. یکنفر بمن گفت که پیش آنیکا برو. به کلیسای کارولین رفتم و شخصی در آنجا بمن گفت که با کی کار داری. من گفتم: "عیسی عیسی ". او متوجه نشد و رفت و یکنفر دیگر آمد و گفت که چه کمکی میخواهی تا انجام دهیم؟ من گفتم من عیسی را می خواهم. او نیز متوجه نشد و نفر بعدی آمد و به من گفت به اتاق من بیا. کسی به نام افشین برای ترجمه تلفنی از کشور همسایه من ایران بود و به من گفت چی میخواهی؟ گفتم عیسی مسیح را در خواب دیدم و آمدم اینجا تا مرا راهنمایی کنید که چه کاری باید بکنم. او بمن گفت که باید به دیدار آنیکا در کلیسای امانوئل بروی. به دیدار انیکا رفتم و در پایین منتظر بودم که دیدم یک خانم آمد. به او گفتم تو فارسی بلدی که او به من گفت بله، من ایرانی هستم و نام من مریم است، خیلی خوشحال شدم. به اتفاق مریم پیش آنیکا رفتیم و او برای من نوشت که چه کارهای باید انجام بدهم. در دوم  ماه می نود و نه غسل تعمید گرفتم و در سال دوهزار همه فرزندان و نوه هایم غسل تعمید گرفتن. نه فرزند و پنج نوه داشتم. خواهش من از شما برادران و خواهرانم اینست که ما در اینجا هم دشمنان زیادی داریم که مانند شیران درنده می باشند، مخصوصن مسلمانان بنیادگرا و مذهبی. هروقت که به کلیسا می آمدم و باز می گشتم این افغانی ها می گفتند که این و خانواده اش به کلیسا رفت و آمد می کنند و وقتی ما را می دیدند به ما آب دهان می انداختن، اما من به عیسی و قدرت او ایمان داشتم و می دانستم که جزای کارشان را خواهد داد. امروز همین آدم ها رو می بینم که در حال ضعیف شدن هستند؛ همانند گیاه خشکیده شده اند. همین افغان ها چندین بار به من گفته اند که خدای ما یک خداست و محمد هم تنها رسول خداست. من هم در جواب می گویم چهار کتاب است که مربوط به عیسی است. به من گفتند که با تفنگ پیشانی تو را خواهیم زد و من هم جواب دادم که تو هیچ کاری نمی توانی انجام دهی زیرا من خدایی قوی و قدرتمند دارم که بر پیشانی خودت خواهد زد. بمن گفت چرا عیسی را فرزند خدا می دانید؟ گفتم از دیدگاه اعتقادی، فلسفی و از انجیل به تو ثابت می کنم که عیسی مسیح خداوند است. خداوند از طریق عیسی خود را به ما نشان داد و گناهان ما را به خود گرفت و خود را به صلیب آویخت و خون خود را در راه ما ریخت. 
من از شما خواهران و براداران خواهش می کنم که اگر هر مشکل یا آرزوی دارید فقط عیسی مسیح را صدا کنید زیرا او به همه کمک می کند و مشکلات شما را حل می نماید. چندین بار او معجزه خود را به من نشان داده است. من شصت و هفت سال عمر دارم و بعضی شب ها که بخاطر بی خوابی بیدار می شوم، انجیل را مطالعه می کنم و در حدود نیم ساعت بعد با همان کتاب به خواب عمیقی می روم. 
د رهمین بوروس افغانی زیاد هست که هم خوب هست و هم بد. افغانی های بسیار مذهبی و تندرو که حتا از طالبان و خمینی هم بدتراند. اما عیسی مسیح می گوید: اگر به صورت شما سیلی زدند روی دیگر خود را نشان دهید.
اکنون به زبان فارسی و دری دعا می کنم:
ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد
ملکوت تو بیاید
اراده تو چنان که در آسمان است بر زمین نیز کرده شود
نان روزانه ما را عطا بفرما
گناهان و قرض های ما را ببخش؛ چنانکه ما نیز گناهان و قرض های دیگران را بخشیدیم.
ما را در آزمایش میاور بلکه از شریر رهاییده.
زیرا که ملکوت و قوت و جلال تا ابدالآباد از آن توست

آنیکا:

زمانی که مسیح بروی صلیب بود دعا می کند که ای پدر اینها را ببخش زیرا نمی دانند که چه کاری انجام می دهند.
فقط یک عشق هست و آن عشق خداوندی است.
سرودی هست که می خواهم خواهش کنم تا همگی با هم بخوانیم:
عیسی مسیح چقدر بی نظیر است که در همه روزها با ما است
هر زمان و هر جا  که بخواهیم می توانیم دعا بکنیم
  






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر