۱۳۹۶ تیر ۲۶, دوشنبه

شهادت کشیش هارلد ایدیرینگ 2015/10/03 (Harald Eidering)


کشیش هارلد ایدیرینگ(Harald Eidering)

پسر من در حال حاضر در اداره پلیس این شهر کار می کند و ممکن است که او را روزهای یکشنبه در کلیسا  ملاقات کرده باشید. می خواهم از زمانی برای شما سخن بگویم که پسر من پلیس نبود. 
یکروز قرار بود که او برای ساعت پنج بدنبال من بیاید و من تا ساعت پنج منتظر ماندم. او سر وقت نیامد و ساعت پنج و ده دقیقه شد و به ناچار در حال قدم زدن در خیابان بودم. از من دعوت شده بود تا به کلیسای گونگستر بروم و به اردوی که قرار بود آنها در منطقه گولبرانا (Gulbranna) که در نزدیکی شهر هالماستاد (Halmstad) بود شرکت نمایم. به همین دلیل در حال قدم زدن و انتظار فرزندم با خداوند نیز سخن می گفتم. به او گفتم که دلم نمی خواهد به این اردو بروم و اگر خواست تو نیز اینچنین است و نمی خواهی که من کشیش آن کلیسا باشم، من نیز تمایلی ندارم. دوست ندارم که به آنجا بروم و وانمود نمایم که می خواهم با آن ها باشم اما در نهایت به آنها نه بگویم. خداوندا می خواهم بدانم که تو مرا صدا کردی تا این کار را انجام دهم و به آنجا بروم. پسر من هنوز نیامده بود و من همچنان در حال راه رفتن و انتظار بودم. آرام آرام این تاخیر داشت من را ناراحت می کرد و در حال رفت و برگشت در پیاده رو خیابان بودم که چیزی توجه مرا بخود جلب کرد. بر روی دیوار نوشته شده بود: www.Gulbranna.se  گولبرانا 
بعد از دیدن این نوشته به این فکر افتادم که چرا باید پسر من تا این حد تاخیر داشته باشد؟ اگر او تاخیر نمی کرد من این فرصت را نداشتم تا این راه طولانی را قدم بزنم و شاید این تاییدیه را از خداوند دریافت نمی کردم. چیزی که برای من بیشتر جالب بود نوشته ".se" بود. همانطور که شما نیز می دانید در زبان سوئدی برای اینکه به کسی بگویم نگاه کن تلفظ می نماییم "Se" یعنی ببین که البته سایت های سوئدی بجای"com" به "se" ختم می شود و منظور اینست که این سایت به سوئد (Sweden)مربوط می باشد. نوشته روی دیوار گویا بمن می گفت " گولبرانا را ببین". در من یک احساس شادی بوجود آمد و به خودم گفتم که حتمن باید به گولبرانا بروم و در آن اردو شرکت نمایم. وقتی این حس در من بوجود آمد و تصمیم خودم را گرفتم پسرم نیز آمد. 
این پیغامی از طرف خداوند برای من بود و به همین خاطر در آن اردو شرکت کردم و کشیش آن کلیسا نیز شدم. بعد از گذشت حدود دو ماه تصمیم گرفتم که دوباره به آن خیابان بروم تا ببینم که نوشته هنوز بر روی دیوار قرار دارد یا خیر. به آنجا رفتم و نوشته دیگر بر روی دیوار نبود. من در تمام مدتی که پسرم تاخیر داشت و در حال قدم زدن در آن خیابان بودم در حقیقت دعا نمی کردم و تمام مدت در حال راضی کردن خداوند برای نرفتن به آن کلیسا و آن اردو بودم. به نظر من خداوند از چیزی که در درون قلبمان وجود دارد و آنرا به او نیز در میان می گذاریم خوشش می آید و می خواهد که جواب بدهد. آیا جمله ارمیا فصل سی و سه، جمله سه را بیاد دارید:
" از من درخواست کن و من اسراری را درباره آنچه در آینده واقع خواهد شد، به تو آشکار خواهم ساخت"
خداوند می گوید که مرا بطلبید و صدا بزنید و من جواب خواهم داد. پس خداوند را صدا کنید و مطمئن باشید که جواب شما را می دهد. آمین.



اولین بار که هارلد را ملاقات کردم در پاییز سال 2015 بود و این نخستین باری بود که او برای موعظه کلیسای پارسی زبانان به کلیسای پینکس می آمد. از همان آغاز، قدرت و حس بسیار خوبی در کلام خود داشت که برای من بسیار دلنشین بود. بیاد دارم که موعظه کشیش هارلد را خیلی زودتر از همیشه آماده کردم و بر روی وبلاگ قرار دادم. هارلد در پایان  موعظه خود اجازه خواست تا مورد دیگری را اضافه نماید و شهادتی بدهد. البته من فقط موعظه او را بر روی وبلاگ خود قرار دادم و در نظر داشتم که شهادت او را در فرصت مناسبی انتشار بدهم. نمی دانم که به چه علت این اتفاق تا امروز میسر نشد و در این فاصله من این شانس را داشتم که ملاقات های بیشتری با او داشته باشم. به نظر من ایمانداران واقعی به مسیح فرشتگان زمینی هستند که بودن و حضورشان از بزرگترین نعمت هاست. این فرشتگان زمینی خود را بطور کامل در اختیار خداوند قرار می دهند و او نیز در آنها اثر می گذارد. کشیش هارلد و همسر مهربان او نیز از فرشتگان بی نظیر زمینی هستند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر