۱۳۹۴ آبان ۱۷, یکشنبه

جلسه "انجیل به زبان ساده" کلیسای امانوئل 2015/10/5

سورن گارپ هامرSören Garphammar

اول از همه می خواهم بگویم که خوشحالم که به اینجا آمده ام. من نمی توانم فارسی صحبت کنم اما سوئدی و چند زبان دیگر، مثل عربی را می دانم. به نظر من دنیای ما دنیای خداوندی است و او از تمامی کشورها و مذاهب می خواهد که همراهش باشند. همه ما از طریق فیض و بخشش خداوند و عیسای مسیح یکی خواهیم شد. من می خواهم کمی از گذشته خود برای شما تعریف کنم و بعد از آن چند جمله از کتاب مقدس را با شما تقسیم کنم. امشب در اینجا شخصی نشسته که در زندگی من خیلی خیلی تاثیر گذار بوده و ارزش زیادی برای من دارد. او در آنجا نشسته و نامش او "اوله" است. من در خانواده ای رشد کردم که رابطه ای با خدا نداشت. برای اولین بار "اوله" در حدود دوازده سالگی در موسسه ای ملاقات کردم. بعد از مدتی یعنی در حدود هجده سالگی در حال قدم زدن در جنگل بودیم که "اوله" از من پرسید چه نظری در مورد خداوند داری و آیا معتقدی؟ 
من گفتم اطلاع زیادی ندارم و سپس او شروع به تعریف از خداوند کرد. صحبت های "اوله" گویی درون مرا بیدار و روشن کرد. مدت زمان زیادی طول نکشید که متوجه شدم خداوند برای زندگی ما برنامه ای دارد و گویی چیزی را در درون قلب من قرار داد تا به کشورهای دیگر بروم. 





دربیست سالگی برای اولین بار به لبنان رفتم و برای یکسال در آنجا ماندم. برای من بی نظیر و جالب بود که بتوانم ایمانداران مسیحی و مسلمانان را ملاقات کنم و ایمانم را با آنها تقسیم نماییم. من دوستدار صلح و آزادی در دنیا هستم و این آزادی را باید ابتدا از قلب خودمان شروع نماییم و بعد از آن در بین انسان های دیگر کشورها. بعد از یکسالی که در لبنان بودم به اردن رفتم و یکسال هم در آنجا ماندم. بعداز گذشت این دو سال به سوئد بازگشتم و آن زمان بیست و دو ساله شده بودم. زندگی من به گونه ای شده بود که می خواستم خداوند را بهتر بشناسم و همزمان با کشورهای عربی زبان در ارتباط باشم. سپس با خانمی آشنا شدم که همسر من شد و دارای سه فرزند هستیم. زمانیکه فرزندانمان خیلی کوچک بودند گویی دری برای ما باز شد و به تونس رفتیم. در تونس به انسان های فقیر کمک می کردیم که برای من و خانواده ام بی نظیر بود. سپس برای سه سال به سوئد آمدیم و بعد از آن به عربستان سعودی رفتیم و برای هفت سال در جده و ریاض کار کردم. فرزندانم بزرگتر شده بودند و همراه ما آداب و رسوم کشورهای دیگر را فرا می گرفتند و به ادیان دیگر هم احترام می گذاشتیم. من به عنوان یک مبلغ و ایماندار مسیحی به عربستان رفتم و آنها نیز به من احترام می گذاشتند؛ البته بودند کسانی که بر ضد من فعالیت می کردند. در یک مدرسه بین المللی سوئدی کار می کردم و در سال 2007 زمانی که فرزندان خیلی بزرگ شده بودند از ریاض بازگشتیم. 


دوستان مسلمان خوبی پیدا کردم و می دیدم که آنها تسبیح را در دستانشان می چرخانند. هر تسبیح دارای سی و سه مهره بود و آنها اعتقاد داشتند که وقتی سه بار آن را بچرخانند نود و نه بار نام خداوند را می گویند. مسلمانان حدیثی دارند که می گوید شتر این صد اسم خداوند را می داند و برای همین است که در کویر می تواند به آن صورت راه برود. من می دانستم که در کشورهای عربی خداوند دارای صد اسم است. به آنها گفتم که من صدمین اسم خدا را می دانم. آنها گفتند آیا تو می دانی صدمین اسم خداوند چیست؟ گفتم بله، خداوند "محبت" است و این اسم در بین آن نود و نه اسم نمی باشد. دوستان مسلنانم به من گفتند که چرا به این اسم ایمان داری؟ گفتم برای اینکه در کتاب مقدس انجیل خیلی از محبت و عشق خداوند گفته شده است و در واقع درس اصلی انجیل "محبت" است.



تورات ، زبور و انجیل قبل از قرآن آمده است و خداوند در آنها به روشنی در مورد گناه و عشق و محبت صحبت کرده است. خداوند می خواهد با ما ارتباط داشته باشد و ما را در بر بگیرد. او می خواهد رابطه شخصی با ما داشته باشد و ما را کمک کند و او از ما دور نیست. این تصویری از خدا برای من بود و هست و می خواستم آنرا به دوستان مسلمانم تعریف کنم. من به مزبور بیست و سه می نگرم که می دانم مورد علاقه همه شما هم می باشد:
"
 خداوند شبان من است؛ محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در مرتعهای سبز مرا می‌خواباند، بسوی آبهای آرام هدایتم می‌کند و جان مرا تازه می‌سازد. او بخاطر نام پرشکوه خود مرا به راه راست رهبری می‌کند. حتی اگر از دره تاریک مرگ نیز عبور کنم، نخواهم ترسید، زیرا تو، ای شبان من، با من هستی. عصا و چوبدستی تو به من قوت قلب می‌بخشد. در برابر چشمان دشمنانم سفره‌ای برای من می‌گسترانی، از من همچون مهمانی عزیز پذیرایی می‌کنی و جامم را لبریز می‌سازی. اطمینان دارم که در طول عمر خود، نیکویی و رحمت تو، ای خداوند، همراه من خواهد بود و من تا ابد در خانه تو ساکن خواهم شد."( مزامیر بیست و سه، فصل بیست و سه، جمله یک تا پنج)
به نظر من با خواندن این جملات می توانیم بفهمیم که خدا کیست و چگونه به ما می نگرد. این خدا با انگشت خود به ما اشاره نمی کند که باید اینکار را بکنی و اینکار را انجام ندهی، بلکه او می خواهد ما را بلند نماید و رابطه با این خداوند بسیار مهم است. 



کتاب مزبور یا مزامیر را داوود پیامبر نوشته که دارای فصل های زیادی است، اما من می خواهم به کتاب عهد جدید اشاره بکنم که عسیای مسیح چگونه با مردم ملاقات و رابطه برقرار می کرد و آنها را دوست می داشت. می خواهم به انجیل یوحنا اشاره کنم که سران یهود به نزد عیسی می آیند و به او می گویند که با این زن زناکار چکار کنیم:
"... سران قوم و فریسیان زنی را که در حال زنا گرفته بودند، کشان کشان به مقابل جمعیت آوردند و به عیسی گفتند: «استاد، ما این زن را به هنگام عمل زنا گرفته‌ایم.  او مطابق قانون موسی باید کشته شود. ولی نظر شما چیست؟»   آنان می‌خواستند عیسی چیزی بگوید تا او را به دام بیندازند و محکوم کنند. ولی عیسی سر را پایین انداخت و با انگشت بر روی زمین چیزهایی می‌نوشت.  سران قوم با اصرار می‌خواستند که او جواب دهد. پس عیسی سر خود را بلند کرد و به ایشان فرمود: «اگر می‌خواهید او را سنگسار کنید، باید سنگ اول را کسی به او بزند که خود تا بحال گناهی نکرده است.» سپس، دوباره سر را پایین انداخت و به نوشتن بر روی زمین ادامه داد.  سران قوم، از پیر گرفته تا جوان، یک یک بیرون رفتند تا اینکه در مقابل جمعیت فقط عیسی ماند و آن زن.   آنگاه عیسی بار دیگر سر را بلند کرد و به زن گفت: «آنانی که تو را گرفته بودند کجا رفتند؟ حتی یک نفر هم نماند که تو را محکوم کند؟» زن گفت: «نه آقا!» عیسی فرمود: «من نیز تو را محکوم نمی‌کنم. برو و دیگر گناه نکن".(انجیل یوحنا، فصل هشت، جمله دو تا یازده)




ببینید که چقدر بی نظیر است که آنها چه دیدگاهی به خداوند داشتند و می خواستند طبق شریعت خود آن زن را سنگسار کنند و مسیح به آنها می گوید که اولین سنگ را کسی بزند که هیچ گناهی نکرده است. همه ما گناهکاریم و در زندگی خود اشتباهات زیادی کردیم و هیچ کسی نمی تواند بگوید که گناهی نکرده است. به همین خاطر همه ی ما به فیض و بخشش خداوند نیاز داریم. مسیح گفت اولین سنگ را کسی بزند که خود تا بحال گناه نکرده باشد. همه یک به یک خارج شدند و فقط آن زن با مسیح ماند. مسیح به او گفت که همه آنها رفتند و تو را محکوم نکردند. من هم تو را محکوم نمی کنم، برو و گناه نکن؛ این فیض و بخشش خداوند است و او همه را با محبت و فیض خود می خواهد. 
اکنون می خواهم جمله آخر را از رومیان برای شما بخوانم:
" پس در مقابل تمام این چیزهای عالی، چه بگوییم؟ اگر خدا با ماست، چه کسی می‌تواند بضد ما باشد؟ "(رومیان، فصل هشت، جمله سی و یک)
در این جمله پولس رسول از عشق خداوند می گوید و فرق نمی کند که چه اتفاقی افتاده باشد زیرا هیچ چیزی نمی تواند ما را از عشق خداوند جدا کند. جلال بر نام خداوند. آمین 




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر