۱۳۹۵ فروردین ۵, پنجشنبه

جلسه "انجیل به زبان ساده" کلیسای امانوئل 2016/02/01

کشیش "هانس دالگرن Hans Dahlgren"


در ابتدا با هم دعا می کنیم:
خداوندا، سرود پرستشی ما را بپذیر
خداوندا، ما سعی می کنیم تا از صمیم قلب برای تو بخوانیم و قلب خود را برای تو باز نماییم و قلب هایمان را برای یکدیگر
خداوندا سپاسگزارم که در این جلسه هم با ما هستی
برکت و آمرزش تو را می طلبم
خداوندا می خواهم که کلام تو بر قلب با بنشیند
در نام عیسای مسیح. آمین 




من در حدود دوازده یا سیزده سال داشتم که با خانمی به نام "بریت" ملاقات کردم. او پر از عشق به مسیح بود و ملاقات های بعدی من فقط یکبار در سال بود. او همیشه تعریف می کرد که مسیح خداوند چه کارهای را برای او انجام داده است. بعد از ملاقات با او من زندگی خود را در دستان مسیح قرار دادم. "بریت" در شهر من زندگی نمی کرد و دیدار های ما فقط یکبار در سال بود اما برای همه این دیدارها و ملاقات ها خداوند را سپاس می گویم. وقتی که تقریبن هفده سال داشتم شخصی بنام "کورت" را در کلیسای ملاقات کردم و او در مورد درس الاهیات و سمیناری در استکهلم صحبت می کرد. او دوست داشت که الاهیات بخواند و برای ما جوانان تعریف نماید و این کار را در کلیسای ما انجام می داد. فکری در مغز من رشد کرد که در آینده باید اینکار را انجام بدهم. از کورت متشکرم که باعث شد من درس الاهیات را بخوانم.
وقتی در سال 1990 در شهر "اوله" اسپانیا بودم  او در کلیسای بابتیس مشغول بکار بود و عاشق شهر "وستروس" بود و همیشه از وستروس تعریف می کرد و می گفت چقدر خوب است که در شهر وستروس کار کند. او بقدری از وستروس تعریف کرد که من بعد از بازگشتم به سوئد باز به اسپانیا بازگشتم و به شهر وستروس رفتم. من در آنجا با " میو پیتر" ملاقات کردم که از اکوادور به آنجا آمده بود و عاشق اکوادور بود. بعد از آن من و همسرم و فرزند کوچکم به اکوادور رفتیم. در آنجا نامه ای از "لارس گون آر" دریافت کردم که در مورد کلیسای بی نظیری در شهر بی نظیری به اسم بوروس در سوئد برای ما نوشته بود. او بطور مرتب برای من نامه می فرستاد. بلاخره به سوئد بازگشتیم و برای دیدن شهر بوروس به اینجا آمدیم و دیدیم شهر خیلی خوبی است و سپس به اینجا (بوروس) مهاجرت کردیم.
تا کنون چند بار انسان های را ملاقات کرده اید که بر روی زندگی شما تاثیر گذار بوده اند؟
به کشورهای که درگیر جنگ می باشند و درباره سوئد سخن می گویند فکر کنید. آنها انسان هایی را ملاقات می کنند که در مورد سوئد سخن می گویند و در مورد آرامش و امنیت و زندگی راحت در آن صحبت می کنند؛ البته امیدوارم که اینگونه که فکر می کنم باشد. ما با ملاقات دیگر انسان ها و راهنمایی آنها تغییر می کنیم و می خواهم قسمتی از کتاب مقدس را که به این موضوع ارتباط دارد را برای شما بخوانم:
" وقتی خداوند ما، عیسی مسیح فهمید که فریسی‌ها شنیده‌اند او بیشتر از یحیی مردم را غسل تعمید می‌دهد و شاگرد پیدا می‌کند، از یهودیه به جلیل بازگشت. (درواقع شاگردان عیسی مردم را غسل می‌دادند، نه خود او)  برای رفتن به جلیل، لازم بود عیسی از «سامره» بگذرد. سر راه، نزدیک دهکده «سوخار» به «چاه یعقوب» رسید. این چاه در زمینی است که یعقوب به پسر خود یوسف داده بود. عیسی از رنج سفر خسته و از گرمای آفتاب تشنه، کنار چاه نشست‌. ظهر بود و شاگردان او برای خرید خوراک به ده رفته بودند. در همین وقت، یکی از زنان سامری سر چاه آمد تا آب بکشد. عیسی از او آب خواست.  زن تعجب کرد که یک یهودی از او آب می‌خواهد، زیرا یهودیان با تنفری که از سامریها داشتند، با آنان حتی سخن نمی‌گفتند، چه رسد به اینکه چیزی از آنان بخواهند؛ و زن این مطلب را به عیسی گوشزد کرد. عیسی جواب داد: «اگر می‌دانستی که خدا چه هدیه عالی می‌خواهد به تو بدهد و اگر می‌دانستی که من کیستم، آنگاه از من آب حیات می‌خواستی». زن گفت: «تو که دلو و طناب نداری و چاه هم که عمیق است؛ پس این آب حیات را از کجا می‌آوری؟ مگر تو از جد ما یعقوب بزرگتری؟ چگونه می‌توانی آب بهتر از این به ما بدهی، آبی که یعقوب و پسران و گله او از آن می‌نوشیدند؟»  عیسی جواب داد: «مردم با نوشیدن این آب، باز هم تشنه می‌شوند.  ولی کسی که از آبی که من می‌دهم بنوشد، ابدا تشنه نخواهد شد، بلکه آن آب در وجودش تبدیل به چشمه‌ای جوشان خواهد شد و او را به زندگی جاوید خواهد رسان».زن گفت: «آقا، خواهش می‌کنم قدری از آن آب به من بدهید تا دیگر تشنه نشوم و مجبور نباشم هر روز این راه را بیایم و برگردم ». ولی عیسی فرمود: «برو شوهرت را بیاور» زن جواب داد: «شوهر ندارم.» عیسی فرمود: «راست گفتی.  تا بحال پنج بار شوهر کرده‌ای، و این مردی که اکنون با او زندگی می‌کنی، شوهر تو نیست. عین حقیقت را گفتی»  زن که مات و مبهوت مانده بود، گفت: «آقا، آیا شما پیامبرید» و بلافاصله موضوع گفتگو را عوض کرد و گفت: «چرا شما یهودیها اینقدر اصرار دارید که فقط اورشلیم را محل پرستش خدا بدانید، در صورتی که ما سامری‌ها مثل اجدادمان این کوه را محل عبادت می‌دانیم؟» عیسی جواب داد: «ای زن حرفم را باور کن. زمانی می‌رسد که برای پرستش «پدر»‌، نه به این کوه رو خواهیم آورد و نه به اورشلیم.  شما سامری‌ها درباره کسی که می‌پرستید چیزی نمی‌دانید اما ما یهودی‌ها او را می‌شناسیم، زیرا نجات بوسیله یهود به این دنیا می‌رسد.  اما زمانی می‌آید، و در واقع همین الان است، که پرستندگان واقعی، «پدر» را به روح و راستی پرستش خواهند کرد. «پدر» طالب چنین پرستندگانی هست.  زیرا خدا روح است، و هر که بخواهد او را بپرستد، باید به روح و راستی بپرستد» زن گفت: «من می‌دانم که مسیح به زودی می‌آید. شما یهودی‌ها هم این را قبول دارید و وقتی او بیاید همه مسایل را برای ما روشن خواهد کرد» عیسی فرمود: «من همان مسیح هستم! »( انجیل یوحنا، فصل چهار، جمله یک تا بیست و شش)








من فکر می کنم که اکثر شما می دانید که این یک ملاقات غیر ممکن است زیرا در آداب و رسوم آن زمان این ممکن نبود اما در ملکوت خداوند هیچ چیزی غیر ممکن نیست. من برای شما بارها از موارد غیر ممکنی که در زندگی ام اتفاق افتاده تعریف کرده ام و می دانم که موارد بسیار زیادی هم برای شما عزیزان پیش آمده که در زندگی شما تاثیر گذار بوده است. چیزی که مهم می باشد مقام و منزلتی است که بین این زن و مسیح وجود دارد و این ملاقات مشکلی است. شما در این مورد چه احساسی دارید و چه فکری می کنید؟ کسی در مقام مسیح نیاز به کمک داشته باشد! 
من از شما می خواهم که در میز های خودتان بصورت گروهی با هم مشارکت داشته باشید و در ابتدا به این سئوال جواب بدهید که آن زن که بود و چه زندگی داشت؟ 
به نظر من برای مسیح مهم نبود که چه زنی را ملاقات کند بلکه برای او مهم بود که شخصی را ملاقات کند و خود را برای لحظه ای بجای او قرار دهد زیرا نقشه عجیب تری برای او کشیده بود. چند هفته پیش من و ربکا در مورد این قسمت از انجیل موعظه می کردیم و زمانی که می خواستیم نتیجه گیری نماییم همه این نظر را داشتن که واقعن این زن که بود و ما باید چگونه به این زن بنگریم؟
من در واقع آن زن را قوی می بینم زیرا او می داند که در جستجوی چیست و به عقاید قبلی خود اعتنایی ندارد و به دنبال واقعیت و حقیقت است. عیسای مسیح به این زن می گوید که تو برای خداوند با ارزشی. در واقع او از مسیح پر شد و از همه بندها آزاد شد و سپس به سمت خانه خود دوید. اما شاگردان مسیح که همواره با او بودند چگونه از مسیح پر شدند. در انجیل نوشته شده که شاگردان به شهر رفته بودند تا غذا تهیه کنند و گویی چیزی در شاگردان او خاموش شده بود و آنها درگیر مسائل دنیوی بودند. وقتی از مسیح پر شوید انسان تازه و نویی می شوید. 
پس می خواهم این دعا را بگویم که "مسیح در قلب من خاموش نشو.آمین".

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر