۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

کلیسای پارسی زبانان - شنبه 2016/4/16 - سورن گارپ هامر

سورن گارپ هامرSören Garphammar


چرا باید بشارت دهیم و چگونه بشارت دهیم؟

خیلی خوشحالم که امروز در بین شما عزیزان هستم. موضوعی که امروز می خواهم در مورد آن با شما صحبت کنم اینست که چرا و چگونه باید به دیگران بشارت بدهیم. دلیل اول اینکه مسیح از ما خواست تا به دیگران بشارت بدهیم. او وقتی بر روی کره زمین بود بطور مرتب انسان ها را ملاقات می کرد  که این ملاقات ها در انجیل عهد جدید نوشته شده است. مسیح مخصوصن از شاگردان خود خواست که این کار را ادامه بدهند و برای دیگران تعریف نمایند و بشارت دهند. بزرگان قوم یهود مخالف اینکار مسیح بودند زیرا او در بین مردم محبوب بود و از عشق و محبت خداوند سخن می گفت و مانند آنها دورو نبود. آخرین پیامی که مسیح به شاگردان خود داد این بود:
" آنگاه عیسی جلو آمد و به ایشان فرمود: «تمام اختیارات آسمان و زمین به من داده شده است.  پس بروید و تمام قومها را شاگرد من سازید و ایشان را به اسم پدر و پسر و روح‌القدس غسل تعمید دهید؛ و به ایشان تعلیم دهید که تمام دستوراتی را که به شما داده‌ام، اطاعت کنند. مطمئن باشید هر جا که بروید، حتی دورترین نقطه دنیا باشد، من همیشه همراه شما هستم».
( انجیل متی، فصل بیست و هشت، جمله هجده تا بیست )
لوقا نیز در اعمال رسولان می گوید که وقتی روح خداوند بر شما قرار گیرد، چه در اورشلیم و چه در تمامی دنیا قدرت خواهید گرفت. مسیح این ماموریت را به همه مسیحیان در هر زمان و هر جا داد و این اولین دلیل بشارت است.
دلیل دوم اینست که دیگران نیز باید درباره مسیح بدانند زیرا وقتی پیرو مسیح هستی باید در پی او بروی و هرگز برنگردی. شما می توانید در نظر بگیرید که در کویر گرمی قرار دارید و آبی وجود ندارد. سپس شما چاه آبی را پیدا می کنید. وظیفه شما اینست که وجود آب را به دیگران نیز اطلاع دهید. تشنگی روحانی ما انسان ها نمی تواند از هر طریقی برطرف شود بلکه این خداوند است که می تواند آنرا رفع نماید. خیلی از انسان ها در تلاشند تا بتوانند بدون حضور خداوند آنرا برای خود ایجاد نمایند. انسان ها می تواننداز طریق مذهب، مواد مخدر، الکل و.....اینکار را بکنند اما فقط خداوند است که می تواند ما را راهنمایی کند. مسیح خداوند را به ما معرفی کرد و مهم است که رابطه نزدیکی با او داشته باشیم. به نظر من همه انسان ها به خداوند اعتقاد دارند و از راه های مختلفی این را نشان دهد. بعضی از انسان ها معتقدند که با انجام کارهای خوب به خداوند نزدیک می شوند اما ما انسان ها هرچقدر کارهای خوب انجام بدهیم نمی توانیم که با این کارها به خداوند نزدیک شویم زیرا همه ما انسان ها گناهکاریم و خداوند از طریق صلیب خود راه را برای ما انسان ها باز کرد تا نزد او بروند و این، فیض و عشق خداوند است. 
دلیل سوم اینست که ایمان خود را با دیگران تقسیم نماییم. بعد از اینکه مسیح بر روی صلیب رفت و مرد، همه شاگردان او از ترس جان خود مخفی شدند و وقتی به قدرت خداوند مسیح در روز سوم رستاخیز کرد و خود را به شاگردان نشان داد، زندگی آنها و مسیحیان تغییر کرد. وقتی شاگردان مسیح روح خداوند را به عنوان کمک کننده دریافت کردند، شروع به تعریف خداوند برای مردم کردند و حتا بعضی از رهبران یهودی اورشلیم نیز بیدار شدند. شاگردان مسیح دیگر نمی توانستند ساکت بمانند و شروع به تعریف کردند.
چگونه می توانیم ایمان خود را تقسیم کنیم؟ 
باید فروتن باشیم و به دیگران احترام بگذاریم و از طریق فیض خداوند ایمان خود را با دیگران تقسیم نماییم. البته قبل از هرچیز باید از خداوند کمک بگیریم و از او بخواهیم تا در این راه ما را کمک کند. پولس رسول می گوید که قدرت و روح خداوند همانند کلید بشارت است. پولس می گوید که می خواهم مسیح را بیشتر بشناسم، قدرتی که او را از مردگان بر خیزاند و زجری که او بر روی صلیب کشید و این همانند چشمه ای است که به ما کمک می کند تا بتوانیم ماموریت خود را انتقال دهیم و ایمان خود را از طریق روح مقدس با دیگران تقسیم کنیم. عیسای مسیح در کتاب مقدس گفته است که شما نمک و روشنایی جهان هستید. در کتاب مقدس نوشته شده که ما سفیر و پیامبر ملکوت خداوند هستیم. همانطور که برادرم عبداله در ابتدای جلسه گفت باید دیگران را مانند خود دوست داشته باشیم و همچنین با تمام قلب و جسم، خداوند را دوست داشته باشیم، تمامی قوانین در این جمع شده است. می دانیم که ما وسیله خداوند هستیم تا به دیگران کمک نماییم، هرچند که ما انسان هستیم و اشتباه می نماییم. ما می توانیم از خداوند بخواهیم که گناه و اشتباه ما را ببخشد و ما نیز خطا و اشتباه دیگران را ببخشیم. 
مهمترین چیز برای گفتن، عشق و محبت خداوند است زیرا تمامی انجیل عهد جدید از عشق و محبت خداوند سخن می گوید. زمانی که من در ریاض زندگی می کردم دوستان عرب زیادی داشتم که رفت و آمد خانوادگی با آنها داشتیم، البته بیشتر آنها در زمان مهمانی زن ها و مرد ها را از هم جدا می کردند و مردها در یک اتاق جمع می شدند و زن ها نیز در اتاق دیگر. من بیشتر با مردها آشنا شدم زیرا با آنها سخن می گفتم. خانواده های نیز بود که زن و مرد در یک جا جمع می شدند هرچند که تعداد آنها خیلی کم بود. آنها با توجه به اینکه می دانستند من مسیحی هستم به من احترام می گذاشتند و ما نیز به آنها که مسلمان بودند احترام می گذاشتیم. وقتی که دوستان صمیمی شدیم من این فرصت را بدست می آوردم تا از انجیل عهد جدید برای آنها سخن بگویم. من به آنها می گفتم که در خانه خود کتاب زبور، تورات، انجیل و قرآن دارم و آنها می دانستند که این کتاب ها مقدس است زیرا در قرآن آنها نیز به این مورد اشاره شده است و از آنها سئوال می کردم که شما هم همه این کتاب ها را دارید؟ آنها می گفتند نه زیرا نمی توانستند که این کتاب ها را در عربستان تهیه کنند. من به آنها می گفتم که چنانچه شما بخواهید من می توانم آنها را برای شما بیاورم. آنها از من می خواستند که اینکار را نکنم زیرا کار بسیار خطرناکی است و نمی خواستند تا از این بابت اتفاق و یا مشکلی برای من بوجود بیاید. من هم به آنها می گفتم که نگران نباشید زیرا من مراقب هستم و مشکلی پیش نمی آید. بعد من ازانجیل لوقا فصل پانزده برای آنها می خواندم :

" برای آنکه موضوع بیشتر روشن شود، عیسی این داستان را نیز بیان فرمود: «مردی دو پسر داشت روزی پسر کوچک به پدرش گفت: پدر، بهتر است سهمی که از دارایی تو باید به من به ارث برسد، از هم اکنون به من بدهی. پس پدر موافقت نمود و دارایی خود را بین دو پسرش تقسیم کرد.« چندی نگذشت که پسر کوچکتر، هر چه داشت جمع کرد و به سرزمینی دوردست رفت. در آنجا تمام ثروت خود را در عیاشی‌ها و راههای نادرست بر باد داد  از قضا، در همان زمان که تمام پولهایش را خرج کرده بود، قحطی شدیدی در آن سرزمین پدید آمد، طوری که او سخت در تنگی قرار گرفت و نزدیک بود از گرسنگی بمیرد  پس به ناچار رفت و به بندگی یکی از اهالی آن منطقه درآمد. او نیز وی را به مزرعه خود فرستاد تا خوکهایش را بچراند  آن پسر به روزی افتاده بود که آرزو می‌کرد بتواند با خوراک خوکها، شکم خود را سیر کند؛ کسی هم به او کمک نمی‌کرد  «سرانجام روزی به خود آمد و فکر کرد: در خانه پدرم، خدمتکاران نیز خوراک کافی و حتی اضافی دارند، و من اینجا از گرسنگی هلاک می‌شوم . پس برخواهم خاست و نزد پدر رفته، به او خواهم گفت: ای پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه کرده‌ام، و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی، خواهش می‌کنم مرا به نوکری خود بپذیر!    «پس بی درنگ برخاست و بسوی خانه پدر براه افتاد. اما هنوز از خانه خیلی دور بود که پدرش او را دید و دلش بحال او سوخت و به استقبالش دوید و او را در آغوش گرفت و بوسید   «پسر به او گفت: پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه کرده‌ام، و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی   «اما پدرش به خدمتکاران گفت: عجله کنید! بهترین جامه را از خانه بیاورید و به او بپوشانید! انگشتری به دستش و کفش به پایش کنید!   و گوساله پرواری را بیاورید و سر ببرید تا جشن بگیریم و شادی کنیم!   چون این پسر من، مرده بود و زنده شد؛ گم شده بود و پیدا شده است! «پس ضیافت مفصلی برپا کردند   «در این اثنا، پسر بزرگ در مزرعه مشغول کار بود. وقتی به خانه باز می‌گشت، صدای ساز و رقص و پایکوبی شنید  پس یکی از خدمتکاران را صدا کرد و پرسید: چه خبر است؟    «خدمتکار جواب داد: برادرت بازگشته و پدرت چون او را صحیح و سالم بازیافته، گوساله پرواری را سربریده و جشن گرفته است!    «برادر بزرگ عصبانی شد و حاضر نشد وارد خانه شود. تا اینکه پدرش بیرون آمد و به او التماس کرد که به خانه بیاید  اما او در جواب گفت: سالهاست که من همچون یک غلام به تو خدمت کرده‌ام و حتی یک بار هم از دستوراتت سرپیچی نکرده‌ام. اما در تمام این مدت به من چه دادی؟ حتی یک بزغاله هم ندادی تا سر ببُرم و با دوستانم به شادی بپردازم!   اما این پسرت که ثروت تو را با فاحشه‌ها تلف کرده، حال که بازگشته است، بهترین گوساله پرواری را که داشتیم، سر بریدی و برایش جشن گرفتی!    «پدرش گفت: پسر عزیزم، تو همیشه در کنار من بوده‌ای؛ و هر چه من دارم، در واقع به تو تعلق دارد و سهم ارث توست  اما حالا باید جشن بگیریم و شادی کنیم، چون این برادر تو، مرده بود و زنده شده است؛ گم شده بود و پیدا شده است». "( انجیل وقا، فصل پانزده )
سپس برای آنها تعریف می کردم که مسیح چگونه انسان ها را ملاقات می کرد و همچنین آنکه سران و بزرگان یهود زن تن فروشی را به پیش مسیح بردند و از او خواستند تا دستور سنگسار شدن او را بدهد که مسیح گفت اولین کسی که گناه نکرده است او باید اولین سنگ را بیاندازد. وقتی که من این موارد از انجیل را برای آنها تعریف کردم حس کردم که جذب این سخنان شده اند. من همیشه عادت دارم که این را برای مسلمانان بگویم که در اسلام برای خداوند نود و نه اسم وجود دارد و من صدمین اسم خداوند را می دانم و آن " محبت " است. آنها از من می پرسند که تو از کجا این اسم را می دانی و من همیشه می گویم که تمام انجیل عهد جدید از "عشق و محبت" سخن می گوید. خداوند در نزدیک ما است و به ما آرامش می دهد و ما را کمک می کند و ما برای او مهم هستیم. 



یک دیدار دیگر از دوستان عربستانی خود برای شما می گویم، یکروز او کتاب مقدس خود را برداشت و به من گفت که نمی توانم این کتاب را با خود به خانه ببرم و باید به روستای خود که هشتاد کیلومتری اینجا هست بروم و این کتاب را در آنجا پنهان کنم. من همچنان با این دوستان عرب خود ارتباط دارم و تعدادی از آنها بخاطر فعالیت هایشان در معرض خطر می باشند. 
به نظر من تمامی انسان ها با ارزشند و اگر این گنجی را که خداوند به ما داده است در قلب خود داشته باشیم و قدرشناس باشیم می توانیم دست خداوند باشیم تا او از ما استفاده کند. هرچند که خداوند هیچکس را مجبور به کاری نمی کند و مانند یک شبان ما را راهنمایی می کند:
" خداوند شبان من است؛ محتاج به هیچ چیز نخواهم بود."( مزامیر، فصل بیست و سه، جمله یک)
در عهد جدید می توانیم در مورد پطرس بخوانیم که رهبر بزرگی برای کلیساهای مسیحیان ابتدایی شد و دلیلی که او به نزد مسیح آمد شخصی به نام "اندریاس" بود که برادر خود را نزد مسیح برد. ما نیز که در اینجا نشسته ایم می توانیم پطرس و یا اندریاس باشیم و این خیلی مهم است زیرا خداوند دوست دارد از فرد فرد ما استفاده کند.
ما می توانیم از پولس رسول در مورد ایماندار شدنش بیاموزیم که خود او تعریف می نماید:
" اغریپاس به پولس گفت: «اجازه داری ماجرا را بازگو کنی.» آنگاه پولس دست خود را دراز کرده به دفاع از خود پرداخت: «اعلیحضرتا، برای من باعث افتخار است که بتوانم در حضور شما به اتهاماتی که بر من وارد شده است جواب دهم و از خود دفاع کنم.  مخصوصا که می‌دانم شما با قوانین و آداب و رسوم یهود آشنا هستید، پس تمنا دارم با شکیبایی به عرایضم توجه بفرمایید:  «همانطور که یهودیان می‌دانند، من از کودکی به رسم یهود تربیت شده‌ام، اول در شهر خود طرسوس و بعد در اورشلیم، و مطابق آن هم زندگی کردم.  اگر ایشان بخواهند، می‌توانند سخنانم را تصدیق کنند که من همیشه یک فریسی خیلی جدی بوده و از قوانین و آداب و رسوم یهود اطاعت کرده‌ام.  ولی این همه تهمت که به من می‌زنند به این علت است که من در انتظار انجام آن وعده‌ای می‌باشم که خدا به اجداد ما داده است.  تمام دوازده قبیله اسرائیل نیز شبانه روز تلاش می‌کنند تا به همین امیدی برسند که من دارم، همین امیدی که، اعلیحضرتا، آن را در من محکوم می‌کنند.  اما آیا ایمان به زندگی پس از مرگ جرم است؟ آیا به نظر شما محال است که خدا بتواند انسان را پس از مرگ دوباره زنده کند؟ «من هم زمانی معتقد بودم که باید پیروان عیسای ناصری را آزار داد.  از این جهت، به دستور کاهنان اعظم، مسیحیان زیادی را در اورشلیم زندانی کردم. وقتی به مرگ محکوم می‌شدند، من نیز به ضد ایشان رأی موافق می‌دادم.  در همه کنیسه‌ها بارها مسیحیان را با زجر و شکنجه وادار می‌کردم به مسیح بد بگویند. شدت مخالفت من بقدری زیاد بود که حتی تا شهرهای دور دست نیز آنان را تعقیب می‌کردم.  » یکبار که در یک چنین مأموریتی، بسوی دمشق می‌رفتم و اختیارات تام و دستورات کاهنان اعظم نیز در دستم بود.  در بین راه نزدیک ظهر، اعلیحضرتا، از آسمان نور خیره کننده‌ای گرداگرد من و همراهانم تابید، نوری که از خورشید نیز درخشان‌تر بود.  وقتی همه ما بر زمین افتادیم، صدایی شنیدم که به زبان عبری به من می‌گفت: پولس! پولس! چرا اینقدر مرا آزار می‌دهی؟ با این کار، فقط به خودت لطمه می‌زنی «پرسیدم: آقا شما کیستید؟ «خداوند فرمود: من عیسی هستم، همان که تو او را اینقدر آزار می‌دهی.  حال، برخیز! چون به تو ظاهر شده‌ام تا تو را انتخاب کنم که خدمتگزار و شاهد من باشی. تو باید واقعه امروز و اموری را که در آینده به تو نشان خواهم داد، به مردم اعلام کنی.  و من از تو در برابر قوم خود و قوم‌های بیگانه حمایت خواهم کرد. بلی، می‌خواهم تو را نزد غیر یهودیان بفرستم، تا چشمان ایشان را بگشایی تا به حالت واقعی خود پی ببرند و از گناه دست کشیده، از ظلمت شیطان خارج شوند و در نور خدا زندگی کنند. و من گناهان ایشان را خواهم بخشید و آنان را به خاطر ایمانی که به من دارند، در برکات مقدسین سهیم خواهم ساخت.  «بنابراین، اعلیحضرتا، من از آن رویای آسمانی سرپیچی نکردم.  پس نخست به یهودیان در دمشق، اورشلیم و سرتاسر یهودیه و بعد به غیر یهودیان اعلام کردم که توبه نموده، بسوی خدا بازگشت کنند و با اعمال خود نشان دهند که واقعا توبه کرده‌اند.  بخاطر همین موضوع، یهودیان در خانه خدا مرا دستگیر نمودند و سعی کردند مرا بکشند.  اما به یاری خدا و تحت حمایت او تا امروز زنده مانده‌ام تا این حقایق را برای همه، کوچک و بزرگ، بیان کنم. پیغام من همان است که پیغمبران خدا و موسی به مردم تعلیم می‌دادند، که مسیح می‌بایست درد و رنج بکشد و اولین کسی باشد که پس از مرگ زنده شود تا به این وسیله، به زندگی یهود و غیر یهود روشنایی بخشد  ناگهان فستوس فریاد زد: «پولس تو دیوانه‌ای! تحصیلات زیاد مغز تو را خراب کرده است  اما پولس جواب داد: «عالیجناب فستوس، من دیوانه نیستم. آنچه می‌گویم عین حقیقت است.  خود پادشاه نیز این امور را می‌دانند. من بسیار روشن و واضح سخن می‌گویم، چون خاطر جمع هستم که پادشاه با تمام این رویدادها آشنا می‌باشند، زیرا هیچیک از آنها در خفا صورت نگرفته است.  ای اغریپاس پادشاه، آیا به پیغمبران خدا ایمان دارید؟ البته که دارید...»  پادشاه حرف او را قطع کرد و گفت: «آیا به این زودی می‌خواهی مرا متقاعد کنی که مسیحی شوم؟» پولس جواب داد: «دیر یا زود، از خدا می‌خواهم که نه فقط شما بلکه تمام کسانی که در اینجا حاضرند، مانند من مسیحی شوند، اما نه مسیحی زندانی  آنگاه پادشاه، فرماندار، برنیکی و سایرین برخاستند و از تالار دادگاه بیرون رفتند.  هنگامی که در این مورد با یکدیگر مذاکره نمودند، به توافق رسیده، گفتند: «این مرد کاری نکرده است که سزاوار مرگ یا حبس باشد.»(اعمال رسولان، فصل بیست و شش)
پولس برای آنها تعریف کرد که قبل از ملاقات مسیح چگونه بوده و چه رفتاری با مسیحیان داشت و بعد از ملاقات مسیح چگونه تغییر کرد. 


مورد مهم دیگری که می خواهم به عنوان سخن پایانی خود بگویم اینست که ما می دانیم که برای مسیح، دعا کردن کار مهمی بود و او همیشه برای دعا کردن به جای خلوتی می رفت تا تنها باشد و بتواند با خداوند تنها سخن بگوید زیرا از این طریق قدرت می گرفت. می خواهم شخصی بنام "هودسن تیلور" Hudson Taylor)) رابه شما معرفی کنم. وقتی اوبه مسیح ایمان آورد برای بشارت به چین رفت و از طریق او تعداد زیادی به مسیح ایمان آوردند. هودسن در انگلیس زندگی می کرد و زمانی که جوان بود مانند پدر و مادر خود به مسیح ایمان نداشت در هفده سالگی به ناراحتی روحی دچار شد. روزی که در خانه تنها بود و مادر او نیز در فاصله بسیار دوری از خانه قرار داشت کتابی از کتابخانه مادر خود برداشت و شروع به خواندن آن کرد و خیلی سریع جذب آن شد. او دریافت که خداوند بی نهایت مهربان است و دوست داشت از طریق خداوند برای بیماری خود کمک بگیرد. او به خواندن و خواندن ادامه داد و دریافت که به پدر و مادر خود آزار رسانده است و از این بابت قلبش به درد آمد زیرا او تا آن زمان واقعن خدا را نشناخته بود. او در مقابل خداوند زانو زد و طلب بخشش کرد تا خداوند به زندگی او بیاید. بار سنگینی که بر روی دوش او بود برداشته شد و تاریکی زندگی او به روشنایی تبدیل شد و بخواست خداوند تغییر کرد. بعد از ده روز مادر او به خانه برگشت و هودسن دوان دوان خود را به مادر رساند تا در را باز کند و برای او بگوید که چه اتفاقی برای او افتاده است. او به مادر خود گفت که من برای تو خبرهای خوشی دارم. مادر هودسن او را بغل کرد و به او گفت " پسرم می دانم ". من از ده روز پیش می دانم که چه اتفاقی برای تو افتاده است. من تصمیم گرفته بودم که در مقابل خداوند برای تو زانو بزنم و دعا کنم و در هنگام دعا کردن دریافتم که اتفاقی برای تو افتاده است و قدرت دعا را دریافتم و هیچوقت نمی توانم آنرا فراموش کنم. به نظر من اکثر ما قدرت دعا را کشف کرده ایم.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر