![]() |
بنکت ساموئل فورش بری (Bengt Samuelforsberg) |
امروز من چند جمله از انجیل یوحنا، فصل چهار را
برای شما انتخاب کردم. " وقتی خداوند ما،
عیسی مسیح فهمید که فریسیها شنیدهاند او بیشتر از یحیی مردم را غسل تعمید میدهد
و شاگرد پیدا میکند، از یهودیه به جلیل بازگشت. (درواقع شاگردان عیسی مردم را غسل
میدادند، نه خود او) برای
رفتن به جلیل، لازم بود عیسی از «سامره» بگذرد. سر راه، نزدیک دهکده «سوخار» به
«چاه یعقوب» رسید. این چاه در زمینی است که یعقوب به پسر خود یوسف داده بود. عیسی
از رنج سفر خسته و از گرمای آفتاب تشنه، کنار چاه نشست. ظهر بود و شاگردان او
برای خرید خوراک به ده رفته بودند. در همین وقت، یکی از زنان سامری سر چاه آمد تا
آب بکشد. عیسی از او آب خواست. زن
تعجب کرد که یک یهودی از او آب میخواهد، زیرا یهودیان با تنفری که از سامریها
داشتند، با آنان حتی سخن نمیگفتند، چه رسد به اینکه چیزی از آنان بخواهند؛ و زن
این مطلب را به عیسی گوشزد کرد. عیسی
جواب داد: «اگر میدانستی که خدا چه هدیه عالی میخواهد به تو بدهد و اگر میدانستی
که من کیستم، آنگاه از من آب حیات میخواستی.» زن گفت: «تو که دلو و طناب نداری
و چاه هم که عمیق است؛ پس این آب حیات را از کجا میآوری؟ مگر
تو از جد ما یعقوب بزرگتری؟ چگونه میتوانی آب بهتر از این به ما بدهی، آبی که
یعقوب و پسران و گله او از آن مینوشیدند؟» عیسی
جواب داد: «مردم با نوشیدن این آب، باز هم تشنه میشوند. ولی کسی که از آبی که من میدهم بنوشد، ابدا تشنه نخواهد شد، بلکه
آن آب در وجودش تبدیل به چشمهای جوشان خواهد شد و او را به زندگی جاوید خواهد
رساند.» زن گفت: «آقا، خواهش میکنم قدری
از آن آب به من بدهید تا دیگر تشنه نشوم و مجبور نباشم هر روز این راه را بیایم و
برگردم.» ولی عیسی فرمود: «برو شوهرت را
بیاور.» زن جواب داد: «شوهر ندارم.» عیسی
فرمود: «راست گفتی. تا بحال پنج بار شوهر کردهای، و
این مردی که اکنون با او زندگی میکنی، شوهر تو نیست. عین حقیقت را گفتی!» زن که مات و مبهوت مانده بود،
گفت: «آقا، آیا شما پیامبرید!» و بلافاصله موضوع گفتگو را عوض
کرد و گفت: «چرا شما یهودیها اینقدر اصرار دارید که فقط اورشلیم را محل پرستش خدا
بدانید، در صورتی که ما سامریها مثل اجدادمان این کوه را محل عبادت میدانیم؟» عیسی
جواب داد: «ای زن حرفم را باور کن. زمانی میرسد که برای پرستش «پدر»، نه به این
کوه رو خواهیم آورد و نه به اورشلیم. شما سامریها درباره کسی که میپرستید
چیزی نمیدانید اما ما یهودیها او را میشناسیم، زیرا نجات بوسیله یهود به این
دنیا میرسد. اما زمانی میآید، و در واقع
همین الان است، که پرستندگان واقعی، «پدر» را به روح و راستی پرستش خواهند کرد.
«پدر» طالب چنین پرستندگانی هست. زیرا خدا روح است، و هر که
بخواهد او را بپرستد، باید به روح و راستی بپرستد.» زن گفت: «من میدانم که مسیح به
زودی میآید. شما یهودیها هم این را قبول دارید و وقتی او بیاید همه مسایل را
برای ما روشن خواهد کرد.» عیسی فرمود: «من همان مسیح هستم!» در همین وقت، شاگردان عیسی از
راه رسیدند و وقتی دیدند او با یک زن گفتگو میکند، تعجب کردند، ولی هیچیک از
ایشان جرأت نکرد بپرسد چرا با او صحبت میکند. آنگاه زن کوزه خود را همانجا
کنار چاه گذاشت و به ده بازگشت و به مردم گفت« بیایید مردی را ببینید که هر چه تا
بحال کرده بودم، به من بازگفت. فکر نمیکنید او همان مسیح باشد؟» پس
مردم از ده بیرون ریختند تا عیسی را ببینند. در این میان، شاگردان اصرار میکردند
که عیسی چیزی بخورد. ولی عیسی به ایشان گفت:
«من خوراکی دارم که شما از آن خبر ندارید.» شاگردان از یکدیگر
پرسیدند: «مگر کسی برای او خوراک آورده است؟» عیسی
فرمود: خوراک من این است که خواست خدا را بجا آورم و کاری را که بعهده من گذاشته
است انجام دهم. آیا فکر میکنید وقت
برداشت محصول چهار ماه دیگر، در آخر تابستان است؟ نگاهی به اطرافتان بیندازید تا
ببینید که مزرعههای وسیعی از جانهای مردم برای درو آماده است. دروگران مزد خوبی میگیرند تا این محصول را در
انبارهای آسمانی ذخیره کنند. چه برکت عظیمی نصیب کارنده و درو کننده میشود! این مثل، اینجا هم صدق میکند که دیگران کاشتند
و ما درو کردیم. من شما را میفرستم تا
محصولی را درو کنید که زحمت کاشتنش را دیگران کشیدهاند. زحمت را دیگران کشیدهاند
و محصول را شما جمع میکنید!» آن زن به هر که در آن ده میرسید،
سخنان عیسی را بازگو میکرد و میگفت: «این شخص هر چه در عمرم کرده بودم، به من
بازگفت!» از این جهت، بسیاری از سامریها به عیسی ایمان آوردند. وقتی
آنان بر سر چاه آب نزد عیسی آمدند، خواهش کردند که به ده ایشان برود. عیسی نیز رفت
و دو روز با ایشان ماند. در
همین دو روز، بسیاری به پیغام او گوش دادند و به او ایمان آوردند. آنگاه به آن زن گفتند: «ما دیگر فقط بخاطر سخنان
تو به او ایمان نمیآوریم، زیرا خودمان پیغام او را شنیدهایم و ایمان داریم که او
نجات دهنده جهان است.»"
( انجیل یوحنا، فصل چهار، جمله یک تا چهل و دو)
در ابتدا می خواهم سئوالی از شما بپرسم و نیازی نیست که حتمن جواب بدهید؛ این زن
سامری که در اینجا از او سخن گفته شده چه ارتباطی با ما مهاجرین دارد؟ آیا او هم
مانند ما مهاجر بود؟ آیا مانند رومانی های(گدایانی که از کشور رومانی آمده اند) بود
که در خیابان ها گدایی می کنند؟ به نظر شما چه ارتباطی بین شما و این زن سامری
وجود دارد؟ وقتی که از این جلسه خارج شدید و به بیرون رفتید لطفن در مورد این
سئوالی که از شما کردم فکر کنید.
این زن یک سامری بود که در آن زمان یهودی ها با آنها بد بودند زیرا با یهودی ها و
قوم اسراییل نسبتی نداشتند و از چند قوم مختلف تشکیل شده بودند. سامری ها دین،
مذهب، آداب و رسوم مخصوص خود را داشتند. شما به عنوان مهاجر و یا پناهنده به این
کشور آمده اید و سوئدی ها به عنوان یک مهاجر به شما نگاه می کنند. شما به سوئد
آمده اید زیرا نیاز و یا احتیاجی داشته اید، شاید تحت فشار و تعقیب و یا در جستجوی
یک آینده جدیدی بوده اید که امکان رسیدن به آن در کشور و زادگاهتان میسر نبود. زن
سامری با کسی ملاقات می نماید که آمادگی برای دیدار او نداشت. در جمله های نخست
نوشته شده که او به سمت چاه آب رفت و مسیح نیز در آنجا حضور داشت و از راه طولانی
به آنجا آمده بود و خسته بود. این زن برای بردن آب می آید و یک مرد را در آنجا می بیند
و این مرد شروع به صحبت با او می نماید. زن سامری از اینکار شوکه می شود و نمی
تواند باور کند زیرا در آن زمان یک مرد اجازه نداشت تا با یک زن صحبت نماید و این
کار خوبی نبود و از این بدتر اینکه مسیح به آن زن می گوید که به من آب بده تا
بنوشم! مسیح تشنه بود و آن زن از او سئوال کرد که تو یهودی هستی و چگونه با من که
یک سامری هستم صحبت می نمایی؟ آن زن بیشتر متعجب می شود زیرا مسیح به او می گوید: «اگر
میدانستی که خدا چه هدیه عالی میخواهد به تو بدهد و اگر میدانستی که من کیستم،
آنگاه از من آب حیات میخواستی». این زن سامری نیاز و احتیاجی داشت که در وسط روز به
کنار چاه آب بیاید و او به مسیح می گوید که تو وسیله ای برای کشیدن آب از چاه
نداری و من چگونه می توانم به تو آب بدهم. این سوال برای آن زن بوجود می آید که یعنی
آن مرد ( مسیح) از یعقوب بزرگتر است زیرا مسیح می گوید هرکس از این آب بنوشد تشنه
خواهد شد و هر کس از آبی که من می دهم بنوشد دیگر تشنه نخواهد شد. آن زن به خود می
گوید که خوب شد، چون با این آب دیگر نیاز نخواهم داشت که هر روز این راه را برای
بردن آب به اینجا بیایم؛ در حقیقت او به دنبال راهی بود تا نیاز هر روز خود را
برطرف نماید. اما این زن متوجه معنوی بودن کلامی که مسیح می گفت نمی شد و به مسیح
می گوید که آب را به من بده اما مسیح در مورد آب و نیاز روزانه صحبت نمی کرد. مسیح
از او می خواهد که همسر خود را بیاورد که آن زن به او می گوید که همسری ندارد و
مسیح نیز اتفاقات زندگی او را برایش یادآوری می کند و زن شوکه می شود. آن زن از
شرایط بد خود اطلاع داشت و به همین دلیل زمان ظهر را برای بردن آب انتخاب کرده بود
زیرا می دانست که در آن زمان بدلیل گرما کسی برای بردن آب به آنجا نمی آید. سپس آن
زن به مسیح گفت آیا تو پیغمبر هستی و بعد از آن گفتگوی آنها عمیق تر می شود و دو
مذهب در مقابل هم قرار می گیرند و زن می گوید: پدرو مادر های ما می گویند که این
کوه محل پرستش خداوند است در حالی که شما یهودی ها اورشلیم را محل پرستش می دانید.
زمانی که شما عزیزان در کشور خود زندگی می کردید پدر و مادر به شما می گفتند که
خدا چیست و چگونه است و وقتی که به سوئد آمده اید مسیحی ها به شما می گویند که خدا
چگونه است و اکنون نیز این زن سامری مانند شما می خواهد واقعیت را بداند و می پرسد
که ما باید خداوند را در این کوه ستایش کنیم و یا در اورشلیم. شاید شما هم که به
اینجا آمدید و با مذهب دیگری روبرو شده اید این سئوال را از خود کرده باشید که
کدام یک از اینها واقعت دارد؟ خدای مسلمانان درست است یا خدایی که مسیحیان می
پرستند؟
مسیح این بار عمیق تر می شود و می گوید:
«ای زن حرفم را باور کن. زمانی میرسد که برای پرستش
«پدر»، نه به این کوه رو خواهیم آورد و نه به اورشلیم. شما سامریها درباره کسی که میپرستید چیزی نمیدانید اما ما
یهودیها او را میشناسیم، زیرا نجات بوسیله یهود به این دنیا میرسد."
وقتی من در امریکای لاتین بزرگ می شدم
و رشد می کردم، روزی پدرم که کشیش بود به من گفت که می خواهیم دعا کنیم، همینطور
که شما اینجا نشسته اید ما هم نشسته بودیم و زانو زده بودیم. مسیحی های دیگری نیز
آمدند که آنها نیز روش زانو زدن و دعا کردنشان با ما فرق داشت. آنها به ما گفتند
که شما اشتباه می کنید و هیچگاه نباید در هنگام دعا پشت خود را به صلیب بکنید، اینگونه
به خداوندمان بی احترامی می نمایید. به نظر شما حرف آنها درست بود و اینکه ما در
اشتباه بودیم یا آنها؟ من می خواهم به شما بگویم که هیچکدام. عیسای مسیح به ما
آداب و رسوم دیگری را نشان داد. اگر ما بخواهیم در مورد ایمان مسیحیت صحبت کنیم
شما می توانید به کلیسا های مختلف بروید و هر کدام از آنها آداب و رسوم خود را
دارند و برای آن هم توضیحی دارند که چرا آنرا انجام می دهند. باز هم برای شما
تکرار می کنم که هیچکدام از این آداب و رسوم نه غلط است و نه درست همانطور که مسیح
می گوید نه کوه و نه اورشلیم. در امریکای لاتین زن ها و مرد ها مانند شما که اکنون
در کنار هم نشسته اید نمی توانند بنشینند، یک طرف کلیسا برای زن ها و نصف دیگر
برای مردان بود. یکی از همکاران من که کار او بشارت بود با همسر خود به آنجا آمد بود
و زن و شوهر هر دو در محل مردان نشستند. خدمتگذار کلیسا آمد و به آنها گفت که
ببخشید، شما نمی توانید با هم در اینجا بنشینید. آن مرد پرسید که چرا نمی توانیم؟
خدمتگذار جواب داد که این آداب و عادت ما است و آن مرد گفت که خلقت خداوند را
نباید از یکدیگر جدا نماییم و به نشستن خود همراه همسرش ادامه داد. امیدوارم که
متوجه سخنان من شده و مطلب را درک کرده باشید، عیسای مسیح نه کوه و نه اورشلیم را
محل پرستش خداوند می دانست و می خواست چیز دیگری به ما بگوید و آن اینست که خداوند
را باید با قدرت روحش پرستش نماییم و خداوند پدر، این پرستش را از ما می خواهد. به
این فکر کنید که خداوند همه دنیا را می نگرد و از آن نگهداری می کند و او می داند
که ما بعد از ظهر شنبه در کلیسای پینکس جمع شده ایم و او ما را راهنمایی می کند و
هیچگاه به زانو زدن و پشت کردن و اشتباه سرود خواندن.... نگاه نمی کند، او به این
مسائل جزئی کاری ندارد و به قلب ما می نگرد و به همین دلیل پولس رسول می گوید که بدن
ما معبد خداوند است. در واقع کلیسای پینکس یک معبد نیست و جایی است که ما در آن
جمع می شویم. خداوند قلب های ما را جستجو می کند و این برای خداوند مهم است. ما می
توانیم همه آداب و رسوم های خود را داشته باشیم، هرچند که بعضی مواقع این رسوم ما را می بندد؛ اجازه بدهید که قلب های ما برای
خداوند باز بشود تا بتوانیم کلام او را دریافت نماییم.
به آنجا می رسیم که زن کوزه آب را می گذارد و دوان دوان به شهر باز می گردد و به
مردم می گوید که بیایید، بیایید و خود ببینید مردی را که همه چیز را به من گفت.
آیا مسیح همه چیز را به آن زن گفته بود؟ البته که خیر . او در مورد همسر و چند چیز
دیگر با او صحبت کرده بود اما آن زن دریافته بود که او واقعیت بزرگی را به او گفته
بود که همه چیز بود. شاید برای شما هم به همین صورت باشد و وقتی آزادی را از
خداوند دریافت کردید به همگان بگویید که بیایید و این مسیح را که به من کمک کرده
را بنگرید.
همانگونه که گفتم آن زن برای یک نیاز به آن چاه آمده بود اما چیزی را پیدا کرد که
انتظار آن را نداشت. شاید شما هم شبیه آن زن سامری باشی؛ به اینجا آمدی برای اینکه
نیاز، مشکل و یا موقعیت بدی داشتید و برای جستجو آمدید تا مشکل خود را برطرف نمایید
و در این جستجو مسیح را ملاقات کردید و چیز بهتری را دریافت نمودید. من می خواهم
در پایان سخنانم بگویم که وقتی مسیح را در قلب خود دریافت می نمایید خیلی از آداب
و رسوم را کنار می گذاری. قلب و درونت را برای خداوند باز کن و با روح و واقعیت او
را دریاب و این آزادی، آرامش و واقعیتی را که دریافت کردی روز به روز تازه تر کن.
خداوند را نه فقط در اینجا، نه فقط در یکشنبه ها بلکه همیشه و همیشه قدردان باش و
عبادت کن.
دعا می کنیم:
- خداوندا سپاس تورا برای فیض و عشقت.
- خداوندا سپاس تورا زیرا روح تو خیلی از افراد این گروه را لمس کرد.
- خداوندا فرد فرد این عزیزان را به حقیقت واقعی راهنمایی کن.
- خداوندا این قدرت را به ما بده که آداب و رسوم پاهای ما را نبندد و در روح تو
آزاد باشیم تا ستایشت نماییم و نامت را جلال دهیم. آمین.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر