![]() |
| کشیش هارلد ایدیرینگ |
خیلی خوشحالم از اینکه امروز در کنار شما هستم. درسال های دور، زمانی که من هجده سال سن داشتم،
قانون خدمت سربازی مثل امروز نبود و همه مردها باید به سربازی می رفتند و اجباری
بود. در سربازی من دوست داشتم که همیشه با اسلحه تیراندازی بکنم و به همین دلیل
مجبور شدم که به روانشناس مراجعه کنم. روانشناس گفت که با این شرایط دیگر نمی
توانم به خدمت سربازی ادامه بدهم و به همین دلیل من را به قسمت دیگری انتقال
دادند. من را به قسمت کنترل برق انتقال دادند به همین دلیل باید دوره آموزشی را طی
می کردم. من به همراه سی و شش نفر دیگر برای دیدن دوره آموزشی به شهر "اوربورو"
رفتیم. ما در ابتدا و قبل از شروع دوره آموزشی معاینه پزشکی شدیم. ما سی و هفت نفر بودیم که برای آزمایش خون در یک
صف ایستاده بودیم و من تقریبن جزو نفرات آخر بودم. من و نفر بعدی که خیلی هم از من
بلندتر بود آستین های خود را بالا زده بودیم و بر روی صندلی نشسته بودیم تا از ما
خون بگیرند. پس از اتمام کار و زمانی که ایستادم تا از آنجا خارج شوم بعد از چند قدم افتادم. برای نفر بعد از من که بلندتر
و قوی تر بود نیز همین اتفاق افتاد و پرستار به ما گفت که همیشه کسانی بلندترند،
ضعیف تر نیز هستند. من اکنون نیز همین حس را دارم و احساس می کنم از دیگران ضعیف
تر و کوچکترهستم اما با این حال فکر می کنم که خداوند چیزی را در من قرار داده تا
با شما تقسیم نمایم.
می خواهم قسمتی از کتاب مقدس که برای من خیلی مهم است را با یکدیگر بخوانیم. البته
همه این کتاب مهم است و به شما پیشنهاد می کنم که آنرا بخوانید و کلام خداوند را
مطالعه کنید. وقتی من و یا شما کلام خداوند را می خوانیم در قلب و افکار ما اتفاقی
می افتد.
" برادران عزیز، اگر به خود که برای پیروی از مسیح
دعوت شدهاید نگاه کنید، پی خواهید برد که اکثر شما از نظر دنیوی حکیم و قدرتمند و
ثروتمند نیستید. درعوض،
خدا عمدن اشخاصی را برگزیده، که مانند شما
در نظر مردم دنیا، نادان و ضعیف هستند، تا از این راه آنانی را که دانا و قدرتمند
به حساب میآیند، شرمگین سازد. خدا
افرادی را انتخاب کرده که طبق معیارهای دنیا از طبقات
پایین و مطرود جامعه هستند. بلی، خدا همان کسانی را برگزیده که دنیا ایشان را هیچ
میانگارد، تا نشان دهد آنانی که مهم و بزرگ بنظر میآیند، هیچ هستند.( اول
قرنتیان، فصل اول، جمله بیست و شش تا بیست و هشت)
شاید انسان های قوی به خداوند نیازی نداشته باشند
اما من شدیدن به کاری که مسیح بر روی صلیب انجام داد نیازمندم. وقتی انسان خود را
ضعیف و نیازمند حس می نماید، زانوی خود را در مقابل صلیب عیسای مسیح خم کرده و از
او می خواهد تا گناهانش را ببخشد و توبه اش را بپذیرد. خداوند با این کار قلب های
ضعیف ما را به قلب های زنده که هدیه ای از اوست تغییر می دهد و اینکار با قدرت
شخصی من امکان پذیر نیست. وقتی کسی به مسیح ایمان آورد باید اقرار نماید که ضعیف و
کوچک است و به تنهایی نمی تواند همه چیز را اداره نماید. به نظر من در این دنیا
مهم نیست که انسان بزرگ و قوی باشد زیرا در ملکوت خداوند این ضعیف ها و کوچک ها هستند
که انتخاب می شوند. اگر خود را ضعیف و کوچک حس می نمایی این هدیه ای از طرف خداوند
است زیرا می خواهد از تو استفاده نماید و در حقیقت من و شما وسیله خداوند هستیم.
من داستانی در مورد نوازنده بسیار حرفه ای
که ویلون می نواخت شنیدم. در یکی از اجراهای او، زمانی که می خواست ساز خود را کوک
نماید، ناگهان یکی از سیم های ساز پاره شد. بعد از مدتی سیم دیگری نیز پاره شد و
از چهار سیم ساز فقط دوتای آن باقی مانده بود. او با همان دو سیم باقی مانده بقدری
زیبا نواخت که همه حاضران شگفت زده شدند و این موسیقی بری آنها بهترین اجرا بود.
شاید با نگاه کردن به زندگی خود در این فکر هستی که بارها و بارها قسمتی از آن
خراب شده است. اما با قرار دادن زندگی خود در دستان عیسای مسیح دقیقن همانند آن
نوازنده ویلون می باشید که تنها با دو سیم می نواخت. خداوند می تواند به
راه های مختلف از تو استفاده نماید زیرا با قراردادن
خود در دستان خداوند این اجازه به او داده می شود.
"یوشع" کار بسیار زیبایی انجام داد، او بیشتر وقت
خود را با موسی بود. زمانی که موسی با خداوند سخن می گفت او در گوشه ای ایستاده
بود و گوش می کرد زیرا او می خواست یاد بگیرد. اگر تو نیز کسی را می شناسی که با
خداوند رابطه دارد و سخن می گوید، بنشین و گوش کن زیرا بخاطر نزدیکی او با خداوند،
برای تو نیز اتفاقی خواهد افتاد. یوشع آرزو می کرد که همانند موسی با خداوند رابطه
داشته باشد. یوشع یک انسان معمولی بود، دقیقن مانند شما و من، با افکاری مانند ما
و من فکر نمی کنم که او انسان قوی بود اما او می خواست در راه خداوند خدمت نماید.
خداوند با یوشع سخن می گوید:
" همانطور
که با موسی بودم با تو نیز خواهم بود تا در تمام عمرت کسی نتواند در برابر تو
مقاومت کند. تو را هرگز ترک نمیکنم و تنها نمیگذارم." ( یوشع، فصل یک، جمله
پنج)
خداوند همانگونه که با موسی بود با یوشع نیز بود و به او گفت تو را تنها نمی
گذارم و رها نمی کنم پس قوی باش؛ من می خواهم در تمامی مراحل با تو باشم. این رابطه
می تواند شامل شما و من و همه انسان ها نیز باشد. اگر تا اکنون قلب خود را برای عیسای مسیح باز نکرده ای، او در
پشت در ایستاده است و در می زند و اجازه ورود از تو می خواهد.
" عیسی وارد اریحا شد تا از آنجا راه خود را بسوی اورشلیم ادامه دهد. در اریحا شخص ثروتمندی زندگی میکرد، به نام «زکی» که رئیس مأمورین باج و خراج بود؛ او میخواست عیسی را ببیند، اما بسبب ازدحام مردم نمیتوانست، چون قدش کوتاه بود. پس جلو دوید و از درخت چناری که در کنار راه بود، بالا رفت تا از آنجا عیسی را ببیند. وقتی عیسی نزدیک درخت رسید، به بالا نگاه کرد و او را بنام صدا زد و فرمود: «زکی، بشتاب و پایین بیا! چون میخواهم امروز به خانه تو بیایم و مهمانت باشم». زکی با عجله پایین آمد و با هیجان و شادی، عیسی را به خانه خود برد. تمام کسانی که این واقعه را دیدند، گله و شکایت سر داده، با ناراحتی میگفتند: «او مهمان یک گناهکار بدنام شده است». اما زکی در حضور عیسای خداوند ایستاد و گفت: «سرور من، اینک نصف دارایی خود را به فقرا خواهم بخشید، و اگر از کسی مالیات اضافی گرفته باشم، چهار برابر آن را پس خواهم داد». عیسی به او فرمود: «این نشان میدهد که امروز نجات به اهل این خانه روی آورده است. این مرد، یکی از فرزندان ابراهیم است که گمراه شده بود. من آمدهام تا چنین اشخاص را بیابم و نجات بخشم»." (انجیل لوقا، فصل نوزده، جمله یک تا ده)
"زکی" برای کسانی که آن کشور را اشغال کرده بودند کار می کرد، او باجگیر و مامور دریافت مالیات از مردم بود. زکی قد کوتاهی داشت و مالیات را بیشتر از اندازه می گرفت و در جیب خود می گذاشت و همه مردم از او نفرت داشتند. وقتی مسیح می خواست از آنجا عبور نماید، مردم از دو طرف ایستاده بودند و چون زکی قد کوتاهی داشت از درختی بالا رفت تا بتواند بخوبی مسیح را ببیند. او در مورد مسیح زیاد شنیده بود و به همین علت خیلی دوست داشت مسیح را ببیند. وقتی که مسیح می آید، در کنار درختی که زکی بر بالای آن رفته بود می ایستد و به او می گوید که پایین بیا. مسیح حتا اسم او را می دانست و او را به نام صدا می زند. عیسای مسیح همه چیز را در مورد شما و من می داند. او می داند که ما در کجا زندگی می کنیم و حتا دوست داریم که در کجا زندگی نماییم، او فکرهای ما را نیز می خواند. او به زکی می گوید که عجله کن و پایین بیا زیرا من می خواهم به خانه تو بیایم. زکی می توانست بگوید که امروز نه زیرا می خواهم خانه خود را برای آمدن تو نظافت و مرتب نمایم تا فردا یا یک روز دیگر بیایی. اتفاقی که در زکی می افتد اینست که او پول های زیادی از دیگران گرفته بود و به مسیح می گوید که می خواهد نیمی از دارایی های خود را به فقرا بدهد و اگر پول بیشتری از کسی دریافت کرده، چهار برابر آنرا به او باز خواهد پرداخت. چه اتفاقی برای زکی که یک باجگیر است افتاده است؟ او قلب خود را برای مسیح باز کرده است. دیگر پول و طلا برای او اهمیتی نداشت و با توجه به اینکه او می توانست از داشته های خود لذت بسیاری ببرد اما اتفاق مهمی در قلب زکی رخ داده بود و او قلب جدیدی دریافت کرده بود. او با قلب جدید خود انسان ها را به گونه دیگری می دید. او در گذشته فقط خود را می دید و همه چیز را فقط برای خود می خواست اما با دیدار مسیح دیگر همه انسان ها، حتا فقیران و نیازمندان برای او اهمیت داشتند. این بهترین اتفاقی است که می تواند برای هر انسانی رخ دهد و بلافاصله خداوند برکتی برای آن منطقه فرستاد. من این قسمت از انجیل را خیلی دوست دارم زیرا این مورد اتفاق افتاد و اکنون و امروز نیز اتفاق می افتد. چیزهایی که در گذشته برای من و شما بسیار مهم بود اکنون دیگر مهم نیست و مهمترین چیز عیسای مسیح است. مسیح می گوید که "بده" زیرا داده خود را پس خواهی گرفت. زکی با پذیرفتن مسیح چیز بهتری را دریافت کرد و دیگران نیز می توانستند این اتفاق را ببینند. عیسای مسیح می تواند در زندگی تو نیز این کار را انجام بدهد، او می خواهد به خانه شما و من بیاید و فقط ما را در کلیسا ملاقات نکند، او می خواهد در تمام زندگی همراه ما باشد.
" اطمینان دارم خدا که این عمل نیکو را در شما آغاز نمود، شما را یاری خواهد داد تا در فیض او رشد کنید تا به هنگام بازگشت عیسی مسیح، کار او در شما تکمیل شده باشد. "( فیلیپیان، فصل یک، جمله شش)
" عیسی وارد اریحا شد تا از آنجا راه خود را بسوی اورشلیم ادامه دهد. در اریحا شخص ثروتمندی زندگی میکرد، به نام «زکی» که رئیس مأمورین باج و خراج بود؛ او میخواست عیسی را ببیند، اما بسبب ازدحام مردم نمیتوانست، چون قدش کوتاه بود. پس جلو دوید و از درخت چناری که در کنار راه بود، بالا رفت تا از آنجا عیسی را ببیند. وقتی عیسی نزدیک درخت رسید، به بالا نگاه کرد و او را بنام صدا زد و فرمود: «زکی، بشتاب و پایین بیا! چون میخواهم امروز به خانه تو بیایم و مهمانت باشم». زکی با عجله پایین آمد و با هیجان و شادی، عیسی را به خانه خود برد. تمام کسانی که این واقعه را دیدند، گله و شکایت سر داده، با ناراحتی میگفتند: «او مهمان یک گناهکار بدنام شده است». اما زکی در حضور عیسای خداوند ایستاد و گفت: «سرور من، اینک نصف دارایی خود را به فقرا خواهم بخشید، و اگر از کسی مالیات اضافی گرفته باشم، چهار برابر آن را پس خواهم داد». عیسی به او فرمود: «این نشان میدهد که امروز نجات به اهل این خانه روی آورده است. این مرد، یکی از فرزندان ابراهیم است که گمراه شده بود. من آمدهام تا چنین اشخاص را بیابم و نجات بخشم»." (انجیل لوقا، فصل نوزده، جمله یک تا ده)
"زکی" برای کسانی که آن کشور را اشغال کرده بودند کار می کرد، او باجگیر و مامور دریافت مالیات از مردم بود. زکی قد کوتاهی داشت و مالیات را بیشتر از اندازه می گرفت و در جیب خود می گذاشت و همه مردم از او نفرت داشتند. وقتی مسیح می خواست از آنجا عبور نماید، مردم از دو طرف ایستاده بودند و چون زکی قد کوتاهی داشت از درختی بالا رفت تا بتواند بخوبی مسیح را ببیند. او در مورد مسیح زیاد شنیده بود و به همین علت خیلی دوست داشت مسیح را ببیند. وقتی که مسیح می آید، در کنار درختی که زکی بر بالای آن رفته بود می ایستد و به او می گوید که پایین بیا. مسیح حتا اسم او را می دانست و او را به نام صدا می زند. عیسای مسیح همه چیز را در مورد شما و من می داند. او می داند که ما در کجا زندگی می کنیم و حتا دوست داریم که در کجا زندگی نماییم، او فکرهای ما را نیز می خواند. او به زکی می گوید که عجله کن و پایین بیا زیرا من می خواهم به خانه تو بیایم. زکی می توانست بگوید که امروز نه زیرا می خواهم خانه خود را برای آمدن تو نظافت و مرتب نمایم تا فردا یا یک روز دیگر بیایی. اتفاقی که در زکی می افتد اینست که او پول های زیادی از دیگران گرفته بود و به مسیح می گوید که می خواهد نیمی از دارایی های خود را به فقرا بدهد و اگر پول بیشتری از کسی دریافت کرده، چهار برابر آنرا به او باز خواهد پرداخت. چه اتفاقی برای زکی که یک باجگیر است افتاده است؟ او قلب خود را برای مسیح باز کرده است. دیگر پول و طلا برای او اهمیتی نداشت و با توجه به اینکه او می توانست از داشته های خود لذت بسیاری ببرد اما اتفاق مهمی در قلب زکی رخ داده بود و او قلب جدیدی دریافت کرده بود. او با قلب جدید خود انسان ها را به گونه دیگری می دید. او در گذشته فقط خود را می دید و همه چیز را فقط برای خود می خواست اما با دیدار مسیح دیگر همه انسان ها، حتا فقیران و نیازمندان برای او اهمیت داشتند. این بهترین اتفاقی است که می تواند برای هر انسانی رخ دهد و بلافاصله خداوند برکتی برای آن منطقه فرستاد. من این قسمت از انجیل را خیلی دوست دارم زیرا این مورد اتفاق افتاد و اکنون و امروز نیز اتفاق می افتد. چیزهایی که در گذشته برای من و شما بسیار مهم بود اکنون دیگر مهم نیست و مهمترین چیز عیسای مسیح است. مسیح می گوید که "بده" زیرا داده خود را پس خواهی گرفت. زکی با پذیرفتن مسیح چیز بهتری را دریافت کرد و دیگران نیز می توانستند این اتفاق را ببینند. عیسای مسیح می تواند در زندگی تو نیز این کار را انجام بدهد، او می خواهد به خانه شما و من بیاید و فقط ما را در کلیسا ملاقات نکند، او می خواهد در تمام زندگی همراه ما باشد.
" اطمینان دارم خدا که این عمل نیکو را در شما آغاز نمود، شما را یاری خواهد داد تا در فیض او رشد کنید تا به هنگام بازگشت عیسی مسیح، کار او در شما تکمیل شده باشد. "( فیلیپیان، فصل یک، جمله شش)
کسی
که کار خوب را آغاز می نماید باید آنرا به پایان برساند، او بهترین چیز را در ما
آغاز نمود و می خواهد که کامل نماید. ما راه رفتن با مسیح را آغاز کرده ایم و شاید
نتوانیم به تنهایی کاری انجام دهیم اما با عیسای مسیح می توانیم. او کارهای خوب را
در زندگی تو من شروع کرده است و می خواهد آنرا کامل نماید، او هرگز خسته نمی شود.
مسیح آرزو دارد که در همه زمان ها با من و شما باشد، در تمام شبانه روز، هفته تا
هفته ، ماه تا ماه و سال تا سال. وقتی که پیر شویم و با عصا راه برویم نیز می
توانیم با او راه برویم و بگوییم جلال بر نام خداوند باد. بهتر از همه اینها، وقتی
همه زندگی خود را با مسیح راه رفتیم دیگر پایانی وجود نخواهد داشت. وقتی که ما می
میریم و این دنیا را رها کرده و به آسمان نزد خداوند می رویم بهترین پاداش را
دریافت می نماییم. پذیرفتن مسیح بزرگ ترین اتفاق یک انسان است؛ عیسای مسیح واقعن
عاشق ما است و آرزو دارد که زندگی را با ما باشد و تقسیم نماید.
برای شما تعریف کردم که پسری هم که از من بزرگتر و قوی تر بود بعد از چند قدم به زمین افتاد؛ خداوند می خواهد از قسمت های ضعیف من و شما استفاده کند. همه ما دارای ضعف هایی در قسمت های هستیم و خداوند می داند که هیچ انسانی کامل نیست اما او تصمیم گرفت تا از ضعف های ما استفاده نماید. برای همین من خوشحال هستم که مسیح را دریافت کردم و او را به خانه خود دعوت نموده ام. او از همه چیز زندگی من، حتا افکار بد من اطلاع دارد. خداوند به من می گوید که "هارلد" جلو بیا، من همراه تو هستم. تو می توانی همه چیز را برای او تعریف نمایی و او دوست دارد حرف های تو را بشنود. شاید پیش خود فکر می کنی که او همه چیز را خوب می داند، درست است، اما او عاشق صدای تو و سخن توست و می خواهد آنرا بشنود و دوست دارد خوشحالی تو را ببیند. وقتی کسی را دوست دارید و عاشق او هستید می خواهید خوشحالی او را ببینید. او عاشق توست و می خواهد که همه چیز را با تو تقسیم نماید.
از همه شما می خواهم که لطفن چشمان خود را ببندید؛ می خواهم از شما سئوال کنم که اگر کسی هست که می خواهد بگوید عیسای مسیح به ملاقات من، به خانه من، به قلب و فکر من بیا می توانید دست خود را بالا بیاورید. شما می توانید دست خود را بالا بیاورید و او شما را می بیند. او آرزوی تو را دید.
می خواهم یکبار دیگر سئوال نمایم، شاید آدم های دیگری نیز باشند که بخواهند عیسای مسیح را در تمام زندگی خود داشته باشند. در این صورت باز می توانی دست خود را بالا بیاوری. خداوند دستان شما را می بیند.
عیسای مسیح متشکرم.
برای این امکانی که بتوانم تو را در زندگی و خانه خود بپذیرم سپاسگزارم.
برای عشق و محبتی که داری سپاسگزارم.
سپاسگزارم برای اینکه ما را از همه طرف در بر گرفته ای.
سپاسگزارم برای کلامی که به ما دادی که می توانیم تو را بپذیرم و قدرت بگیریم.
سپاسگزارم برای اینکه نیازهای ما را برطرف می نمایی.|
برای روح قدوست سپاسگزارم و برای اینکه در بین ما هستی و ما را به طرف مسیح راهنمایی می کنی. در نام عیسای مسیح. آمین.
برای شما تعریف کردم که پسری هم که از من بزرگتر و قوی تر بود بعد از چند قدم به زمین افتاد؛ خداوند می خواهد از قسمت های ضعیف من و شما استفاده کند. همه ما دارای ضعف هایی در قسمت های هستیم و خداوند می داند که هیچ انسانی کامل نیست اما او تصمیم گرفت تا از ضعف های ما استفاده نماید. برای همین من خوشحال هستم که مسیح را دریافت کردم و او را به خانه خود دعوت نموده ام. او از همه چیز زندگی من، حتا افکار بد من اطلاع دارد. خداوند به من می گوید که "هارلد" جلو بیا، من همراه تو هستم. تو می توانی همه چیز را برای او تعریف نمایی و او دوست دارد حرف های تو را بشنود. شاید پیش خود فکر می کنی که او همه چیز را خوب می داند، درست است، اما او عاشق صدای تو و سخن توست و می خواهد آنرا بشنود و دوست دارد خوشحالی تو را ببیند. وقتی کسی را دوست دارید و عاشق او هستید می خواهید خوشحالی او را ببینید. او عاشق توست و می خواهد که همه چیز را با تو تقسیم نماید.
از همه شما می خواهم که لطفن چشمان خود را ببندید؛ می خواهم از شما سئوال کنم که اگر کسی هست که می خواهد بگوید عیسای مسیح به ملاقات من، به خانه من، به قلب و فکر من بیا می توانید دست خود را بالا بیاورید. شما می توانید دست خود را بالا بیاورید و او شما را می بیند. او آرزوی تو را دید.
می خواهم یکبار دیگر سئوال نمایم، شاید آدم های دیگری نیز باشند که بخواهند عیسای مسیح را در تمام زندگی خود داشته باشند. در این صورت باز می توانی دست خود را بالا بیاوری. خداوند دستان شما را می بیند.
عیسای مسیح متشکرم.
برای این امکانی که بتوانم تو را در زندگی و خانه خود بپذیرم سپاسگزارم.
برای عشق و محبتی که داری سپاسگزارم.
سپاسگزارم برای اینکه ما را از همه طرف در بر گرفته ای.
سپاسگزارم برای کلامی که به ما دادی که می توانیم تو را بپذیرم و قدرت بگیریم.
سپاسگزارم برای اینکه نیازهای ما را برطرف می نمایی.|
برای روح قدوست سپاسگزارم و برای اینکه در بین ما هستی و ما را به طرف مسیح راهنمایی می کنی. در نام عیسای مسیح. آمین.



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر