![]() |
| پاتریک آلپرود - Patrik Alperud |
خیلی سپاسگزارم از این که
فرصتی به من داده شده است تا بتوانم امروز را در کنار شما باشم. صحبت امروز من در
این مورد می باشد که "چرا عیسای مسیح باید کشته می شد ؟".
من دوست دارم که موعظه خود را با تعریفی
ازیک اتفاق برای شما آغاز نمایم. این اتفاق در مورد معلمی است که در کلاس در مقابل
دانش آموزان خود ایستاده است، به همین صورت که من اکنون در مقابل شما ایستاده ایم.
معلم به دانش آموزان می گوید که امروز می خواهم اتفاقی را برای شما تعریف نمایم که
در مورد پدر و پسری است. این پدر و پسر یکدیگر را خیلی دوست داشتند و در خیلی
مواقع با هم بودند و با یکدیگر کارها را انجام می دادند. یکی از علایق مشترک این
دو نفر سواری بر قایق بادبانی بود و هر وقت که آنها فرصت داشتند اینکار را انجام
می دادند. در مورد آن روزی که می خواهم برای شما سخن بگویم، آنها باز هم با قایق
خود به دریا رفته بودند. اما با این تفاوت که بهترین دوست پسر نیز همراه آنها بود.
آنها به اتفاق همدیگر به جزیره ای رفتند و تمام روز را در آنجا به شنا، غذا خوردن
و تفریح گذراندند و در پایان روز راهی خانه شدند. پدر در حالی که در حال راندن
قایق بود به آسمان نگاه می کند و متوجه می شود که ابرهای سیاهی و طوفانی در راه
هستند و به زودی به آنها خواهند رسید. او تمام تلاش خود را می کند تا قبل از رسیدن
طوفان به خانه برسد اما طوفان خیلی سریعتر به آنها می رسد. بعد از مدت کوتاهی
طوفان بزرگی براه می افتد و در دریا موج های بزرگی بوجود می آید. یکی از این موج
های سهمگین بر روی قایق می آید و هر دو پسر را به دریا پرت می نماید. بدلیل امواج طوفان
آنها از قایق و از یکدیگر فاصله می گیرند. پدر در این وضعیت بیدرنگ طنابی را از
قایق بر می دارد تا به سمت آنها بیاندازد. اما او در میابد که فقط فرصت نجات یکی
از آن دو پسر را دارد زیرا فاصله آن دو از یکدیگر زیاد شده بود. شما خوب می دانید
که وقتی کسی در این موقعیت قرار بگیرد پر از اضطراب و دستپاچه گی می شود. او باید
در زمان بسیار کوتاهی تصمیم درستی بگیرد که کدام یک را برای نجات انتخاب نماید. او
با خود اینگونه می اندیشد که پسر خود یک ایماندار به مسیح است و در صورت کشته شدنش
جای او در آسمان خواهد بود و از طرف دیگر دوست پسر خود ایماندار به مسیح نیست. پس
فریادی می زند و طناب را به سمت دوست پسر خود می اندازد و او نیز موفق می شود طناب
را بگیرد تا خود را نجات بدهد. در مدت زمانی که آن مرد داشت دوست پسر خود را بسمت
قایق می کشید به فرزند خود نیز می نگریست که در نهایت، موج بزرگی او را ناپدید می
نماید. معلم در پایان سخن خود بروی صندلی می نشیند. دانش آموزان با همدیگر سخن می
گفتند که نباید کسی چنین کاری بکند و در نهایت پسری دست خود را بالا می برد و می
گوید که این داستان حقیقت ندارد و واقعی نیست. زیرا هیچ پدری نیست که پسر خود را
فراموش کند و دیگری را نجات بدهد و این موضوع قطعن واقعیت ندارد. همه دانش آموزان
در حال نگریستن به معلم خود بودند و دیدند که اشک های او در حال ریختن است. معلم
دوباره از جای خود بر می خیزد و می ایستد و می گوید این موضوع واقعیست و حقیقت
دارد. آن دوست نجات پیدا کرده « من » بودم.
در واقع این داستان به نوعی به مسیح تعلق دارد زیرا او به خاطر من و شما بر روی
صلیب رفت و کشته شد زیرا خداوند فرزند خود را برای شما و من قربانی کرد و به همین
خاطر صحبت امروز من در همین مورد می باشد که
"چرا عیسای مسیح باید کشته می
شد"؟
برای جواب دادن به این سئوال در ابتدا می خواهیم به فصل آغازین کتاب مقدس مراجعه نماییم:
" پس از آن، خداوند در سرزمین عدن، واقع در شرق، باغی به وجود آورد و آدمی را که آفریده بود در آن باغ گذاشت. خداوند انواع درختان زیبا در آن باغ رویانید تا میوههای خوش طعم دهند. او در وسط باغ، «درخت حیات» و همچنین «درخت شناخت نیک و بد» را قرار داد."(عهد عتیق، پیدایش، فصل دوم، جمله هشت و نه)
" خداوند، آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن کار کند و از آن نگهداری نماید، و به او گفت: «از همه میوههای درختان باغ بخور، بجز میوه درخت شناخت نیک و بد، زیرا اگر از میوه آن بخوری، مطمئن باش خواهی مرد»."(عهد عتیق، پیدایش، فصل دوم، جمله پانزده تا هفده)
با وجود آنکه خداوند به آنها گفته بود که از آن میوه نخورند تا فرق بین بدی و خوبی را دریابند اما آنها نتوانستند که جلوی خود را بگیرند. در آن زمان فقط خوبی وجود داشت و در باغ عدن خداوند با انسان هم قدم بود اما با این حال آدم تصمیم گرفت که از آن میوه بردارد:
" سپس خداوند فرمود: «حال که آدم مانند ما شده است و خوب و بد را میشناسد، نباید گذاشت از میوه "درخت حیات" نیز بخورد و تا ابد زنده بماند». پس خداوند او را از باغ عدن بیرون راند تا برود و در زمینی که از خاک آن سرشته شده بود، کار کند." (عهد عتیق، پیدایش، فصل سوم، جمله بیست و دو و بیست و سه)
تا آن روز انسان شبیه خداوند بود با او همنشینی داشت ومی توانست با او صحبت کند. اما یک اشتباه کرد و گناه وارد دنیا شد و انسان از باغ عدن رانده شد. او شامل مجازاتی شد که دیگر نتوانست با خداوند همنشینی داشته باشد. امروز ما می توانیم به خداوند دعا کنیم و نزدیکی او را احساس نماییم، ما می توانیم این انتخاب را بنماییم و به خداوند ایمان داشته باشیم اما نمی توانیم که جسمن با او همنشین باشیم. از همان روز دیگر انسان خداوند را چهره به چهره و رودر رو ندید. اما کسی بود که قسمت کوچکی از خداوند را دید و امروز می خواهم در مورد او نیز صحبت نمایم تا شما نیز در مورد بی نظیر بودن خداوند اطلاع داشته باشید. من می خواهم در مورد موسی برای شما بگویم و او در کوه بود و ده فرمان را از خداوند دریافت کرده بود. او می خواست خداوند را ببیند:
" موسی عرض کرد: «استدعا دارم جلال خود را به من نشان دهی». خداوند فرمود: «من شکوه خود را از برابر تو عبور میدهم و نام مقدس خود را در حضور تو ندا میکنم. من خداوند هستم و بر هر کس که بخواهم رحم و شفقت میکنم. من نخواهم گذاشت چهره مرا ببینی، چون انسان نمیتواند مرا ببیند و زنده بماند. حال برخیز و روی این صخره، کنار من بایست. وقتی جلال من میگذرد، تو را در شکاف ایـن صخره میگذارم و با دستم تو را میپوشانم تا از اینجا عبور کنم؛ سپس دست خود را بر میدارم تا مرا از پشت ببینی، اما چهره مرا نخواهی دید».( عهد عتیق، خروج، فصل سی و سه، جمله هجده تا بیست و سه)
اگر بخواهیم که در این قسمت ادامه بدهیم متوجه این موضوع می گردیم که چه اتفاقی بعد از این موضوع برای موسی رخ می دهد. وقتی موسی از کوه به پایین می آید تا به نزد قوم خود برود همه می بینند که چهره موسی در حال درخشش می باشد. بدن موسی همانند نور خورشید می درخشید و نور بسیار قوی داشت و به همین دلیل پارچه ای در مقابل موسی می گیرند تا بتوانند از این طریق جلوی درخشش او را بگیرند و قوم اسراییل بتوانند او را ببینند. در حقیقت موسی فقط قسمتی از پشت خداوند را دیده بود. من این را برای شما بازگو کردم تا شما بدانید که حضور در باغ عدن چه اندازه بی نظیر و مقدس بوده است و ما این فرصت را از دست دادیم. انسان از باغ رانده شد و گناه وارد زندگی ما شد. خداوند منتظر انسان ها می باشد و منتظر همنشینی دوباره با آنهاست. در پایان خداوند می گوید که شما چیز دیگری دریافت خواهید کرد و من می خواهم که انسان ها دوباره به نزد من بیایند. وقتی که انسان میوه ممنوعه را خورد متعلق به قسمت بد شد و آن قسمت های بد و شیطانی نمی خواهد که ما را رها نماید زیرا دشمن، شیطان می خواهد که ما در همین شرایط بمانیم. به همین دلیل ما انسان ها به چیزهای بد تعلق داریم که نمی توانیم آنها را رها نماییم. اما مسیح به ما می گوید که یا من باید خود را برای تمام انسان های روی زمین قربانی نمایم و بار گناهان همه ی آنها را بر خود بگیرم و یا تمامی انسان ها باید بمیرند. او جان خود را برای ما بر روی صلیب داد. عیسای مسیح کاملن بی گناه بود و مرگ نمی توانست او را نگهدارد. اگر این اتفاق برای من و یا شما می افتاد ما هنوز هم مرده بودیم و اینگونه بود که مسیح ما را نجات داده است. او بجای شما و من قربانی شد و به همین دلیل بود که مسیح باید کشته می شد و می مرد تا مرگ شامل ما نشود. همه ی ما می دانیم که روزی خواهیم مرد و از این موضوع نیز مطلع می باشیم اما امیدوارم که زمانی برای چهره در چهره و رو در روی خداوند شدن داشته باشیم، دقیقن به همان صورت که در ابتدا در باغ عدن با خداوند بوده ایم. او باید برای ما کشته می شد تا ما بتوانیم مقدسیت خداوند را درک نماییم.
می خواهم قسمتی از کتاب مقدس را برای شما بخوانم که ما سوئدی ها به این قسمت از کتاب " انجیل کوچک" می گوییم و دلیل آن هم اینست که به نوعی می توان گفت که تمامی کتاب مقدس در این چند جمله خلاصه شده است:
" چون فقط من که مسیح هستم از آسمان به این جهان آمدهام و باز هم به آسمان باز میگردم. همانگونه که موسی در بیابان مجسمه مار مفرغی را بر چوبی آویزان کرد تا مردم به آن نگاه کنند و از مرگ نجات یابند، من نیز باید بر صلیب آویخته شوم تا مردم به من ایمان آورده، از گناه نجات پیدا کنند و زندگی جاوید بیابند. زیرا خدا بقدری مردم جهان را دوست دارد که یگانه فرزند خود را فرستاده است، تا هر که به او ایمان آورد، هلاک نشود بلکه زندگی جاوید بیابد. خدا فرزند خود را فرستاده است نه برای اینکه مردم را محکوم کند بلکه بوسیله او نجاتشان دهد. « کسانی که به او ایمان بیاورند، هیچ نوع محکومیت و هلاکتی در انتظارشان نیست؛ ولی کسانی که به او ایمان نیاورند، از هم اکنون محکوماند، چون به یگانه فرزند خدا ایمان نیاوردهاند. محکومیت بی ایمانان به این دلیل است که نور از آسمان به این جهان آمد ولی مردم تاریکی را بیشتر از نور دوست داشتند، چون اعمال و رفتارشان بد است. مردم از نور آسمانی نفرت دارند، چون میخواهند در تاریکی، گناه ورزند؛ پس به نور نزدیک نمیشوند، مبادا کارهای گناه آلودشان دیده شود و به سزای اعمالشان برسند. ولی درستکاران با شادی به سوی نور میآیند تا همه ببینند که آنچه میکنند، پسندیده خداست»."(عهد جدید، انجیل یوحنا، فصل سوم، جمله سیزده تا بیست و یک)
بخاطر کاری که مسیح برروی صلیب برای ما انجام
داده است ما اکنون این شانس را داریم که با خداوند هم قدم بشویم و رابطه داشته
باشیم. خداوند اکنون نیز با ما همدم می باشد و راه می رود. او اکنون در اینجا حضور
دارد اما ما نمی توانیم او را ببینیم. من اکنون می خواهم بهترین متنی که شنیده ام
را برای شما نیز بخوانم که در خصوص رابطه داشتن با خداوند و اینکه او ما را چگونه
نگهمیدارد می باشد:
در یک شب مردی خوابی می بیند که در ساحلی با خداوند در حال راه رفتن می باشد. در تمامی عمر خود وقتی که راه می رفت همواره جای پای دونفر وجود داشته است، جای پای خود و جای پای خداوند. در آخرین قسمت زندگی خود باز می گردد و به رد پاها می نگرد و می بیند که بارها و بارها در هنگام راه رفتن فقط جای پای یکنفر وجود دارد. او در می یابد که در جاهایی که فقط رد پای یکنفر وجود دارد، زمان هایی است که او در شرایط بسیار سخت و ناگواری بوده است. او از این بابت ناراحت می شود و از خداوند سئوال می کند که « روزی که من تصمیم گرفتم دنبال و پیرو تو باشم بمن گفتی که هرگز رهایم نخواهی کرد. خداوندا تو بمن گفتی که همواره در کنار من راه خواهی رفت. اما من اکنون متوجه شدم که در شرایط سخت و دشوار من، فقط جای پای یکنفر وجود دارد. من نمی توانم بفهمم که چرا اینگونه شده است و چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم مرا رها کرده ای؟». خداوند جواب داد « فرزندم من تو را دوست دارم و عاشق تو هستم و هرگز نیز نمی توانم تو را رها نمایم. اگر در شرایط درد، سختی، زجر و مشکلات تو فقط جای پای یکنفر را می بینی دلیل آن اینست که من در آن هنگام تو را در آغوش خود داشتم و از زمین بلند کرده بودم».
این خداوندی است که ما می خواهیم با او راه برویم و خداوندی است که عاشق ما است و ما را دوست دارد.
خداوندا بخاطر قربانی که برای ما بر روی صلیب دادی تو را شکر می کنیم. آمین.
در یک شب مردی خوابی می بیند که در ساحلی با خداوند در حال راه رفتن می باشد. در تمامی عمر خود وقتی که راه می رفت همواره جای پای دونفر وجود داشته است، جای پای خود و جای پای خداوند. در آخرین قسمت زندگی خود باز می گردد و به رد پاها می نگرد و می بیند که بارها و بارها در هنگام راه رفتن فقط جای پای یکنفر وجود دارد. او در می یابد که در جاهایی که فقط رد پای یکنفر وجود دارد، زمان هایی است که او در شرایط بسیار سخت و ناگواری بوده است. او از این بابت ناراحت می شود و از خداوند سئوال می کند که « روزی که من تصمیم گرفتم دنبال و پیرو تو باشم بمن گفتی که هرگز رهایم نخواهی کرد. خداوندا تو بمن گفتی که همواره در کنار من راه خواهی رفت. اما من اکنون متوجه شدم که در شرایط سخت و دشوار من، فقط جای پای یکنفر وجود دارد. من نمی توانم بفهمم که چرا اینگونه شده است و چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم مرا رها کرده ای؟». خداوند جواب داد « فرزندم من تو را دوست دارم و عاشق تو هستم و هرگز نیز نمی توانم تو را رها نمایم. اگر در شرایط درد، سختی، زجر و مشکلات تو فقط جای پای یکنفر را می بینی دلیل آن اینست که من در آن هنگام تو را در آغوش خود داشتم و از زمین بلند کرده بودم».
این خداوندی است که ما می خواهیم با او راه برویم و خداوندی است که عاشق ما است و ما را دوست دارد.
خداوندا بخاطر قربانی که برای ما بر روی صلیب دادی تو را شکر می کنیم. آمین.



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر