۱۳۹۴ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

مسیح ناجی انسان ها ( سولویه و میکاییل Solvie-Mikael )

نام من سولویه (Solvie) و نام همسرمن هم میکاییل(Mikael) است. ما اینجا آمدیم تا داستان زندگی خودمان را برای شما تعریف  کنیم. ده سال پیش یک معجزه برای ما اتفاق افتاد و امروز می خواهیم که آن را برای شما بگوییم. البته قبل از آن نیز در زندگی ما موارد دیگری پیش آمده بود.
 من مربی پیش دبستانی هستم و میکاییل نیز روزها راننده تاکسی است. ما آدم های خیلی ساده و معمولی هستیم و پنج فرزند و شش نوه داریم. در ابتدا مکاییل داستان خود را تعریف می کند و سپس من با ادامه مطلب توضیحات بیشتری در مورد دوران تاریکی که ما در آن قرار داشتیم می
دهم.


میکاییل(Mikael)
می خواهم جمله ای از کتاب مقدس بخوانم، اولین جمله های کتاب مقدس از عهد قدیم. "در آغاز، هنگامی که خدا آسمان ها و زمین را آفرید، زمین خالی و بی شکل بود، و روح خدا روی توده های تاریک بخار حرکت می کرد. خدا فرمود روشنایی بشود و روشنایی شد. خدا روشنایی را پسندید و آن را از تاریکی جدا ساخت". (پیداش، فصل اول، جمله یکم تا ششم)
خدا در جای دیگری از کتاب مقدس گفته که ابدیت را در قلب انسان قرار داده است و خواسته ای را درونش گذاشته، خواسته ای که انسان نمی تواند به راحتی برآورده اش بکند و در اعماق وجود آدم است. خدواند گویی این را در اعماق وجود انسان بافته است. خواسته ای که خیلی عمیق است و هیچ چیزی نمی تواند آن را به راحتی سیراب بکند. کتاب مقدس می گوید که خداوند صلح و آرامش است و به این صورت نیست که فقط صلح و آرامش دارد، بلکه صلح و آرامش است. این خواسته و چیزی بود که در درون من وجود نداشت و همه عمرم آنرا می خواستم .انگار که این آگاهی را درون وجودم داشتم که خدای خوبی باید یک جایی باشد، ایمانی، اعتقادی داشتم که باید یک عشقی جایی باشد و این اشتیاق درونی برای چیزی که خودم هم نمی دانستم، مرا به راه های زیاد و مختلفی کشاند. تقریبن یازده سال پیش بود که متوجه شدم و جواب آن خواسته و اشتیاق را گرفتم و آن اشتیاق واقعی من بود وعشقی را تجربه کردم که فراتر از همه وجود من بود. همیشه آدم های زیادی در زندگی من بودند که می دانستم دوستم دارند، ولی هیچ وقت احساس نکردم که دوست داشته شده ام. اما امروز احساس می کنم که دوستم دارند و این احساس از درون است. زمانی که سیزده ساله بودم تصمیم به خودکشی گرفتم و مرگ و میر در خانواده ما زیاد بود. تصمیم گرفته بودم که خودم را دار بزنم. از طریق یک معجزه، در شهر دیگری با کسی که به کلیسا می رفت آشنا شدم. مثل همین امروز که با هم سرود پرستشی خواندیم، ما هم همین کارها را انجام دادیم. بعد از آن جلسه پرستشی ، احساس کردم که درد درون قلب من کمی سبک شده است. آنها راجع به مسیح می خواندند و راجع به کلمه "نجات" صحبت می کردند و کمی کنجکاو شدم. من در سوئد بزرگ شده بودم و می دانستم که مسیح به نحوی به خدا ارتباط دارد. چون معنی کلمه نجات را نمی دانستم، از پسری که پیش من نشسته بود پرسیدم و او گفت که نجات را فقط مسیح می تواند انجام دهد و می توانی از خودش بپرسی. چنین جوابی برای من خیلی عجیب بود. با اینکه سیزده سالم بود اما دردهای عمیقی داشتم و وقتی آن شب به خانه آمدم به تراس خانه رفتم و دست های خودم را بسوی آسمان دراز کردم و گفتم:" مسیح، این چیزی که به آن نجات می گویند را من میخواهم داشته باشم". می خواستم آن شادی را که دیگران داشتند و من هم دیده بودم را داشته باشم، شادی واقعی که از چشم های آنها می بارید. این شادی آرامش بخش باعث شده بود که یک نوع یکدستی در گروهی که آنجا بودند بوجود آید. دست های خود را به سمت آسمان بردم و گفتم: "خدایا، یعنی من واقعن آن عشق خدای آسمانی را تجربه خواهم کرد؟"  قدرت از آسمان آمد و در یک لحظه تمامی درد عمیقی که در اعماق وجودم داشتم بطور کامل برطرف شد. آن سوگواری درون وجودم در یک لحظه به شادی تبدیل شد.


آن شب به کسی چیزی نگفتم و خیلی راحت و با آرامش خوابیدم. صبح که بیدار شدم احساس کردم که کار مشترکی را با مسیح انجام داده ام ولی به کسی چیزی نگفتم زیرا خیلی خجالتی بودم. احساس کردم که شاید و به نحوی این نجات را دریافت کرده ام. نمی دانستم که باید کتاب مقدس بخوانم، ولی هیچ مانعی هم برای من نبود، زیرا با اینکه من کتاب مقدس نمیخواندم اما این مانع نشده بود که خداوند من را در تراس خانه لمس نکند. از انجا به بعد مسیرهای زیادی در زندگی من بوجود آمد که همه آنها را به بیراهه رفتم. دلم میخواست که آن آرامش را همیشه داشته باشم و به همین خاطر به فرقه ای به نام "نیوایج" رفتم. سعی می کردم که به نحوی از طریق طالع بینی،مدیتیشن، تمرکز و .... با ارواح خانواده هایی که درخواست احضار روح داشتند ارتباط برقرار کنم. به خیلی از کسانی که روح احضار می کردند مراجعه کردم تا ارواح خانواده ام را احضار کنند. این موارد مربوط به زمانی بود که درد ها و غم های من دوباره آمده بود و در حال بیشتر و بیشتر شدن بود. هیچ چیز نمی فهمیدم و سال ها گذشت.
بعد از گذشت مدت ها سعی کردم که از درون خودم راهی و یا هماهنگی با دنیای روحانی که شناخته بودم پیدا کنم. احساس می کردم که می توانم حس می کنم که چه اتفاقی قرار است برای انسان ها بیفتد و قبل از پیش آمدن آن اتفاق به آنها اطلاع می دادم. گاهی اوقات احساس می کردم که ارواحی در کنار آنها است و وقتی آن ارواح را برایشان توصیف می کردم می گفتند که خیلی شبیه به یکی از اقوام( پدر بزرگ، مادر بزرگ، پرد یا مادر و یا کسی از آشنایان) آنها است. با کسانی که احضار روح می کردند تماس های زیادی داشتم و گویی آنها هم از زندگی من چیزهای زیادی می دانستند. همیشه احساس می کردم که کسی همراه من بود و گویی احساس آرامش میداد. اما همچنان شادی و آرامش نداشتم وحال من بسیار بد بود.
 همزمان یک دوره درسی طولانی را گذراندم. مدرسه هایی می باشند که آموزش احضار روح می دهند. من هم یک دوره چهار ساله را شروع کردم. تکنیک ها و روش های زیادی وجود دارد که به انسان می آموزد تا از راه های باز روحانی استفاده کند. بعد از چهار سال به من مدرک و اجازه کار دادند؛ و بطور رسمی و حرفه ای شروع به کار کردم. احساس می کردم  که همه چیز را در مورد آدم ها می دانم و همیشه یک جسم روحانی و یا یک روح در کنار خودم احساس می کردم که او، اطلاعات و راز زندگی دیگران را به من می گفت. حتی زمانی که در خانه بودم،  تلفن های زیادی از سوئد، فنلاند و نروژ به من می شد و آدم ها مشکلات عجیب و غریبی داشتند. سال های زیادی به همین صورت گذشت و درد درون من در حال بیشتر شدن بود. در آن شرایط سی و هفت ساله بودم و این جریان مربوط به یازده یا دوازده سال پیش است. بقدری در کار خود حرفه ای شده بودم که برای دیگران کلاس های چهار ساله برگزار می کردم و از این راه درآمد زیادی بدست می آوردم. می دانید که  هیچ چیز مجانی نیست.
دوباره افکار خودکشی به سراغ من آمدند و من می اندیشیدم که دلیلی برای ادامه زندگی ندارم. دوباره مسیح را صدا زدم و گفتم که مسیح اگر واقعن وجود داری به من کمک کن. چند روز گذشت و از طریق یک معجزه مردی به مغازه من آمد و شروع به بشارت دادن کرد که انسان می تواند مسیح را به عنوان نجات دهنده خود بپذیرد و شادی و آرامش را به زندگی خود بیاورد. او به من گفت که کارهایی که تو انجام می دهی اشتباه است و از شیطان می آید. درون من جنگی آغاز شد که به مشکلات فراوانم اضافه کرد. این مرد به فاصله های مرتب زمانی، تقریبن هر دو ماه یکبار پیش من می آمد. من فکر می کردم که از همه چیز مطلع هستم، اما او بود که آرامش داشت و چشمانش از شادی برق می زد. او یکسال به فاصله دو ماه در میان پیش من می آمد.
 به خاطر سختی هایی که به من فشار می آورد، به جایی رسیدم که برنامه ریزی کردم تا در آخر هفته  که همسرم در خانه نبود خودکشی کنم. اما انگار در همان چند روز آخری که مانده بود فکری به ذهنم رسید " مسیح را صدا کن" . من هم با تمام وجودم اینکار را کردم. گفتم " اگر تو وجود داری کمکم کن چون می دانی که قرار نیست زمان زیادی زنده بمانم". چند ساعتی از دعای من نگذشته بود که آن مبلغ مسیحی آمد. او خیلی پیش من نمی آمد و برای همین وقتی او را دیدم به خودم گفتم ، میکاییل، تو الان باید خیلی جدی به حرف های او گوش کنی. به او گفتم که می توانی به من بگویی که مسیح چه کاری از من میخواهد؟ او گفت که خیلی ساده است؛ او می خواهد که روی خود را برگردانی و به سمت خدا بروی؛ به گناهان خود اعتراف کن و تعمید بگیر. می دانی وقتی که تعمید بگیری خدا روح القدس را به عنوان هدیه به تو می دهد. برای من که سال های زیادی در حال جستجو بودم ، حرف های او به نظر خیلی ساده می آمد. به این می اندیشیدم که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. به او گفتم که همه مواردی را که گفتی می خواهم امتحان کنم. شب به خانه او رفتم. پشت میز آشپزخانه نشسته بودیم و من به گناهانی که انجام داده بودم اعتراف کردم. به او گفتم اگر حقیقت را بخواهی، من همه کارهای بدی را که انجام داده ام به یاد ندارم. او گفت که اصلن نگران نباش چون خدا همه چیز را می داند. از آنجا خودم را به مسیح دادم تا سلطان زندگی من باشد. وقتی که آن شب از خانه او می آمدم همچنان درون قلبم درد می کرد و به خانه ای می رفتم که کسی در آن نبود و شاید بتوانید تصور کنید که افکار من در آن لحظه چقدر با هم فرق می کرد. اما وقتی نیمی از راه را که در حدود دو و نیم کیلومتر بود طی کردم دوباره همان معجزه ای که در سیزده سالگی برای من اتفاق افتاده بود رخداد. تنها در اتومبیل نشسته بودم و روح خدا آمد و در یک لحظه من را لمس کرد. در یک لحظه تمام درد من ناپدید شد و من شروع به خندیدن کردم. دوست داشتم بخندم چون از همان روز که مسیح شادی را به من داده بود دیگرشادی نداشتم و نخندیده بودم. با آن که خانواده ای داشتم که من را دوست داشتند، پول، خانه و هر چیزی که فکر می کنید، اما شادی و آرامش بیشترین چیزی بود که نداشتم. خدا آن را در داخل اتومبیل به من داد زیرا می دانست که من چه چیزی ندارم. می دانید که خداوند بخشنده بزرگی است و می خواهد ببخشد و از خود و از روح قدوس خود بدهد؛ بیشتر از آن چیزی که فکر می کنید. روح القدس مانند جریان آب است و کتاب مقدس می گوید که آب حیات همانند یک رود در درون وجود ما است. مسیح می گوید "هرکس که تشنه می باشد نزد من بیایید و بنوشد. آن کسی که به من ایمان دارد آب حیات از دورن او خواهد جوشید". مسیحیان بی شماری این آب حیات را از زمان حضور مسیح بروی زمین دریافت کرده اند که همان روح خداست.

بعد از دو روز همسر من آمد و یک مرد کاملن عوض شده را می دید که فقط می خندید. نمی دانم که چگونه می توانستم فقط به مسایل جالب زندگی فکر کنم. خیلی خوشحال بودم که خداوند، من ناچیز را از بین این همه انسان دیده بود. می دانید که خداوند تک تک شما را می بیند و همه چیز را می داند. او می داند که با چه چیزی در حال جنگ هستید. اگر مسیحی هستید وایمان دارید، خداوند همه را به یک اندازه دوست دارد. اما کافی نیست که فقط با ذهن خود این را بدانیم و کافی نیست که بدانیم یکی در آسمان مرا دوست دارد، اگر چه نتوانم او را لمس و یا تجربه کنم. فرق زیادی است بین شنیدن دوست داشتن و یا لمس کردن آن.
مسیح می گوید که روح القدس همانند علامتی است که برروی ما نقش می بندد و ما را متعلق به خود می کند. خداوند پاداش آسمانی ما را همانند یک ارثیه ای در آسمان قرارداده است. شما می دانید که برای خریدن یک خانه باید در ابتدا بیعانه ای بپردازید چون در این صورت است که آمادگی خرید خود را اعلام کرده اید و آن خانه به شما تعلق خواهد داشت و با این کار دیگر خرید و فروش به پایان رسیده است، با توجه به اینکه همه مبلغ را پرداخته نکرده اید. به همین طریق مسیح روح القدس را مثال می زند که زمانی که بر روی زمین زندگی می کنیم، از طریق روح القدس، همانند یک پیش مزه یا دسر قبل از غذا را از آسمان به ما می دهد.
اکنون همسر من میخواهد به شما توضیح بدهد که ما چه کارهای را انجام میدادیم.


سولویه (Solvie)
و به آن رسم و رسوم ها و کارهایی که ما انجام می دادیم "نیوایج" (New age) گفته می شود که در سوئد به آن "دنیای جدید روحانی" می گویند. این دنیای روحانی به مسیح و خداوند تعلق ندارد. خداوند در کتاب مقدس در مورد اینگونه مذاهب و مسالک هشدار داده است. در کتاب سوم از عهد قدیم خداوند هشدار می دهد:
"به جادوگران و احضار کنندگان ارواح متوسل نشوید و با این کار خود را نجس نکنید، زیرا من خداوند، خدای شما هستم ( کتاب لاویان فصل نوزدهم جمله سی و یکم ). ما نیز مردم را جادو و سحر می کردیم. کمک می کردیم که انسان ها با خانواده های مرده خود ارتباط برقرار کنند. اما دروغ در آنجا بود که ارواح مردگان ناپاک می شدند. بزرگ ترین دروغ در مسلک نیوایج این است که در حقیقت، کسی نمی تواند با ارواح خانواده مرده خود تماس بگیرد، بلکه او با ارواح پلید ارتباط برقرار می کند. کتاب مقدس می گوید که دنیای روحانی دو قسمت دارد. یک طرف این دنیای روحانی خداوند و مسیح و روح القدس قرار دارد و در طرف دیگر شیطان و ارواح پلید. بین این دو دنیا دیواری است که هیچ وقت نمی توان در گردش بود. وقتی که در این دنیا زندگی می کنیم باید همیشه انتخاب نماییم که می خواهیم یک زندگی ابدی با خدا داشته باشیم یا زندگی ابدی بدون خدا. انتخاب و تصمیم با خود ما می باشد. نیوایج تقریبن در سال هزار و هشتصد آغاز شد و یک خانم به نام "الیس بیلی" (
Alice Bailey) آن را بنیانگذاری کرد. او شیطان پرست بود و شیطان را می پرستید. او کتاب های زیادی نوشته و چاپخانه ای به نام "اعتماد شیطان"  داشت که کتاب های خود را درآن انتشار می داد. سپس او فهمید که انسان ها از این اسم می ترسند و نام آن را به "لوسی" تغییر داد. او نوزده کتاب منتشر کرد و در همه آنها به سه مسئله مهم پرداخته بود که در این دنیا چیزی به نام ارزش وجود دارد؛ قرار است که فقط یک حکومت باشد و باید فقط یک مذهب باشد و مثلن این مذهب باید از یک شخصیت مسیحی پیروی می کرد که به او " مار تریا " می گفتند. در کتاب مقدس " مارتریا " به عنوان یک ضد مسیحی نام برده شده و ضد مسیحیت از شیطان می آید که حتا در این مورد هم در کتاب مقدس نوشته شده است: "این مرد خبیث بوسیله ی قدرت شیطان ظهور خواهد کرد و آلت دست او خواهد بود؛ او با کارهای عجیب و حیرت انگیز خود همه را فریب داده، معجزات بزرگی انجام خواهد داد"( تسالونیکی، فصل دوم، جمله نهم ).
چیزی که در شیطان پرستی از همه مهمتر است اینست که مسیحیت باید از ریشه زده شود. حالا چگونه اینکار انجام خواهد شد؟ برای اینکار باید ده مورد رعایت و انجام شود. تمرکز اصلی نیوایج برروی بچه ها است زیرا میخواهد که از کودکی ریشه مسیحیت زده شود. اکنون می خواهم در مورد بچه ها و مدارس سوئد به شما بگویم. قوانین نیوایج این است:
- ترجیحن برروی کودکان زیر ده سال تمرکز نمایند.
- مهمتر از همه این است که باید خدا را از مدارس حذف نمایند و اجازه داده نشود که مانند سابق دعای مسیحی در اول صبح ها خوانده شود.
- فرزندان از پدر و مادر خود بریده شوند.
- از همان زمان مدرسه به کودکان راه های دیگر روحانی مانند مدیتیشن، یوگا و .. را آموزش دهند.
- سقط جنین کاملن قانونی شود.
- رابطه عاطفی بین اعضای خانواده قطع شود و رابطه عاطفی با هم نداشته باشند.
- برای تغییر افکار جامعه از روزنامه، رادیو و تلویزیون استفاده شود.
- همجنس گرایان و همجنس بازان آزاد باشند و مسیحییان را وادار به پذیرش این قوانین نمایند.
با نگاه به مدارس امروزه سوئد درمیابیم که دقیقن تمامی این اتفاق ها رخ داده است. امروزه 
 در مدارس اگربخواهند در مورد مسیحیت صحبتی بشود باید که از قبل به خانواده های محصلین اطلاع داده شود که قرار است در مورد چه چیزهایی صحبت نمایند.
بچه ها می توانند در ساعت ورزش تمرین یوگا نماییند. یوگا یک روش دعا به سبک هندوایسم ها می باشد.
الیس بیلی در نظر داشت این ده مورد را از سال 1975 به اجرا بگذارند. او گفته بود شاید حدودن پنجاه سال طول بکشد و بعد از آن دنیا آماده می شود تا "مارتریا" ظهور کند. حدودن چهل سال از این پنجاه سال که او گفته بود طی شده است.
اگر فقط بخواهیم که از روزنامه ها پیگیری نماییم متوجه خواهیم شد که واقعن این ده مورد در اینجا اجرا می شود. به کانال تلویزیون مخصوص بچه ها نگاه کنید. من شش نوه دارم و گاهی مجبور می شوم که همراه آنان به برنامه مخصوص کودکان نگاه کنم. همه موارد یا به نحوی جادوگری و یا قدرت های خارق العاده ای است. حتا به کودکان آموزش می دهند که چگونه اسباب بازی درست نمایند که با دنیای روحانی ارتباط برقرار کنند.در برنامه ای به نام " روح توی شیشه " بصورت خودکار این موارد را به همه بچه های سوئد آموزش می دهند. وقتی من سیزده ساله بودم به همین صورت یادگرفتم که با دنیای روحانی ارتباط برقرار کنم. این یک برنامه از قبل طراحی شده برای تسخیر دنیا توسط "مارتریا" است.
وقتی که نیوایج را بررسی می کنم، همانند این است که داخل اتاقی شده اید که میزی در آنجا است که همه چیز برای شما بروی آن چیده شده است و به اندازه ای بر روی میز هست که هر کس می تواند برای خود چیزی داشته باشد. یوگا، مدیتیشن، تاروت ( کارت های آینده بینی)، ستاره شناسی و موارد بسیار دیگر که می توانند یکی از اینها را انتخاب کنند.
خداوند همه انسان ها را با یک فضای خالی درون وجودشان آفریده است و هدف پر شدن آن با روح القدس خدا می باشد. اما وقتی به نیوایج می رویم می توانیم این فضا را با هر چیز دیگری پر نمایی که البته هیچ وقت هم راضی کننده نمی باشد. همینطور ادامه میدهی و جستجو و جستجو می کنی، اما هیچ وقت راضی نمی شوی مانند مواد مخدر، الکل و ..... . در نیوایج می توانی برای خود اعتقادی بسازی چون معتقداند که همه راه ها به خدا می رسد. اما اگر انسان به راه اشتباه برود، جواب اشتباه می گیرد. من و میکاییل تقریبن بیست سال در حال جستجو بودیم اما به جواب درست که کتاب مقدس بود نمی اندیشیدیم  و این باعث می شد که عملن در راه مرگ قدم بر می داشتیم، یک مرگ روحانی. امروزه همه یوگا را یک ورزش می دانند اما یوگا برای هندوییسم ها یک نوع دعا می باشد. معنی کلمه یوگا یعنی "خود را وصل کردن به" است و اما انسان چه چیزی را وصل می کند؟ کسی که یوگا می کند خود را به عالم روحانی غیر از خدا وصل می کند. در سوئد خیلی ها برای مدت زمان طولانی نشسته و تمرکز می کنند و همین تمرکز نیز از مذاهب بلوک شرق می آید. هدف از یوگا و یا مدیتیشن خالی کردن است و سئوال من اینست که چرا باید خود را خالی نماییم و شناور شویم؟ در کتاب مقدس نوشته است که باید همیشه آگاه باشی تا بتوانی خوب را از بد تشخیص دهید،  در صورتی که در یوگا و مدیتیشن همیشه خود را خالی می کنی. باور من از تمام این مدت بیست سالی که در این دنیای تاریک زندگی می کردم اینست که انسان ها از طریق یوگا و مدیتیشن خود را تخلیه نمایند تا زمانی که این پنجاه سال بگذرد و مارتریا بتواند به راحتی در فضای خالی این انسان ها قرار بگیرد.
 این دنیاهای جدید روحانی در اطراف ما می باشند و ما نیز نمی توانیم کاری انجام دهیم، اما باید آگاه باشیم. می دانید که در کتاب مقدس کلمه "آگاه و هوشیار باشید" بسیار گفته شده است. اجازه ندهید که فریب بخورید زیرا آن راهی که شما را به زندگی ابدی می کشاند راه بسیار باریک و سخت است و راهی که شما را به مرگ می کشاند بسیار عریض و راحت. یک مسیحی اجازه ندارد که سراغ این فرقه ها برود، نمی تواند دو راه را با هم طی کند، بلکه باید بداند که نهایتن این راه به کجا می انجامد و تنها طریق اطلاع یافتن اینست که کتاب مقدس را بخوانیم. "شما نمیتوانید هم از پیاله ی سفره ی خداوند بنوشید و هم از پیاله ی سفره ی شیطان؛ هم از نان سفره ی خداوند و هم از نان سفره ی شیطان"( اول قرنتیان، فصل ده، جمله بیست و یک ). کتاب مقدس در مورد پیامبران دروغین هشدار می دهد و نیاز نیست به هرچیزی که می شنوید ایمان بیاورید. اگر کتاب مقدس را همیشه بخوانید با شنیدن هر چیز جدید می توانید مقایسه کنید که آیا از خدا یا غیر خدا است. " آنگاه اگر کسی به شما بگوید: این شخص مسیح است و یا آن یکی مسیح است، به سخنش توجه نکنید. چون مسیح ها و پیامبران دروغین بسیار ظهور خواهند کرد و معجزات حیرت انگیزی انجام داده، مردم را فریب خواهد داد، بطوری که اگر ممکن می بود، حتا فرزندان خدا را نیز از راه راست منحرف می کردند. پس مواظب خودتان باشید. از ابتدا همه ی اینها را به شما گفتم" ( مرقس، فصل سیزدهم، جمله بیست و یک تا آخر بیست و سه).
خداوند به همه ما عقل سالم داده و باید از آن استفاده کنیم چون مانند یک دفاع در مقابل این دنیا های کاذب است. هر کاری که به شما می گویند خوب است را نباید انجام دهید. مثلن اگر در بیمارستان ها کار کنید فرقه جدیدی است که قوانین آن از بودیسم گرفته شده است. حتا شاید بعضی ها بگویند که یوگا مشکلی ندارد چون ما قسمت های مذهبی آنرا برداشته ایم. بعضی نیز می گویند که یوگای مسیحی درست کرده ایم! اما ما به هیچ عنوان یوگای مسیحی نداریم زیرا یوگا دعای هندوهاست به خدایان هندو. می توان از طریق روح القدس راهنمایی شد. اتفاق های فوق العاده ای می تواند در زندگی ما رخ داده باشد که اصلن باورمان نشود که چگونه این اتفاق افتاده است. می خواهم برای شما در مورد یک معجزه بگویم که شاید برای شما خیلی کوچک به نظر بیاید اما برای ما خیلی بزرگ بود. وقتی میکاییل تازه ایمان آورده و مسیحی شده بود هر روز تعلیمات مسیحی میدید و انگار که کتاب مقدس را قورت میداد. از صفحه یک شروع می کرد و می خواند و می خواند، همانند اسفنج خشکی که آب ها را به خود جذب می کند و خب چیز زیادی هم از آن که میخواند نمی گرفت. اگر کتاب مقدس را خوانده باشید می دانید که چند فصل اول موسی یک سری قانون ها از خدا می گیرد که باید رعایت شود و چون میکاییل اطلاعات و آگاهی زیادی نداشت فکر می کرد که این قوانین را باید رعایت کند. ترسیده بود و به خود می گفت که فکر نمی کنم بتوانم تمام این قوانین را رعایت کنم و این موارد را با من و یا فرزندان مطرح می کرد و ما نیز اطلاع و آگاهی نداشتیم که در قلب و وذهن او چه اتفاقاتی رخ می دهد. چهار هفته از ایمان آوردن میکاییل گذشته بود و او با خود در جنگ بود که با این قوانین چیکار کند. یکبار من و پسرم یوحنس که ده ساله بود داخل اتومبیل نشسته بودیم. یوحنس هیچ وقت آموزش مسیحی ندیده بود و من هم هیچ چیز از کتاب مقدس نمی دانستم. یوحنس به من گفت: مامان خدا را شکر که مسیح با فیضش می آید. گفتم چی؟! چی گفتی؟! گفت خدا را شکر که مسیح با فیضش آمد. من اصلن نمی دانستم که مسیح با فیضش آمده و من اصلن نمی دانستم فیض یعنی چی. به یوحنس گفتم که چرا این را می گویی؟ وقتی ایستادیم موبایل خود را برداشتم و یک اس ام اس به میکاییل فرستادم و نوشتم که یوحنس می گوید که خدا را شکر که مسیح با فیض خود آمد. حالا از  میکاییل می خواهم بگوید که وقتی اس ام اس را دید چه اتفاقی افتاد.

میکاییل(Mikael)
 وقتی آن اس ام اس را دریافت کردم، دوباره شادی به من برگشت و گویا بار سنگینی از روی شانه های من برداشته شد چون آن لحظه برای من خیلی سنگین بود و آن آب حیاتی را که خدا در مورد آن صحبت می کند درون وجودم نیامده بود. آنگار همان لحظه دوباره روح القدس آمد و دوباره در من جاری شد و دوباره شادی را به من برگرداند. خداوند این قدرت را فقط به یک مسیحی می دهد و او را از دیگران جدا می کند.

سولویه (Solvie):
گاهی اوقات همین موارد روزمره و کوچک می تواند زندگی یکنفر را تغییر دهد.
من نیز شش ماه بعد مسیح را به عنوان نجات دهنده پذیرفتم. این یک داستان کوتاه همراه با آگاهی نسبت به این مسیری که ما طی کردیم بود و هنوز هم بعد از ده سال تشنه دانستن کتاب مقدس هستیم.



کشیش اوربان Urban


خیلی از شما ممنونم. گاهی ما واقعن به تعلیمات اینچنینی نیاز داریم که تشنگی روحانی ما به راه های اشتباه کشانده نشود. مسیح درکتاب مقدس می گوید: "من راه، راستی و حیات هستم؛ هیچ کس جز از طریق من به پدر نمی رسد". مسیح راه اصلی است و اگر با مسیح قدم بزنیم و اجازه بدهیم که کتاب مقدس و روح القدس ما را هدایت بکند به مسیر درست خواهیم رسید. خداوند راه به آسمان است و وقتی بروی صلیب مرد، راه به آسمان را برای ما باز کرد و وقتی خون او ریخته شد فرمود که الان کار من به پایان رسید. دروازه آن مکان فوق العاده که خدا برای رفتن ما به آسمان گذاشته، امروز باز است. من و شما می توانیم با هم بگوییم مسیح، گناهان من را ببخش، من را با خون خود بشور و من را از هر ناپاکی پاک کن. میکاییل توضیح داد که وقتی سیزده ساله بود چه تجربه ای داشت و با اینکه راه و تعلیمات را به  اشتباه رفته با این حال قلب خود را برای مسیح باز کرد و مسیح او را دوباره لمس کرد و سولویه هم دقیقن همین را تعریف کرد. این نشان می دهد که داشتن آگاهی و اطلاعات درست مهم است و ما به عنوان یک مسیحی ایمان داریم که آن آگاهی و اطاعات درون کتاب مقدس نوشته شده است. کسانی هم که روح احضار می کنند و یا جادوگر هستند، مدعی معرف راه می باشند. ولی ما می توانیم همدیگر را راهنمایی کنیم و راه بطرف مسیح و کتاب مقدس را به یکدیگر نشان دهیم. این پیام شادی ماست که شادی و آرامش واقعی نزد مسیح می باشد. 

کلیسای پینکس فارسی زبانان - شنبه هفتم مارچ دوهزار و پانزده - بوروس، سوئد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر