۱۳۹۵ آذر ۸, دوشنبه

کلیسای پارسی زبانان - شنبه 2016/11/19 - آنا کارین رابنور


آنا کارین رابنور

سلام. من تقریبن چهار هفته پیش اینجا بودم و امروز نیز می خواهم در مورد تصویر خداوند با شما صحبت کنم. خداوند هست و هیچ کسی نمی تواند او را تغییر بدهد اما این به ما بستگی دارد چگونه به خداوند نگاه می کنیم. دیروز عصر در تلویزیون پسر بچه کوچکی که به مهد کودک می رفت را نشان می داد. چشمان او بسیار ضعیف بود و به همین علت برای او عینک گرفتند. مربی مهد کودک او «اینگریت» نام داشت و او اینگریت را خیلی دوست داشت. وقتی پسر برای اولین بار با عینک به مهد می رفت به اینگریت گفت که خوشحالم که با وضعیت جدید چشمانم تو را می بینم. ما نیز بعضی مواقع اینگونه به خداوند نگاه می کنیم، گاهی شاید چشمان ما ضعیف است و یا عینک ما تمیز نیست که نمی توانیم او را خوب بینیم. اگر ما بتوانیم خداوند را خوب بشناسیم در آن صورت تصویر خوبی از او خواهیم داشت و بسیار مهم است که تصویر من از خداوند واقعیت داشته باشد.
ما بعضی مواقع در کلیسا در مورد خداوند صحبت می نمایم که او مهربان است و ما را از همه طریق دربر می گیرد زیرا او عاشق ماست و ما را دوست دارد. بعضی ها گاهی ممکن است که این موارد را احساس نکنند اما نیازمندیم تا تلاش کنیم که تصویر واقعی از خداوند داشته باشیم. به نظر من عیسای مسیح در مثال های خود تصویر بسیار زیبایی از خداوند به ما داده است. مسیح همیشه حرف های خود را برای بهتر فهمیدن مردم در قالب داستان بیان می کرد و آنرا بصورت تصویری شرح می داد. 
" برای آنکه موضوع بیشتر روشن شود، عیسی این داستان را نیز بیان فرمود: «مردی دو پسر داشت.  روزی پسر کوچک به پدرش گفت: پدر، بهتر است سهمی که از دارایی تو باید به من به ارث برسد، از هم اکنون به من بدهی. پس پدر موافقت نمود و دارایی خود را بین دو پسرش تقسیم کرد». چندی نگذشت که پسر کوچکتر، هر چه داشت جمع کرد و به سرزمینی دوردست رفت. در آنجا تمام ثروت خود را در عیاشی‌ها و راههای نادرست بر باد داد.  از قضا، در همان زمان که تمام پولهایش را خرج کرده بود، قحطی شدیدی در آن سرزمین پدید آمد، طوری که او سخت در تنگی قرار گرفت و نزدیک بود از گرسنگی بمیرد.  پس به ناچار رفت و به بندگی یکی از اهالی آن منطقه درآمد. او نیز وی را به مزرعه خود فرستاد تا خوکهایش را بچراند.  آن پسر به روزی افتاده بود که آرزو می‌کرد بتواند با خوراک خوکها، شکم خود را سیر کند؛ کسی هم به او کمک نمی‌کرد.  سرانجام روزی به خود آمد و فکر کرد: در خانه پدرم، خدمتکاران نیز خوراک کافی و حتی اضافی دارند، و من اینجا از گرسنگی هلاک می‌شوم.  پس برخواهم خاست و نزد پدر رفته، به او خواهم گفت: ای پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه کرده‌ام،   ۱۹ و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی، خواهش می‌کنم مرا به نوکری خود بپذیر. پس بی درنگ برخاست و بسوی خانه پدر براه افتاد. اما هنوز از خانه خیلی دور بود که پدرش او را دید و دلش بحال او سوخت و به استقبالش دوید و او را در آغوش گرفت و بوسید. پسر به او گفت: پدر، من در حق خدا و در حق تو گناه کرده‌ام، و دیگر لیاقت این را ندارم که مرا پسر خود بدانی. اما پدرش به خدمتکاران گفت: عجله کنید! بهترین جامه را از خانه بیاورید و به او بپوشانید! انگشتری به دستش و کفش به پایش کنید  و گوساله پرواری را بیاورید و سر ببرید تا جشن بگیریم و شادی کنیم چون این پسر من، مرده بود و زنده شد؛ گم شده بود و پیدا شده است! پس ضیافت مفصلی برپا کردند".(انجیل لوقا، فصل پانزده، جمله یازده تا بیست و چهار)
در این داستان "پدر" خداوند است و عیسای مسیح از این تصویر استفاده می کند تا به ما نشان دهد که خداوند به ما چگونه می نگرد و او را به عنوان پدر به ما معرفی می نماید. ما می دانیم که کتاب مقدس از دو قسمت عهد قدیم و عهد جدید تشکیل شده است. در مورد عیسای مسیح در عهد جدید صحبت شده است و در عهد عتیق خداوند هیچگاه خود را به عنوان پدر معرفی نکرده است بلکه از مسیح صحبت شده است. وقتی مسیح بر روی کره زمین می آید در مورد خداوند به عنوان پدر صحبت می نماید. من آخرین باری که در اینجا صحبت کردم در مورد دعای ربانی برای شما گفتم و عیسای مسیح به ما آموخت که چگونه به پدر دعا کنیم. مسیح در بین یهودیان زندگی می کرد و او خود نیز یهودی بود و وقتی در مورد خداوند سخن می گوید و او را پدر می نامد یهودیان بسیار برافروخته و ناراحت می شوند. یهودان بقدری از سخنان مسیح ناراحت می شوند که می خواهند او را بکشند زیرا خداوند را پدر خطاب نموده بود.  
در متنی که خواندیم آن پسر پدر خود را خوب نمی شناخت و به سرزمین دیگری می رود و در آنجا موقیت خوب خود را از دست می دهد. در نهایت او تصمیم می گیرد تا نزد پدر بازگردد و البته نه به عنوان پسر خانواده زیرا هیچگاه انتظار این را نداشت که پدرش او را به عنوان پسر بپذیرد. اما با این حال او می دانست کسانی که برای پدر او کار می کنند موقعیت بهتری دارند و وضع زندگیشان خوب است. او می خواست به عنوان کارگر و یا مستخدم نزد پدر خود مشغول به کار شود. من می خواهم تصویری را برای شما شرح دهم که به خانواده ما مربوط است. همسر من یک شرکت حمل و نقل با چند ماشین سنگین و چند کارمند دارد. تقریبن چند سال پیش و برای مدت یک سال یکی از پسران من در آن شرکت مشغول بکار شد. نام پسرم "لودویک" است و ما او را "لودو" صدا می زنیم و او راننده کامیون سنگین بود و از طریق همسر من "لیف" استخدام شده بود. لودو می خواست از خانه ما برود و مستقل شود و روزی که او می خواست برود به او گفتم که هروقت بخواهی می توانی لباس های خود را برای شستشو به اینجا بیاوری. در حقیقت این موضوع را به این دلیل مطرح کردم تا از این طریق بتوانم گاهی او را ببینم. در خانه ما این شوهر من است که همیشه لباس ها را می شوید و برای من این راحت ترین پیشنهاد بود. لودو بعضی مواقع با لباس های کثیف به خانه ما می آمد و از داخل یخچال و فریزر وسایل را در می آورد و غذا می پخت. او ظرف ها را نمی شست و خانه را بهم ریخت و لباس ها را نیز در رخشورخانه می گذاشت. لودو اینکارها را می کرد زیرا او پسر خانواده ما بود و با اینکه همسر من و یا پدر او نیز رئیس او بود اما هیچ چیزی تغییر نمی کرد و او همچنان فرزند ما بود. شاید ما ایمانداران بعضی مواقع به خداوند بعنوان رئیس خود نگاه نماییم؛ خدای مهربان و خدایی که قضاوت او درست است و رئیس خوبی است و مهمتر از همه او پدر ماست و ما نیز فرزند خانه او هستیم. ما می توانیم با لباس های کثیف، زندگی مشکل دار و هر مشکل دیگری به خانه بیاییم و آنها را در دستان خداوند قرار دهیم. ما باید به خاطر داشته باشیم که عیسای مسیح بخاطر گناهان ما بر روی صلیب مرد و او بهای بسیار سنگینی را بخاطر ما پرداخت کرد تا بتوانیم خداوند را پدر بنامیم. به همین خاطر ما باید قدردان و سپاسگزار خداوند باشیم.




خواندیم که پسر به سرزمینی می رود که آنجا را نمی شناخت اما پدر در جایی که بود مانده بود. وقتی که پسر تصمیم به بازگشت گرفت پدر همچنان در جای خود بود و ما باید همیشه بیاد داشته باشیم که خداوند در جای خود قرار دارد. وقتی تصمیم به بازگشت نزد خداوند گرفته ایم می توانیم همه کارهای و خرابکاری های خود را نزد او بیاوریم و به خداوند اطمینان داشته باشیم:
"
 
خداوند همچون صخره‌ای است و اعمالش کامل و عادل، اوست خدای امین و دادگر، از گناه مبرا و با انصاف."(تثنیه، فصل سی و دو، جمله چهار)
موسی با خداوند زندگی می کرد و همراه او بود و در کتاب مقدس نیز بعنوان شخصیت مهمی معرفی شده است که این جمله از اوست. خداوند در زمان موسی معجزه های عجیب زیادی انجام داده است اما گاهی موسی کارهای نادرستی انجام می داد. با این حال او می دانست که خداوند بر روی قول خود ایستاده است و در مورد خداوند زیاد می دانست. خداوند از همه چیز پاک و مبراست و اوست که کامل است، هیچ اشتباه و گناهی در او وجود ندارد. ما انسان ها هیچگاه کامل و درست نبوده ایم زیرا این ما هستیم که مشکل داریم و گناهکاریم. موسی از زمان جوانی تا زمانی که پیر می شود خیلی تغییر می کند، ما انسان ها دائمن در حال تغییریم اما خداوند هیچگاه تغییر نمی کند و او صخره ماست و همیشه در کنار ما است.
ما در مورد پسر گمشده خواندیم که وقتی او نزدیک خانه پدری خود می شد، پدر از فاصله خیلی دور او را می شناسد و دوان دوان بسمت او می رود. خداوند ما را خوب می شناسد و حتا اگر ما راهی را اشتباه رفته باشیم او از اینکه فرزند خود را دوباره می بیند خیلی خوشحال می شود و وقتی فرزند نزدیک می شود پدر با آغوش باز او را می پذیرد. نزدیک خداوند بیایید  تا او با آغوش باز شما را در بر گیرد زیرا اینکار از راه دور امکان پذیر نیست؛ پسر اکنون در خانه پدر است و جشن گرفته می شود. تصمیم پسر این بود که به عنوان کارگر نزد پدر بازگردد اما او اکنون همان پسر خانواده است. اما اگر بیاد داشته باشید او حق ارث و حق پدری خود را قبلن از پدر دریافت کرده بود و رفته بود و در حقیقت او فرزند خوبی برای پدر و خانواده نبود. او همیشه به فکر خوشی های کوتاه مدت بود و بسیار خودخواه و مغرور بود و هیچ احترامی برای پدر خود قائل نبود. در نهایت با توجه به کارهای بدی که انجام داده بود پشیمانی می شود و می خواهد به خانه بازگردد. او در میابد که با توجه به کارهای بدی که انجام داده دیگر شخصن و به تنهایی کاری از دست او بر نمی آید و به همین دلیل دوباره نزد پدر بازمی گردد. اگر او به اعمال و کارهای خود نمی اندیشید هرگز باز نمی گشت و دلیل بازگشت او بیداری او است. وقتی سالگرد تولد لودو می شود ما برای او جشن می گیریم و ما این کار را برای کارمندان شرکت همسرم انجام نمی دهیم و دلیل آن اینست که او فرزند خانواده ما است. پدر نیز برای او جشنی مهیا می کند زیرا ما فرزندان خداوند هستیم. وقتی که من مسیح را در قلب خود پذیرفتم، در آن حالت خداوند پدر من و من فرزند او می شوم. اوست که از فاصله دور مرا می شناسد و به من خوش آمد می گوید زیرا منتظر من است.
این توضیح کوچکی بود از اینکه بدانیم خداوند کیست و بسیار مهم است که ما بدانیم او پدر ماست. اگر این تصویری که از خداوند دارم برای من واقعیت نداشته باشد و مثلن هنگام دعا کردن احساس نمایم که او به دعای من اهمیت نمی دهد، نیازمندم که احساس خود را تغییر دهم و اینکار با خواندن کتاب مقدس امکانپذیر است. شخصی پرسید که کتاب مقدس را چگونه بخوانم؛ ما می توانیم بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم تا برای ما روشن شود و در قلب ما واقعیت یابد زیرا با یکبار خواندن به نتیجه ای نخواهیم رسید. وقتی کلام خداوند بیشتر و بیشتر به زندگی من بیاید تقریبن مانند خمیر مایه ای است که هنگام تهیه خمیر با آرد مخلوط می شود و کم کم اثر آن نمایان می گردد. خیلی مهم است که کتاب مقدس را بخوانیم زیرا کلام خداوند بیشتر و بیشتر در زندگی ما رشد می کند و بی نهایت مهم است که تصویر خوبی از خداوند داشته باشیم تا بدانیم که او کیست. در پایان می خواهم این قسمت از کتاب مقدس را برای شما بخوانم:
"
 زیرا من یقین می‌دانم که هیچ چیز نمی‌تواند محبت مسیح را از ما باز دارد. نه مرگ، نه زندگی، نه فرشتگان و نه قدرتهای جهنم، هیچیک قدرت چنین کاری را ندارند. حوادث امروز و نگرانیهای فردا نیز قادر نیستند خللی در این محبت وارد کنند.
در اوج آسمان و در عمق اقیانوسها، هیچ موجودی نمی‌تواند ما را از محبت خدا که در مرگ فداکارانه خداوند ما عیسی مسیح آشکار شده، محروم سازد."(رومیان، فصل هشت، جمله سی و هشت و سی و نه)
من می خواهم به شما بگویم که خداوند مهربان است، عاشق ماست و مارا دوست دارد و هیچ چیز نمی تواند این عشق و محبت را از ما دریغ بدارد زیرا او پدر مهربان ما است. آمین.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر